ر اوست»

چون گاه ولادت ولّى حق شد

در خانه حق، على به حق ملحق شد

گر مظهر حق ذات على نيست چرا

از نام خدا نام علي مشتق شد؟

در برج ولا مهر جهانتاب علي است

در شهر علوم سرمدي، باب على است

از اول خلقت جهان تا محشر

مظلوم ترين شهيد محراب، على است

آنجا که على واسطه ي فيض خداست

برغير على هر که کند تکيه خطاست

با مدعيان کور باطن گوئـيـد

آنجا که خدا هست و علي نيست کجاست ؟جام اَلَست
شاعر : ميرزا محمد تقى حجة الاسلام (نير)

همتى كز پا نشستم يا على !

مانده‏ام، بر گير دستم يا على !

تا به ديدار تو چشمم باز شد

از جهان دل بر تو بستم يا على !

مردم از مست مى‏خمخانه‏اند

من ز ميناى تو مستم يا على

من ندانم چيستم، يا كيستم

از تو هستم هر چه هستم يا على

خواجگى كن، عهد مشكن گرچه من

عهد خود با تو شكستم يا على

پايه از چرخ بلندم برتر است

بر درت تا خاك پستم يا على

از گياه خاك بُستان توأم

گر تبر زد، ور كَبَستم يا على

بر عطاى توست چشمم كز خطا

تير فرصت شد ز شستم يا على

خلق اگر دل بر گدايان بسته‏اند

من گداى شه پرستم يا على

اى عصاى رهروان! دستى كه من

پاى خويش از تيشه خستم يا على

زاهدان در انتظار كوثرند

من خوش از جام الستم يا على

پايمردى كن ز لطفم دست گير

«نير» بى پا و دستم يا علىرويارويى با ناكثين و فاجعه جمل
پيامبر در دوران حيات خود به على فرمود:
(( اى على تو با پيمانشكنان و ستمگران و خارجان از دين خواهى جنگيد))
پـيـمـانـشـكـنـان يـا نـاكثين گروهى بودند كه ابتداء با على بيعت كردند. سردمداران اين گروه طلحه و زبير بودند كه در پوشش احترام عايشه همسر پيامبر و كمكهاى بى دريغ بـنى اميه سپاهى گران براى تصرف كوفه و بصره ترتيب دادند و خود را به بصره رسـانـده و آنجا را تصرف كردند امام به تعقيب آنان پرداخت و نبردى ميان طرفين بر پا شـد كـه در آن طـلحـه و زبـيـر كـشـتـه شدند و سپاه آنان متفرق شد و گروهى از آنان به اسارت درآمدند كه بعدا مورد بخشش امام عليه السّلام قرار گرفتند.
عـلت مـخـالفـت طـلحـه و زبـيـر ايـن بود كه آنان فهميدند در دستگاه على عليه السّلام از بـريـز و بـپـاشهاى دوران خلافت عثمان وجود ندارد و او پست و مقام بيهوده به كسى نمى دهـد و آنـان كـه در دوران عـثـمـان از سـفـره گـسـتـرده بـيـت المـال سـيـر چـريـده و شـكـم بـرآورده و صـاحـب مـال و منال و خانه و غلام و كنيز شده بودند وقتى كه ديدند على پست به آنها نمى دهد كه هيچ ، بـلكـه از ايـن بـه بـعـد بـايـد بـا ديـگـر مـسـلمـيـن در اسـتـفـاده از بـيـت المـال مـسـاوى بـاشند، عَلَم مخالفت برافراشتند و عايشه را كه با على كينه اى ديرينه داشت با خود همگام نمودندنيكوترين سخن 
اءَحْسَنُ الْكَلامِ مازانَهُ حُسْنُ النِّظامِ وَ فَهِمَهُ الْخاصُّ وَالْعامُّ.(597)
نيكوترين سخن آن است كه به نظم نيكو زيور يابد و همگان آن را بفهمند.
ترجمان درون 
اَلْكِتابُ تَرْجُمانُ النِّيةِ.(598)
نامه ، بازگو كننده ضمير است .
نگهدارى زبان 
مِنَ الاْ يمانِ حِفْظُ اللِّسانِ.(599)
از نشانه هاى ايمان ، نگهدارى زبان است .
بهترين گفتار 
اِنَّ خَيْرَ الْقَوْلِ ما نَفَعَ.(600)
بهترين گفتار آن است كه سودمند باشد.
اندك سخن گفتن 
اَلْكَلامُ كَالدَّواءِ؛ قَليلُهُ يَنْفَعُ، وَ كَثِيرُهُ قاتِلٌ.(601)
سخن چون داروست ؛ اندكش سودمند و زيادش كشنده است .
بدترين سخن 
شَرُّ الْقَوْلِ الْكَذِبُ.(602)
بدترين گفتار، سخن دروغ است .
جايگاه زبان 
اَللِّسانُ تَرْجُمانُ الْعَقْلِ.(603)
