نوشته‏اند

شكر خدا كه با يدِبيضاء فاطمى

او را شفيع عرصه محشر نوشته‏اند

ما را حواله عاقبت كار مهدى است

او را ولى و حجت آخر نوشته‏اند

مهدى بيا كه منتقم فاطمه تويى

اين انتقام با تو ميسر نوشته‏اندغدير نياز
شاعر : رضا جعفرى

هنگام ظهر وقت اذان نماز بود

درهاى آسمان به روى خلق باز بود

ارواح مؤمنين همه در سجده سر به مهر

اين روح كعبه بود كه روى جهاز بود

مردم براى بار دگر جمع گشته‏اند

آرى غدير خم عرفات حجاز بود

انگار بوى آب به گوشش رسيده بود

ارض غدير يكسره عرض نياز بود

خورشيد در جنون خود از حال رفته بود

ليلاى بى تعيّن ما غرق ناز بود

ديدند از نفس كه كم آورد جبرئيل

گيسوى داستان ولايت دراز بود

يكبار نه دوبار نه بار دگر شنيد

از بسكه آيه‏هاى على دلنواز بود

گيرم كسى نبود تماشاى او كند

اين جلوه در غناى خود آيينه ساز بود

تفريح خردسالى او خلق آدم است

اين مرد در طفوليتش خاكباز بود

يا هرچه ليلى است همه مظهر وى‏اند

يا هر چه جز حقيقت عشقش مجاز بودغديريه
شاعر : محمد حياتى

خـسـتـه دلان عـيـد غـديــر آمــده

مــژده ز خــــلاق قــــديـــر آمــده

نبى ز حج چو شد به يثرب روان

هـمــره او خـلــق كـــثـــيــر آمده

ز هـر كـجـا كـه بـانگ اسلام بود

خــرد و كــلان جوان و پير آمده

در آن ميان روح الامين با شتاب

بــســوى او ز حـق بـشـيـر آمده

گـفـت پـس از حمـد و ثـنـا با نبي

حـكــم بــه خــلاق كــبـيــر آمـــده

ايـا مـحـمـد (ص) اى رسـول امم

بــر تـو عـلـي يـار و مشير آمده

حـجــت حـق مـظـهــر داور عــلي

بـعـد تـو بــر خــلـق امـيــر آمده

كــرد بــپــا مـنـبـر وعـظ و خطاب

آنــكـه ز حـق بـمـا سـفـير آمده

تــا بــرســانــد بـجـهـان ايـن پـيام

بـه مـنـبر آن عرش سرير آمده

خـتـم رسـل دسـت عـلى را گرفت

گـفــت مــرا عــلــي وزيـر آمده

عـــلــى بـــود دادرس انـبـيـاء

بــاولــيــا ســرور و مـيــر آمـده

عــلــى بــود چــاره بـيـچــارگــان

مـلـجـاء مـظـلـوم و فـقـيـر آمده

كــلام و رمــز كـتــاب خــداســـت

گـفـتــه او چــه دلـپــذيـــر آمده

هــركـــه بــود پـيـرو فـــرمـان او

ز حــق بــر او خـيـر كـثير آمده

هــر كـه كـنـد بـحضـرتش دشمني

ســزاى او نــار سـعـيـر آمـــده

مــدعـيـش گــفــت ز روى نــفـاق

مـيـر عــرب بــمــا امـيـر آمـده

بـَخٍ بـَـخٍ لَـــكِ يــا بـُـوالـحسن

اين سخن از او به ضمير آمده

وه كــه هـمين خائن پيمان شكن

فـتـنـه گر و شوم و شرير آمده

پـهـلـوى زهـراي مـطـهر شكست

ظـالـم  بـى شـبـه و نـظـيـر آمده

اى ولــى حـق ز «حـيـاتـي» پذير

چــامـه او گـر چـه حـقـيـر آمدهحادثه ى هستى
شاعر : عليرضا قزوه

با آن که آفريده شده ست آدم از خدا

گاهى به اتفاق ندارد کم از خدا

اى اتفاق ممکن ناممکن اى على (ع)

اى جوهر تو ، هم ز تو پيدا ، هم از خدا

بين تو و خدا ، الف الفت است و عشق

علم از تو سربلند شد و عالم از خدا

ماهى شدم در آينه ی چشمه ى غدير

شور تو ريخت در گل من ، يک نم از خدا

در جبر و اختيار ، مرا هست اختيار

خاک از ابوتراب گرفتم ، دم از خدا

من قهر مى فروشم و او مهر مى خرد

خوفم ز قهر نيست ، که می ترسم از خدابى همتاى حق
شاعر : حسن فرح بخشيان (ژوليده نيشابورى)

