 به تحقيق محمدابوالفضل، ج 2، ص 128.
[51]. نهج البلاغه، خطبه 43، بخش 3 ـ 4.
[52]. همان، نامه 28.
[53]. همان، خطبه 164، بخش 10 و 11.
[54]. مُهر عثمان در اختيار مروان بود. مروان آن نامه را نوشت و با مهر خليفه آن را مُهر كرد و توسط غلام عثمان آن هم سوار بر شتر مخصوص عثمان به مصر فرستاد ـ اسباب الاشراف، ج 5، ص 59 ـ 68 ـ قيام كنندگان خط مروان را شناختند و از عثمان خواستند تا وى را به آنها تحويل دهد اما عثمان از اين كار خوددارى كرد. عقدالفريد، ج 4، ص 107 و مروج الذهب، ج 2، ص 380.
[55]. تاريخ خلفا، ص 183 ـ 184، نقل از تاريخ المدينة المنورة، ج 3، ص 1150 ـ 1155; تاريخ الخلفا، سيوطى، ص 158; انساب الاشراف، ج 6، ص 183 ـ 184; تاريخ طبرى، ج 3، ص 401 و مروج الذهب، ج 2، ص 380.
[56]. تاريخ خلفا، ص 186.
[57]. انساب الاشراف، ج 6، ص 178، باب مسير اهل المصر الى عثمان و تاريخ دمشق، ابن عساكر، ج 29، ص 415، ج 4، ص 1157.
[58]. عقد الفريد، ج 4، ص 106.
[59]. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 1، ص 186; تاريخ يعقوبى، احمد بن ابى يعقوب، ج 2، ص 158 و تاريخ طبرى، ج 3، ص 264.
[60]. انساب الاشراف، ج 6، ص 133، باب ما أنكروا من سير عثمان.
[61]. برخورد عثمان با ابوذر به حدى بد بود كه جاحظ مى نويسد: مردم به خاطر ابوذر عثمان را كشتند. تاريخ خلفا، ص 165، نقل از تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 74 و ج 4، ص 277.
[62]. نهج البلاغه، خطبه 130، بخش 1.
[63]. عقد الفريد، ج 4، ص 106.
[64]. ر.ك: تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 173.فرجام رياكار 
مَنْ يَعْمَلْ لِغَيْرِ اللهِ يَكِلْهُ اللّهُ لِمَنْ عَمِلَ لَهُ.(595)
كسى كه براى غير خدا عمل كند، خداوند او را به همان شخص وامى گذارد.
حقيقت ريا 
وَاعْلَمُوا اَنَّ يَسيرَ الرِّياءِ شِرْكٌ.(596)
بدانيد كه كمترين درجه ريا نيز، شرك است .
فصل چهارم امام على و رابطه بيعت و نص

تاكنون گفتار حضرت امير مؤمنان(عليه السلام) درباره خلفا بررسى شد. از مجموع انتقادات آن حضرت از خلفا مى توان نتيجه گرفت كه ايشان هرگز دستگاه خلافت و روش و سيره آنان را نپذيرفته و بلكه با صراحت، ضعف ها، ناتوانى ها و عدم لياقت هاى آنان را گوشزد فرموده است. بنابراين نمى توان ديدگاه كسانى را كه مى گويند حضرت على با خلفا هيچ گونه مشكلى نداشته و حكومت، خلافت و نحوه رفتار و كردار آنان را پذيرفته و با رضايت با آنان بيعت نموده است پذيرفت زيرا اگر چه آن حضرت به كناره گيرى مطلق نپرداخته ولى ارتباط ايشان با خلفا در راستاى هدايت و راهنمايى و بر اساس ضرورت ها و نيازهاى جامعه اسلامى بوده است.

در شوراى شش نفره براى انتخاب خليفه، پس از خليفه دوم، به امام على(عليه السلام)پيشنهاد شد كه با شما بيعت مى كنيم به اين شرط كه به قرآن، سنت و سيره شيخين عمل نماييد. حضرت با قاطعيت فرمود: به قرآن و سنت نبوى و روش و شيوه خود عمل مى كنم. ([1])

گفتار صريح آن حضرت در مورد شايستگى خودشان براى خلافت و نقد خلفاى ثلاثه اين واقعيت را روشن مى سازد كه آن حضرت شيوه هاى انتخاب خلفا را نپذيرفته و باور داشته كه معرفى خليفه بايد به وسيله نص انجام گيرد. اما در نهج البلاغه فرازهايى از سخنان امام وجود دارد كه در ظاهر بر مسأله بيعت دلالت دارد و برخى گمان كرده اند كه بيان آنها به منزله تأييد خلافت بوده است. براى روشن شدن مقصود آن حضرت بايد اين فرازها مورد بررسى قرار گيرد برخى از آن سخنان چنين است:

1. پس از كشته شدن عثمان و هجوم براى بيعت با امام، آن حضرت فرمودند: «دعونى و التمسوا غيرى، فانّا مستقبلون أمراً له وجوه و ألوان...»; ([2]) رهايم كرده و به غير من التماس كنيد; چرا كه ما به استقبال امرى مى رويم كه وجوه و چهره هاى گوناگونى دارد.

