باط كرد كه ايشان نصوص امامت را نفى كرده اند؟

در پاسخ بايد گفت نخست آن كه اگر كسى مجموعه گفتار امام على(عليه السلام) را در نهج البلاغه ـ بويژه فرازهاى 1 ـ 4 ـ همراه با زمان و موقعيت آن حضرت بررسى نمايد خواهد فهميد كه هيچ دلالتى بر نفى نصّ الهى مبنى بر امامت و ولايت يا رضايت از بيعت توسط ايشان وجود ندارد. چرا كه امام على(عليه السلام) اين سخنان را در زمانى فرموده كه جامعه اسلامى با بحران ها و فتنه هايى روبرو بود و آن حضرت مى دانست كه ظرفيت و استعداد جامعه اسلامى در پذيرش شيوه و روش ايشان پس از ارتحال پيامبر(صلى الله عليه وآله)متفاوت است. دگرگونى ها و فتنه هايى كه در دوره عثمان بن عفان و پيش از آن پديد آمد به طور كلى امت اسلامى را با دشوارى هاى جدى روبرو نمود. چنان كه خود آن حضرت در فرازى مى فرمايد: «دعونى و التمسوا غيرى فانّا مستقبلون أمراً له وجوه و ألوان»; ما با ماجراهايى روبرو هستيم كه چهره هاى گوناگونى دارد. و از سويى اين سخن را امام در جايى فرمودند كه گروهى مى گفتند: يا على! با تو به اين شرط بيعت مى كنيم كه طبق سيره خليفه اول و دوم عمل نمايى. امام فرمود: من طبق آنچه مى دانم عمل مى كنم و اگر غير اين را مى خواهيد به ديگرى مراجعه كنيد، در اين صورت بهتر است من مانند گذشته كمك كار شما باشم تا خليفه شما و دنبال روى خلفاى پيشين. از اين رو امام على(عليه السلام) با امساك سريع از پذيرش خلافت، مى خواست به مسلمانان هشدار دهد كه اسلام با چالش هاى بزرگى روبرو است و آنها مى بايست خود را آماده سازند تا موانع و آفت ها را از پيش رو بردارند.

بدون ترديد شخصيت و مقام امام على(عليه السلام) بالاتر از آن است كه راحت طلبى را برگزيند و يا از مسؤوليت الهى خويش شانه خالى نمايد. آن چه انديشه علوى را در آن دوران مشغول خود ساخته بود حفظ مصالح اسلام و مسلمانان در برابر موانع و دشوارى ها بود.

خود امام در خطبه 73 مى فرمايد: «و الله لاَُسْلِمنَّ ما سَلمت امور المسلمين و لم يكن فيها جَورٌ، الاّ علىّ خاصّةٌ، التماساً لا جر ذلك و فضله»; ([7]) به خدا سوگند خلافت را به ديگرى وامى گذارم و رها مى كنم، مادامى كه امور مسلمانان منظم باشد و تا هنگامى كه در زمان خلافت ديگران جز به من، به هيچ كس ظلم و ستمى وارد نشود، فقط به خاطر رضاى حق تعالى از گرفتن حق خود چشم پوشى مى كنم. اين سخن امام شباهت زيادى به يكى از داستان هاى قضاوت ايشان دارد كه دو خانم نزد حضرت على(عليه السلام) آمدند، در حالى كه هر دو ادعا داشتند مادر كودكى هستند، آن حضرت براى اين كه مادر واقعى بچه پيدا شود، دستور دادند بچه را به دو نيم كنند و به هر كدام نصفى بدهند، ناگهان مادر واقعى بچه با شنيدن اين دستور هراسان شده و گفت: يا على! بچه را نكش، او بچه من نيست. من از ادعايم صرف نظر كردم. على(عليه السلام) فرمود به راستى بچه از آن توست چون دلت براى بچه ات مى سوخت از حقت گذشتى! البته اين روش را امام(عليه السلام) از پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرا گرفته بود كه فرمود «يا علىّ انّ الأمة ستغدر بك بعدى»; ([8]) غدر به معناى پيمان شكنى است يعنى امت پس از من با تو پيمان شكنى مى كنند. از اين رو امام على(عليه السلام) در نهج البلاغه مى فرمايد: «فنظرت فى امرى، فاذا اطاعتى سبقت بيعتى و اذا الميثاق فى عنقى لغيرى». مقصود حضرت على(عليه السلام) آن است كه وجوب پيروى از پيامبرى بر بيعت با اين قوم برترى دارد. بدين جهت راهى براى امتناع از بيعت نيست زيرا رسول خدا(صلى الله عليه وآله) پيمان گرفته است كه اگر تو را كنار زدند براى حفظ اسلام و مصالح آن سكوت بهترين راه است.

