انستند، دست به نوعى جدال احسن زده است. ايشان مى فرمايد شما كه به اصطلاح به سازوكار شورايى و بيعت اهل حل و عقد ـ  همان طور كه حكومت خلفاى قبل چنين بوده و با بيعت مردم به وجود آمده ـ باور داريد پس حكومت و خلافت من نيز كه بر اساس همين بيعت بوده و مردم مدينه از كوچك و بزرگ، زن و مرد و مهاجر و انصار ـ به صورتى بى سابقه چنان كه نزديك بود حسن و حسين زير دست و پاى بيعت كنندگان پايمال شوند ـ با من بيعت كرده اند مشروع است; بنابراين شما مخالفان حرفى براى گفتن نداريد و نبايد با حكومت قانونى من مخالفت كنيد.

در واقع استدلال حضرت به بيعت، اخذ مسلمات مخاطبانشان و به كارگيرى متقابل آن عليه آن طرف جهت مجاب كردن و قانع نمودن آنان است. و لذا هر جا حضرت در نهج البلاغه، از بيعت مردم صحبت مى كند مخاطب او معاويه، طلحه، زبير و اصحاب جمل و صفين هستند.

دوم آن كه معتقدان به نص، بيعت را انكار نمى كنند چرا كه بين نص و بيعت تنافى و ناسازگارى نيست; نص مى گويد خليفه و امام 12 نفر از قريش و از تيره بنى هاشم اند و بيعت مى گويد وظيفه هر مسلمانى آن است كه از چنين امامانى پيروى نمايد. بيعت عبارت است از قرارداد و تعهد بين مردم و زمامدار، چنان كه به خريد و فروش «بيع» گفته مى شود و لازمه خريد و فروش نقل و انتقال جنس و پول است. بيعت در واقع معامله و اظهار وفادارى بين آحاد جامعه با پيامبر(صلى الله عليه وآله)، امام و رهبر جامعه مى باشد. رهبر نيز در برابر پيروى و وفادارى مردم موظف است مشكلات آنان را حل نموده و امنيت و عدالت را ايجاد كند.

بيعت روشى است كه پيش از اسلام نيز مرسوم بوده است و پيامبر(صلى الله عليه وآله) حتى با زنان نيز بيعت مى كردند. مسلمة بن اكوع در مقام پاسخ به اين پرسش كه در روز حديبيه براى چه چيز با پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) بيعت كرديد؟ گفت: در راستاى پايدارى تا شهادت. ([11]) از جابر نيز روايت شده كه در روز حديبيه با پيامبر(صلى الله عليه وآله) بيعت كرديم تا از صحنه جنگ نگريزيم. ([12])

بنابراين بيعت، مقام امامت و خلافت را مشخص نمى كند بلكه پيش از بيعت بايستى فردى باشد كه از لياقت ها و شايستگى هاى امامت و خلافت برخوردار باشد تا بعد با او بيعت شود; چنان كه بيعت با پيامبر(صلى الله عليه وآله) چنين بوده است. هيچ كس نمى گويد كه پيامبر اسلام با بيعت به امامت جامعه منصوب گرديد، بيعت يكى از راه هاى اظهار وفادارى است و با بيعت حكومت تثبيت مى گردد.

مسلمانان با بيعت خويش اظهار وفادارى مى نمايند و اين چنين است كه گفته مى شود آن حضرت پيش از بيعت داراى مقام امامت نبوده اند ولى فعليت يافتن آن پس از بيعت تحقق يافته است. به همين جهت امام(عليه السلام) همان طورى كه به ديدگاه نص در گفتار خود اشاره دارد، بيعت را نيز يادآور شده است. از اين رو هيچ منافاتى ندارد كه امامت حضرت على(عليه السلام) منصوص باشد و آن حضرت در عين حال به بيعت نيز استدلال نمايد چنان كه ساير ائمه(عليهم السلام) پس از حضرت على(عليه السلام) بر اين اساس عمل كرده اند و حضرت مهدى(عليه السلام) نيز كه در آخر زمان ظهور مى نمايد از امامت بر اساس نص و انتصاب الهى برخوردار است چنان كه در روايات شيعه و سنى اين مطلب آمده است. در عين حال در روايات آمده كه پس از ظهور، حضرت مهدى مردم را به بيعت فرا مى خواند و مردم با او بيعت مى كنند، بنابراين بين امامت به نص و بيعت مردم ناسازگارى وجود ندارد.

