ى عمرة، قد مارا فى الحيرة و ذهلوا فى السكرة على سُنّة من آل فرعون من منقطع الى الدنيا راكن، او مفارق الدين مباين»; گروهى به گذشته جاهلى خود بازگشتند و با پيمودن راه هاى گوناگون گمراه شدند و بر آرا و انديشه هاى نادرست خود اعتماد نمودند و از غير خويشان پيروى نمودند، و از سبب ـ وسيله هدايت و رستگارى يعنى اهل بيت ـ كه مأمور به دوستى آن بودند، دورى كردند. ـ (قل لا أسئلكم عليه أجراً الاّ المودة فى القربى) ـ  ، و ساختمان اسلام و ايمان را از جايگاه استوارش انتقال داده آن را در جايى كه سزاوار نبود پايه ريزى كردند. آنان كانون هر خطا و گناه و پناهگاه هر فتنه جو شدند و سرانجام در سرگردانى فرو رفته و در غفلت و مستى، به روش و آيين فرعونيان درآمدند. يا از همه بريده و دل به دنيا بستند و يا پيوند خود را با دين گسستند.

* در خطبه 162 مى فرمايد: «أمّا الاستبداد علينا بهذا المقام و نحن الاعلون نسباً و الاشدون برسول الله(صلى الله عليه وآله) نَوْطاً، فانها كانت اثرة شَحَّتْ عليها نفوس قوم و سخت عنها نفوس آخرين»; آن خودكامگى كه نسبت به خلافت بر ما تحميل شد ـ در حالى كه پيوند خويشاوندى ما با رسول خدا(صلى الله عليه وآله)استوارتر بود ـ جز خودخواهى و انحصارطلبى چيز ديگرى نبود كه گروهى بخيلانه به كرسى خلافت چسبيدند و گروهى سخاوتمندانه از آن دست كشيدند... .

* در خطبه 172 مى فرمايد: «و قد قال قائل: انّك على هذا الامر يابن ابى طالب لحريص فقلت: بل انتم و الله لا حرص و ابعد، و انا أخصُّ و اقرب و انما طلب حقا لى و انتم تحولون بينى و بينه و تضربون وجهى دونه...»; در پاسخ به كسى كه در روز شورا به آن حضرت تهمت زد كه تو نسبت به خلافت حريص هستى، فرمود... به خدا سوگند شما با اين كه از پيامبر اسلام دورتر هستيد به خلافت حريص تر مى باشيد اما من شايسته تر و نزديكتر به پيامبر اسلام هستم. و حق خويش را مطالبه مى كنم ولى شما بين من و آن حايل شده ايد و دست رد به سينه ام مى زنيد... .

بنابراين نپذيرفتن خلافت پس از هجوم مردم براى اين بوده كه امام(عليه السلام)مى دانستند مردم يا غالب آنان با وجود گذشتن سال ها از زمان پيامبر ديگر تحمل دادگرى آن حضرت و اجراى احكام اسلام را ندارند، لذا محتاطانه با اين قضيه برخورد كردند و با آنان اتمام حجت نمودند تا بهانه اى نداشته باشند. البته آن حضرت به علت استنكاف خويش در سخنانشان اشاره فرموده اند; به طور مثال در خطبه 92 مى فرمايند: «... ما به استقبال حوادث و امورى مى رويم كه رنگارنگ و فتنه آميز است و چهره هاى گوناگون دارد، دل ها بر اين بيعت ثابت و خردمندان بر اين پيمان، استوار نمى مانند. چهره حقيقت را ابرهاى تيره فساد گرفته و راه مستقيم حق ناشناخته مانده. اگر دعوت شما را بپذيرم، بر اساس آن چه كه مى دانم با شما رفتار مى كنم و به گفتار اين و آن، و سرزنش سرزنش كنندگان گوش فرا نمى دهم. اگر مرا رها كنيد، همانند يكى از شما هستم... .

پيمان شكنى ها و كار شكنى هايى كه بعد از بيعت مردم با امام توسط بسيارى از سران مهاجر و انصار صورت گرفت، سرّ و صدق فرمايش امام و علت تعلل و استنكاف ايشان را در پذيرش خلافت روشن ساخت. در جاى ديگر امام درباره تفاوت ديدگاه خود و مردم مى فرمايد: «ديدگاه من و شما يكسان نيست. من شما را براى خدا مى خواهم و شما مرا براى دنيا».