2. در جاى ديگر مى فرمايد: «و الله ما كانت لى فى الخلافة رغبة و لا فى الولاية إربة ولكنكم دعتمونى اليها و حملتمونى عليها»; ([3]) به خدا كه من نسبت به خلافت هيچ رغبتى ندارم و به ولايت بر شما حريص نيستم، اما شما مرا به آن فرا خوانديد و ـ به پذيرش آن ـ  وادار نموديد.

3. درباره چگونگى بيعت نيز مى فرمايد: «و بسطتم يدى فكففتها، و مددتموها قبضتها ثم، تداككتم على تداكٌ الهيم على حياضها يوم وردها»; ([4]) دست مرا براى بيعت مى گشوديد و من مى بستم. شما آن را به سوى خود مى كشيديد، و من آن را مى گرفتم. سپس چونان شتران تشنه كه به طرف آبشخور هجوم مى آوردند، بر من هجوم آورديد.

4. «رضينا عن الله قضائه، و سلمنا لله أمره... فنظرت فى أمرى فاذا طاعتى سبقت بيعتى اذا الميثاق فى عنقى لغيرى»; ([5]) در برابر خواسته هاى خدا راضى و تسليم فرمان او هستم... در كار خود انديشيدم، ديدم پيش از بيعت، پيمان اطاعت و پيروى از سفارش رسول خدا(صلى الله عليه وآله) را بر عهده دارم كه از من براى ديگران پيمان گرفت. ـ پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرمود: اگر در امر حكومت، كار به جدال و خونريزى كشانده شد، سكوت كن ـ .

5. در جواب معاويه نيز مى فرمايد: «انّه بايعنى القوم الذين بايعوا أبابكر و عمر و عثمان، على ما بايعوهم عليه فلم يكن للشاهد أن يختار و لا للغائب أن يرد و انّما الشورى للمهاجرين و الأنصار، فان اجتمعوا على رجل و سموه اماماً كان ذلك لله رضى فان خرج منهم خارج بطعن او بدعة ردوه الى ما خرج منه فان أبى قاتلوه على أتباعه غير سبيل المؤمنين و ولاه الله ما تولّى»; همانا كسانى با من بيعت كرده اند كه با ابوبكر، عمر و عثمان نيز با همان شرايط بيعت كردند. پس آن كه در بيعت حضور نداشته، نمى تواند خليفه اى ديگر انتخاب كند. و آن كس كه غايب بوده، نمى تواند بيعت مردم را نپذيرد. همانا شوراى مسلمين از آنِ مهاجران و انصار است. پس اگر بر امامت كسى گرد آمدند و او را امام خود خواندند، خشنودى خدا هم در آن است. حال اگر كسى كار آنان را نكوهش كند يا بدعتى پديد آورد، او را به جايگاه بيعت قانونى باز مى گردانند و اگر سر باز زد، با او پيكار مى كنند زيرا او به راه مسلمانان در نيامده است. خدا هم او را در گمراهيش رها مى كند.

6. آن حضرت درباره عثمان مى فرمايد: «و الله ما أدرى ما أقول لك؟ ما اعرف شيئاً تجهله، و لا أدلك على أمر لا تعرفه، انّك لتعلم ما تعلم ما سبقناك الى شىء فنخبرك عنه و لا خلونا بشىء فنبلغكه، و قد رأيت كما رأينا و سمعت كما سمعنا و صحب رسول الله(صلى الله عليه وآله) كما صحبنا و ما ابن قحافه و لا ابن الخطاب بأولى لعمل الحق منك و أنت أقرب الى رسول الله(صلى الله عليه وآله)و شيجة رحم منهما و قد نلت من صهره ما لم ينالا»; ([6]) به خدا نمى دانم به تو چه بگويم؟ چيزى را نمى دانم كه تو ندانى. تو را به چيزى راهنمايى نمى كنم كه نشناسى. تو آن چه را ما مى دانيم، مى دانى. ما به چيزى پيشى نگرفته ايم كه تو را آگاه سازيم و چيزى را در پنهانى نيافته ايم كه آن را به تو ابلاغ كنيم. ديدى چنان كه ما ديديم، شنيدى چنان كه ما شنيديم. با رسول خدا(صلى الله عليه وآله)بودى چنان كه ما بوديم. پسر ابو قحافه و پسر خطاب در عمل به حق از تو سزاوارتر نبودند. تو به رسول خدا در خويشاوندى از آن دو نزديكترى، و داماد او شدى كه آنان نشدند.

موانع و دشوارى هاى امام على

آيا از اين سخنان امام مى توان چنين است