كيست مولا ذات بي همتاى حق

بعد حق هر كس بود شيداي حق

كيست مولا لام خلقت را هدف

عـيـن عـلـم و يـاء درياى شرف

كيست مولا دين احمد را كمال

متصل نورش به ذات لا يـزال

كيست مولا نعمت حـق را اتـم

مـعـنى تـفـسير نـون و الـقـلم

كيست مولا قاسم نـار و جحيم

صاحب تقسيم جنات و نعيم

كيست مولا باب شـبير و شبـر

بـر يتيمان مـهـربـانتـر از پدر

كيست مولا نور حق را منجلي

حجت بر حـق حـق يعـني عـلي

در ولايت حُب او تكويني است

دين منهاى علي بى دينى است

بى ‌على ‌در جسم ‌هستي ‌روح‌ نيست

كشتى شرع نبى را نوح نيست

بى على قرآن كتاب بي بهاست

چون ‌علي‌ آيات‌ حق ‌را محتوا ست

بـى عـلى اسـلام تـمـثـالـى بـود

در مثل چون طبل تو خالي بود

بى على اصل‌ عبادت باطل ‌است

بي‌ على ‌هركس ‌بميرد جاهل است

بى على تقوي گُلى بى رنگ و بوست

بـنـدگى هـمچون نماز بي وضوست<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1396.txt">حقيقت حق</a><a class="text" href="w:text:1397.txt">هُماى رحمت</a><a class="text" href="w:text:1398.txt">مهر جهانتاب</a><a class="text" href="w:text:1399.txt">جام اَلَست</a><a class="text" href="w:text:1400.txt">جلوه اهورايى</a><a class="text" href="w:text:1401.txt">فرزند كعبه</a><a class="text" href="w:text:1402.txt">به مهر على خو گرفته ام</a><a class="text" href="w:text:1403.txt">كيست مولا</a><a class="text" href="w:text:1404.txt">مجال پياله</a><a class="text" href="w:text:1405.txt">هنگــام شادى و سـرور</a></body></html>حقيقت حق
شاعر : عباس شهرى

به جزاز على نباشد به جهان گره گشائي

طلب مدد از اوکن چو رسد غم وبلائي

چو به کار خويش مانى در رحمت على زن

به جز او به زخم دلها ننهد کسى دوائي

زولاى او بزن دم که رها شوى زهر غم

سر کوى او مکان کن بنگر که در کجائي

بشناختم خدارا چو شناختم علي را

به خدا نبرده اى پي اگر از على جدائي

على اى حقيقت حق على اى ولى مطلق

تو جمال کبريايى تو حقيقت خدائي

نظرى زلطف و رحمت به من شکسته دل کن

تو که يار دردمندي تو که يار بينوائي

همه عمر همچو شهرى طلب مدد از او کن

که به جز على نباشد به جهان گره گشائيهُماى رحمت
شاعر : سيد محمد حسين بهجت (شهريار)

على اى هماى رحمت تو چه آيتى خدا را

که به ماسوا فکندى همه سايه‌ى هما را

دل اگر خداشناسى همه در رخ على بين

به على شناختم به خدا قسم خدا را

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند

چو على گرفته باشد سر چشمه‌ى بقا را

مگر اى سحاب رحمت تو ببارى ارنه دوزخ

به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را

برو اى گداي مسکين در خانه‌ى على زن

که نگين پادشاهي دهد از کرم گدا را

بجز از على که گويد به پسر که قاتل من

چو اسير تست اکنون به اسير کن مدارا

بجز از على که آرد پسرى ابوالعجائب

که علم کند به عالم شهداي کربلا را

چو به دوست عهد بندد ز ميان پاکبازان

چو على که ميتواند که بسر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

متحيرم چه نامم شه ملک لافتى را

بدو چشم خون فشانم هله اى نسيم رحمت

که ز کوى او غبارى به من آر توتيا را

به اميد آن که شايد برسد به خاک پايت

چه پيامها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تويي قضاى گردان به دعاى مستمندان

که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

چه زنم چوناى هردم ز نواى شوق او دم

که لسان غيب خوشتر بنوازد اين نوا را

همه شب در اين اميدم که نسيم صبحگاهي

به پيام آشنائي بنوازد و آشنا را

ز نواى مرغ يا حق بشنو که در دل شب

غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهريارامهر جهانتاب
شاعر : محمد على مردانى

ديوان قضا خطى ز ديوان على است

سُکان قدر، در يدِ فرمان على است

طبع من و مدح مرتضي، شرمم باد

آنجا که خداى من ثنا خوان على است

تا حُبّ على بُود مرا در رگ و پوست

رنجم ندهد سرزنش دشمن و دوست

جز نام على لب به سخن وا نکنم

«از کوزه همان برون تراود که د