تمامى كسانى كه از دور و نزديك با امام على(عليه السلام) آشنايى داشتند، مى دانستند ايشان در زهد، پارسايى و دورى از دنيا نمونه اى بى بديل است و اعمال و رفتار ايشان به تمامى براى رضاى خداست. سيره و رفتار ايشان در امر خلافت و ولايت نيز چنين بود و حكومت را براى حكومت و در راستاى اعمال قدرت بر افراد تحت سلطه و اشباع غريزه خويش نمى خواست بلكه تنها هدف آن حضرت از اين مهم، احقاق حق و اجراى قوانين اسلام و احياى دين و برقرارى عدالت اجتماعى بود و براى همين است كه مى فرمايد: «سوگند به خدايى كه دانه را شكافت و جان را آفريد، اگر حضور فراوان بيعت كنندگان نبود و ياران، حجت را بر من تمام نمى كردند، و اگر خداوند از علما عهد و پيمان نگرفته بود كه در مقابل شكمبارگى ستمگران و گرسنگى مظلومان، سكوت نكنند، مهار شتر خلافت را بر كوهان آن انداخته، رهايش مى ساختم و آخر خلافت را با كاسه اول آن سيراب مى كردم. آن گاه مى ديديد كه دنياى شما نزد من از آب بينى بزغاله بى ارزش تر است». ([9])

و باز در همين راستا مى فرمايد: «و الله ما كانت لى فى الخلافة رغبة و لا فى الولاية اربة»; سوگند به خدا كه هيچ ميل و رغبتى به خلافت ندارم چنان كه در ولايت بر شما نيازى نمى بينم.

در اين جا پرسش ديگرى مطرح مى شود كه چرا امام على(عليه السلام) در برخى موارد براى اتمام حجت به بيعت باآن حضرت استدلال مى فرمايد؟

ايشان در نامه ششم نهج البلاغه خطاب به معاويه مى فرمايند: «انه بايعنى القوم الذين بايعوا ابابكر و عمر و عثمان على ما بايعوهم عليه. فلم يكن للشاهد ان يختار و لا للغائب ان يرد، و انما الشورى للمهاجرين و الانصار فان اجتمعوا على رجل و سموه اماماً كان ذلك لله رضى...»; مردم همچنان كه با خلفاى پيشين بيعت كردند، بر همان مبنا با من هم بيعت كردند. نه كسى كه حاضر بوده است مى تواند آن را بر هم زند و نه آن كس كه غايب بوده است ـ مثل تو ـ حق دارد آن را رد كند. مهاجران و انصار كه امر مشورت و انتخاب حاكم به دست آنهاست، وقتى بر كسى متفق شدند و او را به عنوان رهبر برگزيدند، او امام است و خشنودى خداوند در آن است.

و يا مى فرمايند: «انّ احق الناس بهذا الامر اقواهم عليه... ولكن اهلها يحكمون على من غاب عنها ثم ليس للشاهد ان يرجع و لا لغائب ان يختار»; ([10]) سزاوارترين مردم به امر حكومت، تواناترين آنها نسبت بدين كار است، پس بيعت حاضران براى غايبان حجت است و پس از آن نه شخص حاضر مى تواند برگردد و نه غايب حق مخالفت دارد.

بايد توجه نمود كه همان طور كه قرآن داراى آيات محكم و متشابه است و بايد متشابهات آن را به محكمات آن كه ام الكتاب است برگرداند، سخنان حضرت امير نيز چنين است زيرا از محكمات نهج البلاغه است كه حضرت على(عليه السلام)در موارد متعدد خلافت را حق خود مى دانسته ـ چنان كه به آن اشاره خواهد شد ـ لذا در مقام واقعى امام و خليفه، بيعت مردم در امامت ايشان اثرى ندارد چون امام على(عليه السلام) از سوى رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)منصوب شده است و رسول اكرم هم به دستور خداوند اين كار را انجام داده اند; اگر چه ممكن است بيعت مردم با كسى به او اختيارات بالفعل دهد.

اما اين كه امام(عليه السلام) در برخى از موارد به بيعت مردم تمسك كرده و يا مى فرمايد: هم چنان كه مردم با خلفاى سه گانه پيشين دست بيعت دادند، در مورد من نيز اين چنين شده است; ايشان در حقيقت با امثال طلحه، زبير، معاويه و بعضى از افراد ديگر، كه عهد و پيمان خود را با حضرت شكستند يا حكومت حضرت را نپذيرفته و به رسميت نشناختند; در حالى كه به زعم خود دم از بيعت مى زدند و تا بيعت نباشد كسى را خليفه نمى د