اين حقيقت كلام مولا به خوبى بيان شده است چون خود حضرت، در آغاز سخنانشان مى فرمايند: «ان احق الناس بهذا الامر اقواهم عليه و اعلمهم بامر الله فيه»; ([13]) سزاوارترين مردم براى حكومت، تواناترين و عالم ترين آنان به حكم خداست.

چنين شخصى در هر زمان كسى جز امام معصوم نيست. سپس مى فرمايند: «و لعمرى لئن كانت الامامة لا تنعقد حتى يحضرها عامة الناس فما الى ذلك سبيل ولكن أهلهُا يحكمون على من غات عنها »; به جان خودم سوگند اگر قرار باشد كار امامت استوار نگردد مگر به بيعت و حضور مردم پس راهى به سوى آن نيست، بلكه آنها كه صلاحيت دارند حاكم و خليفه را برمى گزينند و عمل آنها نسبت به ساير مردم نافذ است. و پس از آن نه حاضران حق رجوع دارند و نه غايبان حق انتخاب ديگرى. آگاه باشيد من با دو كس مى جنگم; نخست آن كس كه به ناحق ادعا كند و چيزى كه حق او نيست بخواهد و ديگر آن كس كه از دادن حقى كه بر گردن او است امتناع ورزد.

از اين سخن به درستى روشن مى شود كه حضرت على(عليه السلام) اساس گزينش خليفه را شايستگى هاى فردى ـ توانايى و دانايى ـ مى داند و تعيين آن به شيوه بيعت را در مرحله بعد و براى فعليت بخشيدن حق حاكميت خويش مطرح مى كند و اگر كسى شايستگى نداشته باشد و ادعاى خلافت كند بايد با او جنگيد.

چرا سكوت؟

در اين جا پرسش ديگرى مطرح مى شود كه چرا امام على(عليه السلام) با آن كه امامت و خلافت را شايسته بنى هاشم مى دانستند، تلاشى براى به دست آوردن آن نمى كردند؟

چنان كه گفته شد تنها هدف امام از ولايت بر مردم، اجراى قوانين اسلام و برپايى قسط و عدل در جامعه بوده است. با اين حال چون مى دانست كه پس از وفات رسول خدا(صلى الله عليه وآله) در مسأله خلافت اختلاف پديدار خواهد شد و بيشتر مردم يار و ياور او نخواهند بود، دست از حق مسلم خود كشيد، آن حضرت آگاه بود كه در صورت پافشارى، فتنه بزرگى در بين مسلمانان پديد مى آيد و اتحاد نسبى آنان بر هم خواهد خورد و نظام اسلامى دچار ضعف و سستى و از هم پاشيدگى مى شود و دشمنان اسلام از آن سوء استفاده خواهند كرد و اين شيوه نه به نفع مسلمانان است و نه اسلام.

دليل ما بر اين مدعا گفتار خود امام(عليه السلام) مى باشد. امام در بخشى از نامه 62 اين حقيقت تلخ را چنين بيان مى فرمايد: «أما بعد: فانّ الله سبحانه بعث محمداً(صلى الله عليه وآله)نذيراً للعالمين و مهيمناً على المرسلين فلمّا مضى(صلى الله عليه وآله) تنازع المسلمون الامر من بعده فوالله ما كان يلقى فى روعى و لا تخطر ببالى انّ العرب تزعج هذا الامر من بعده(صلى الله عليه وآله) عن اهل بيته و لا انهم منحوه عنّى من بعده. فما راعنى الا انثيال الناس على فلان يبايعونه فامسك يدى حتى رايت راجعة الناس قد رجعت عن الاسلام يدعون الى محق دين محمداً(صلى الله عليه وآله) فخشيت ان لم انصر الاسلام و اهلهل ان ارى فيه ثلماً او هدماً تكون المصيبة به علىَّ اعظم من فوت و لا يتكم التى انما هى متاع ايام قلائل يزول منها ما كان كما يزول السراب او كما يتقشع السحاب فنهضتُ فى تلك الاحداث حتى زاح الباطل و زهق و اطمأن الدين و تنهنه»; ([14]) اما بعد! خداوند سبحان محمد(صلى الله عليه وآله) را فرستاد تا بيم دهنده جهانيان و گواه و حافظ آيين انبياى او باشد. چون او ـ كه درود بر او باد ـ از جهان رخت بربست، مسلمانان درباره امارت و خلافت بعد از او به منازعه برخاستند. به خدا سوگند هرگز فكر نمى كردم و به خاطرم خطور نمى كرد كه عرب بعد از پيامبر، امر امامت و رهبرى را از اهل بيت او بگردانند ـ و در جاى 