دوم آن كه از ديدگاه شيعه بين امامت و خلافت ظاهرى كه همان حكومت است، تفاوت وجود دارد; امامت مقامى است دينى و معنوى و امام به دستور پروردگار و وصيت پيامبر(صلى الله عليه وآله) معرفى مى شود ولى حكومت، رياست ظاهرى است كه يكى از شؤونات امامت مى باشد، از اين رو امام در شرايطى كه زمينه هاى پذيرش خلافت و زمامدارى وجود ندارد آن را نپذيرفته و رها مى كند چرا كه مصالح اسلام و حفظ آن از پذيرش حكومت مهم تر است. در صورتى كه امامت مقامى نيست كه امام آن را رد كند و به ديگرى واگذار نمايد. بنابراين امامت و حكومت دو مقام و دو جايگاه دارد; حكومت را مى توان غصب نمود ولى امامت غصب شدنى نيست لذا امام على(عليه السلام) در همه زمان ها امام بوده است.

سوم آن كه از سويى آن حضرت با خوددارى از پذيرش بيعت با مردم مى خواست زمينه ها و استعدادهاى مناسبى را كه جامعه اسلامى از دست داده بود، آماده سازد. به عبارت ديگر مى خواست اتمام حجت نموده و مردم را آزمايش نمايد تا در برابر دشوارى هاى آينده كه آن حضرت با آنها روبرو مى شد هيچ گونه عذر و بهانه اى نداشته باشند.

چهارم آن كه نصوص صريح و آشكارى از آن حضرت حتى در خود نهج البلاغه وجود دارد كه خلافت بر مبناى بيعت را مورد انتقاد قرار داده است چنان كه در مباحث گذشته نيز بيان گرديد. افزون بر آن امام در جاهاى متعددى خود و فرزندانش را شايسته خلافت و رهبرى مى داند و از ديگران چنين صلاحيتى را نفى مى كند كه به برخى از آنها اشاره شده و تفصيل آن در پايان فصل خواهد آمد:

* در خطبه سوم ـ خطبه شقشقيه ـ مى فرمايد: «أما و اللهِ لَقَدْ تَقَمَّصُها ابنُ ابى قُحافه و إنّه لَيعلَمُ انَّ محلّى منها محلُّ القُطب من الرّحى: ينحدِرُ عَنّى السيل و...»; آگاه باشيد، به خدا سوگند ابوبكر جامه خلافت را بر تن كرد در حالى كه مى دانست جايگاه من نسبت به حكومت اسلامى، چون محور آسيا به آسياست كه دور آن مى گردد.

* در خطبه 144 درباره شايستگى خود و فرزندان معصومش براى خلافت و عدم صلاحيت ديگران براى اين امر مى فرمايد: «أين الذين زعموا أنهم الراسخون فى العلم دوننا؟ كذباً و بغياً علينا... بنا يستعطى الهدى، و يستجلى العمى»; كجايند كسانى ـ جز ما اهل بيت ـ كه گمان مى كنند در علم و اسرار قرآن كريم راسخ و استواراند؟ ادعاى آنان دروغ و ستم برماست، زيرا خداوند ما را برترى داده و ايشان را فرو گذاشته. به وسيله ما هدايت اعطا مى گردد و بينايى از كورى و گمراهى آشكار مى شود. آن گاه مى فرمايد: «انّ الأئمة من قريش غرسوا فى هذا البطن من هاشم: لا تصلح على سواهم و لا تصلح الولاة من غيرهم»; همانا ائمه و پيشوايان از قريش اند و درخت آن را در خاندان بنى هاشم كاشته اند. مقام ولايت و امامت در خور ديگران نيست و آنان شايستگى آن را ندارند.

* در خطبه 150 پس از بيان ويژگى هاى ياران با وفاى پيامبر(صلى الله عليه وآله) كه در سختى ها و جنگيدن با دشمنان اسلام بر خدا منت ننهادند، و جانبازيشان را در راه حق بزرگ نشمردند ـ بلكه عظمت دين خدا را در نظر گرفتند ـ به بيان اوصاف دورويان مى پردازد و مى فرمايند: «رجع قومٌ على الأعقاب و غالتهم السبُلُ و إتّكلوا على الولائج و وصلوا غير الرّحم و هجروا السبب الذى أمروا بمودته، و نقلوا البناء عن رصّ أساسه فبنوه فى غير موضعه، معادن كلّ خطيئه، و أبواب كلّ ضارب 