يگر قرار دهند و باور نمى كردم ـ آنها آن را از من دور سازند! تنها چيزى كه مرا ناراحت كرد اجتماع مردم اطراف فلان... بود كه با او بيعت كردند. دست بر روى دست گذاردم تا اين كه با چشم خودم ديدم گروهى از اسلام باز گشته و مى خواهند دين محمد(صلى الله عليه وآله) را نابود سازند. ـ در اين جا بود ـ كه ترسيدم اگر اسلام و اهلش را يارى نكنم بايد شاهد نابودى و شكاف در اسلام باشم كه مصيبت آن براى من از رها ساختن خلافت و حكومت بر شما بزرگتر بود چرا كه اين بهره دوران كوتاه زندگى دنياست، كه زايل و تمام مى شود. همان طور كه سراب تمام مى شود و يا همچون ابرها كه از هم مى پاشند. پس براى دفع اين حوادث به پا خاستم تا باطل از ميان رفت و نابود شد و دين پا بر جا و محكم گرديد.

امام در خطبه 26 نيز مى فرمايد: «فنظرتُ فاذا ليس لى معين الاّ اهل بيتى فضننت بهم عن الموت و اغضيت على القذى و شربت الشجا و صبرت على أخذ اللظلم و على أمر من طعم العلقم»; پس از وفات پيامبر(صلى الله عليه وآله) به اطراف خويش نگريستم، ياورى جز اهل بيت خويش نديدم. پس به مرگ آنان در راستاى احقاق حق خويش رضايت ندادم. چشم پر از خار و خاشاك را ناچار فرو بستم و با گلويى كه استخوان شكسته در آن گير كرده بود جام تلخ حوادث را كه از حنظل تلخ تر بود نوشيدم و خشم خود را فرو خوردم.

امام در خطبه 37 ضمن بر شمردن ويژگى هاى خويش مى فرمايد: «فَقُمتُ بالأمر حين فَشِلوا، و تَطلعْتُ حِينَ تَقبَّعُوا، و نطقْتُ حين تَعْتَعُوا ـ تمنعوا ـ تقبعوا ـ و مضيتُ بِنُورِ اللهِ حِينَ وَقَفُوا و كُنْتُ أخفضَهُم صوتاً، وَ أعلاهُم فوتاً، فطرتُ بِعِنانِها، و استبددتُ برهانها كالجبل لا تُحَركُهُ القواصِف، و لا تُزيلُهُ العَواصِف، لَمْ يَكُنْ لاحَدِ فى مَهْمزٌ وَ لا لِقائل فى مغمز الذليل عندي عزيزٌ حتى آخذَ الحقَ لَهُ، وَ القَوِيٌّ عِندى ضعيفٌ حتى آخذ الحق مِنهُ، رضينا عَن الله قضاءهُ و سَلَّمنا لله أمْرَهُ، أترانى أكذب على رسول الله(صلى الله عليه وآله) و الله لانا أول مَنْ صدقهُ، فلا أكون أوَّلَ مَنْ كذَبَ عَلَيْه، فنظرت فى أمري، فإذا طاعتى قد سبقت بيعتى، و إذا الميثاق فى عُنُقي لِغَيْرى»; آن دم كه همه از ترس در خانه نشسته بودند، من قيام كردم، و آن گاه كه همگى خود را پنهان كرده بودند من آشكارا به ميدان آمدم... .

و همان زمان كه همه لب فرو بسته بودند من سخن گفتم، و آن وقت كه جمعيت همه توقف كرده بودند من با راهنمايى نور خدا به راه افتادم. فرياد نمى زدم، صدايم از همه آهسته تر، اما از همه پيشگام تر بودم، زمام امر را به دست گرفتم و پرواز كردم، و جايزه سبقت در فضايل را بردم.

همانند كوهى كه تند بادها آن را به حركت در نمى آورد، و توفان ها آن را از جاى بر نمى كند، هيچ كس نمى توانست عيبى در من بيابد، و هيچ سخن چينى جاى طعن در من نيافت.

ستمديدگانى كه در نظرها ذليل و پست اند از نظر من عزيز و محترم اند تا حقّشان را بگيرم، و نيرومندان ستمگر در نظر من حقير و پست اند تا حق ديگران را از آنها بستانم.

در برابر فرمان خدا راضى و تسليم امر او هستم، آيا گمان مى كنيد ممكن است من به رسول خدا(صلى الله عليه وآله) دروغ ببندم؟ ـ و اگر از او خبرى غيبى نقل مى كنم ممكن است خلاف واقع باشد؟! ـ

به خدا سوگند! من نخستين كسى هستم كه وى را تصديق كردم و هرگز من اول كسى نخواهم بود كه او را تكذيب نمايم.