زبان مترجم عقل است .
حمل بر صحّت 
لاَ تَظُنَّنَّ بِكَلِمَةٍ خَرَجَتْ مِنْ اءَحَدٍ سُوءًا، وَ اءَنْتَ تَجِدُ لَهَا فِى الْخَيْرِ مُحْتَمَلاً.(604)
هـر سـخـنـى كـه از دهـان كـسـى خـارج شـد، تـا احـتـمـال درسـتـى و نـيـكـى در آن مـى يـابـى ، حمل بر فساد مكن .
حذر از زبان 
اِحْذَرُوا اللِّسانَ فَاِنَّهُ سَهْمٌ يُخْطى .(605)
از زبان بر حذر باشيد؛ چه آن كه تيرى است كه به خطا مى رود.
پيامد فرمانروايى زبان 
وَ هانَتْ عَلَيْهِ نَفْسُهُ مَنْ اءَمَّرَ عَلَيْها لِسانَهُ.(606)
آن كه زبانش را بر خود فرمانروا ساخت خود را از قيمت بينداخت .
جايگاه زبان 
اَلْمـَرْءُ مَخْبُوءٌ تَحْتَ لِسانِهِ.(607)
مرد، در زير زبانش نهفته است .
آداب سخن گفتن 
لاَ تـَقـُلْ مـَا لاَ تـَعْلَمُ، بَلْ لاَ تَقُلْ كُلَّ مَا تَعْلَمُ، فَإِنَّ اللّهَ فَرَضَ عَلَى جَوَارِحِكَ كُلِّهَا فَرَائِضَ يَحْتَجُّ بِهَا عَلَيْكَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ.(608)
آنـچـه نمى دانى مگو! بلكه همه آنچه را كه مى دانى نيز مگو زيرا خداوند بر اعضاء و جوارح تو واجباتى قرار داده كه در قيامت از آنها بازخواست خواهد كرد.
اهميّت سخن 
الْكَلاَمُ فِى وِثَاقِكَ مَا لَمْ تَتَكَلَّمْ بِهِ، فَإِذَا تَكَلَّمْتَ بِهِ صِرْتَ فِى وِثَاقِهِ، فَاخْزُنْ لِسَانَكَ كَمَا تَخْزُنُ ذَهَبَكَ وَ وَرِقَكَ. فَرُبَّ كَلِمَةٍ سَلَبَتْ نِعْمَةً وَ جَلَبَتْ نِقْمَةً.(609)
تا سخن نگفته اى ، سخن در بند تو است و چون گفتى تو در بند سخنى . پس همان سان كه زر و سـيـم ات را در گـنجينه مى نهى ، زبانت را نيز نگهدار. چه بسا سخنى كه نعمت از كف برد و نقمت پديد آورد.
فتنه زبان 
فِتْنَةُ اللِّسانِ اَشَدُّ مِنْ ضَرْبِ السَّيْفِ.(610)
[مشكلات ] فتنه زبان بسيار شديدتر از ضربه شمشير است .
كفه هاى ترازوى زبان 
اَللِّسانُ مِعْيارٌ اءطاشَهُ الْجَهْلُ وَ اءَرْجَحَهُ الْعَقْلُ.(611)
زبان ترازويى است كه نادانى آن را سبك و عقل سنگين مى سازد.
زخم زبان 
اَللِّسانُ سَبُعٌ اِنْ خُلِّىَ عَنْهُ عَقَرَ.(612)
زبان ، درنده اى است كه اگر رها شود زخم مى زند.
ملاك سنجش 
اُنْظُرْ اِلى ما قالَ وَ لا تَنْظُرْ اِلى مَنْ قالَ.(613)
به گفتار بنگر و نه به گوينده .
پژواك سخن 
لا تَقُلْ ما لا تُحِبُّ اَنْ يُقالَ لَكَ.(614)
سخنى را كه دوست ندارى براى تو بگويند، به ديگران مگوى .
هشدار مؤ منان را جدّى بگيريد 
اِتَّقُوا ظُنُونَ الْمُؤْمِنِينَ فَإِنَّ اللّهَ تَعَالَى جَعَلَ الْحَقَّ عَلَى اءَلْسِنَتِهِمْ.(615)
از گمان هاى مؤ منان بپرهيزيد كه خدا حق را بر زبان آنان نهاده است .
رابطه قلب و زبان 
لا يَسْتَقيمُ قَلْبُ عَبْدٍ حَتّى يَسْتَقيمَ لِسانُهُ.(616)
قلب آدمى در راه راست استوار نمى ماند مگر آن كه زبانش در اين راه استوار باشد.
نيايش 
اَللَّهُمَّ اغْفِرْ لِى مَا تَقَرَّبْتُ بِهِ إِلَيْكَ بِلِسانى ثُمَّ خَالَفَهُ قَلْبِى .(617)
خدايا! بر من ببخشاى آنچه را با زبان به تو نزديكى جستم ، آنگاه دلم با آن مخالفت ورزيد.
رسم مسلمانى 
فَالْمُسْلِمُ مَنْ سَلِمَ الْمُسْلِمُونَ مِنْ لِسانِهِ وَ يَدِهِ اِلاّ بِالْحَقِّ.(618)
مسلمان [واقعى ] كسى است كه مسلمانان از دست و زبان او در امان باشند.
زبان مؤ من و منافق 
وَ إِنَّ لِسانَ الْمُؤْمِنِ منْ وَراءِ قَلْبِهِ وَ إِنَّ قَلْبَ الْمُنافِقِ مِنْ وَراءِ لِسانِهِ.(619)
زبان مؤ من پشت قلب او، و قلب منافق پشت زبان او است .
امتياز ا