در كار خود انديشه كردم ديدم اطاعت ـ فرمان پيامبر(صلى الله عليه وآله) ـ بر بيعت ـ اجبارى با متصديان حكومت ـ مقدم است، و هنوز پيمان پيامبر(صلى الله عليه وآله) در مورد ديگران ـ براى حفظ موجوديت اسلام ـ در گردن من مى باشد.

نصيحت هاى امام على به عثمان

اما سخن امام درباره عثمان كه فرمود: «و الله ما ادرى ما اقول لك»؟

در خطبه 164 آمده است: «همانا مردم پشت سر من هستند و مرا ميان تو و خودشان ميانجى قرار داده اند. به خدا نمى دانم با تو چه بگويم؟ چيزى را نمى دانم كه تو ندانى. تو را به چيزى راهنمايى نمى كنم كه نشناسى. تو مى دانى آن چه ما مى دانيم. ما به چيزى پيشى نگرفته ايم كه تو را آگاه سازيم و چيزى را در پنهانى نيافته ايم كه آن را به تو ابلاغ كنيم. ديدى چنان كه ما ديديم و شنيدى چنان كه ما شنيديم. با رسول خدا(صلى الله عليه وآله) بودى چنان كه ما بوديم. پسر ابو قحافه و پسر خطاب در عمل به حق از تو بهتر نبودند... پروا كن! سوگند به خدا تو كور نيستى تا بينايت كنند، نادان نيستى تا تعليمت دهند. راه ها روشن است و نشانه هاى دين برپاست. پس بدان كه رهبر عادل برترين بندگان خدا در پيشگاه اوست كه خود، هدايت شده و ديگران را هدايت مى كند، او سنت شناخته شده را بر پا دارد و بدعت ناشناخته را بميراند. سنت ها روشن و نشانه هايش آشكار است. بدعت ها آشكار و نشانه هاى آن برپاست. و بدترين مردم نزد خدا، رهبر ستمگرى است كه خود، گمراه و مايه گمراهى ديگران است چرا كه او سنت پذيرفته را بميراند و بدعت ترك شده را زنده گرداند... من تو را به خدا سوگند مى دهم كه پيشواى به قتل رسيده اين امت مباشى... براى مروان مثل حيوانِ به غارت گرفته شده مباش كه تو را هر جا خواست، براند، آن هم پس از ساليانى كه از عمر تو گذشته و تجربه هايى كه به دست آورده اى».

در پى سخنان امام(عليه السلام) عثمان گفت: «با مردم صحبت كن كه مرا مهلت دهند تا از عهده ستمى كه به آنها رفته برآيم...».

همان طور كه  از اين خطبه پيداست و از برخى از شرح هاى نهج البلاغه ـ مثل شرح ابن ابى الحديد ـ و كتاب هاى تاريخى ـ مثل تاريخ طبرى ـ بر مى آيد، سخنان امام(عليه السلام) به نيابت و نمايندگى از مردم و در پى درخواست آنان از امام(عليه السلام) براى صحبت با عثمان بوده است; زيرا مردم از ظلم هاى عثمان و كارگزاران وى و روش حكومتى خليفه و ناديده انگاشتن دستورات اسلام و سيره و سنت نبوى(صلى الله عليه وآله) به ستوه آمده بودند. ابن ابى الحديد در اين باره ـ همچنان كه در تاريخ طبرى آمده است ـ گويد: جمعى از اصحاب رسول خدا(صلى الله عليه وآله)با يكديگر ـ درباره عثمان و كارهاى وى ـ نامه نگارى مى كردند تا آن كه عده اى به عده ديگر در نامه اى نوشتند: ـ اين جا ـ بيايد كه جهاد و مبارزه در مدينه است نه در روم. در پى آن مردم به عثمان متعرض شدند و دشنامش دادند. اين واقعه در سال 34 هجرى روى داد و هيچ يك از صحابه از عثمان دفاع نكرد جز تنى چند از جمله زيد بن ثابت، ابو سيد ساعدى، كعب بن مالك و حسان بن ثابت.

پس مردم اجتماع كرده و با امام على بن ابيطالب(عليه السلام) سخن گفتند و از ايشان خواستند با عثمان صحبت كند. امام(عليه السلام) آن خطبه را قرائت فرمود كه در واقع نمايانگر اعتراض شديد مردم به اوست.

در اين خطبه جملاتى وجود دارد كه در آنها امام با لحنى مؤدّبانه و آميخته با احترام كه روش هميشگى ايشان بوده سخن گفته تا در او تأثير نمايد. امام(عليه السلام)مى فرمايد: «چيزى را نمى دانم كه تو ندانى... تو مى دانى آن چه ما مى دانيم. ما به چيزى پيشى نگرفته ايم كه تو را آگاه ساز