نسان 
فَضْلُ الرَّجُلِ يُعْرَفُ مِنْ قَوْلِهِ.(620)
فضيلت مرد از كلامش دانسته مى شود.
زيان پرگويى 
1 ـ اَلاِْكْثارُ يُزِلُّ الْحَكيمَ وَ يُمِلُّ الْحَليمَ.(621)
پُرگويى ، حكيم را مى لغزاند و بردبار را به ستوه مى آورد.
2 ـ مَنْ اَكْثَرَ اَهْجَرَ.(622)
پرگو، بيهوده گو مى شود.
فوايد كم گويى 
قِلَّةُ الْكَلامِ يَسْتُرُ الْعُيُوبَ وَ يُقَلِّلُ الذُّنُوبَ.(623)
كم گويى ، عيب ها را مى پوشاند و از گناهان مى كاهد.
سخن فرهيختگان 
اِنَّ كَلامَ الْحُكَماءِ اِذا كانَ صَواباً، كانَ دَوآءً، وَ اِذا كانَ خَطَاءً، كانَ داءً.(624)
سخن حكيمان ، درستش دارو و نادرستش بيمارى است .
عفّت كلام 
اِيّاكَ اَنْ تَذْكُرَ مِنَ الْكَلامِ ما يَكُونُ مُضْحِكاً وَ اِنْ حَكَيْتَ ذلِكَ عَنْ غَيْرِكَ.(625)
بـپـرهـيـز از آنـكـه در سـخـنـت چـيـزى خـنـده دار آرى ، هـر چـنـد بـه نقل از ديگرى باشد.
علائم روانى 
ما اءَضْمَرَ اءَحَدٌ شَيْئاً اِلاّ ظَهَرَ فى فَلَتاتِ لِسانِهِ وَ صَفَحاتِ وَجْهِهِ.(626)
هـيـچ كـس چـيـزى را در دل نـهـان نـكـرد، جز آن كه در سخنان بى انديشه اش آشكار و در صفحه رُخسارش ‍ پديدار گشت .
فتنه انگيزى 
رُبَّ فِتْنَةٍ اءَثارَها قَوْلٌ.(627)
بسا فتنه كه از يك گفته خيزد.
تمجيد نابجا 
رُبَّ مَفْتُونٍ بِحُسْنِ الْقَوْلِ فِيهِ.(628)
بسا كسان كه با ستوده شدن ، فريفته شده اند.جلوه اهورايى
شاعر : محمدعلى جعفريان (عاشق)

کعبه را صفا دادي، با رُخ اهورايي

دل ز دلبران بردي، اى خداى زيبايي

کعبه عاشقِ رويت، دل پريشِ گيسويت

اين چنين ز دستش شد، رشته شکيبايي

جلوه اهورا ديد، ناگهان بغل بگشود

دل ز دست صبرش شد، زان همه فريبايي

اى عجب که دريا را، چون صدف به جان پرورد

تا سه شب محاقى شد،تا سه روز رويايي

بي‌کران نمي‌گنجد، در بسيط تنگ گل

آسمان نمي‌ماند، در حصار تنهايي

تا ز طور سينين شد، جلوه‌گر جمال تو

سينه‌هاى عاشق شد، همچو طور سينايي

عاشقانه مي‌چرخد، تا ابد به دور تو

زهره از سر مستي، مشترى ز شيدايي

قبله گاه رندان شد، طرّه چليپايي

از جمال زيبايت، همچو حيرتستان شد

مردم همه مردم، پيش چشم گيرايي

دل گِلى مجسم شد، تو! پرنده‌اش کردي

جان به گل تو بخشيدي، با دم مسيحايي

با دو بيتي سرخي، از غم تو مي‌مويم

در شب نزول تو، اى تمام تنهايي

ذوالفقار حکمت را، از غلاف خود برکش

سر ز جهل ما افکن، اي خداى دانايي

ذره را کنى خورشيد، قطره را تو درياييفرزند كعبه
شاعر : حميد سبزوارى

تا بر شد از نيام فلق برق خنجرش

برچيد شب ز دشت و دمن، تيغ چادرش‏

بر تارك ستيغ بر آمد شعاع صبح‏

چونان پر خروس ز سيمينه مغفرش‏

موجى بر آمد از ز بر كوه زرفشان

پاشيد بر كران افق زرّ احمرش‏

جيب افق، زرنگ شفق لاله گونه شد

بر آن نثار آمده بس درّ و گوهرش‏

نقّاش صنع از قلم زرنگار ريخت

شنگرف سوده در خط ديباج اخضرش‏

مشّاطه سحر به دو صد رنگ دلپذير

آراست باغ و راغ بدست فسونگرش‏

پيك نسيم سر خوش و دلكش وزيد و داشت

داروى جان ز رائحه مشك و عنبرش‏

آهسته پر كشيد به آغوش شاخسار

تا كودك شكوفه نلغزد ز بسترش‏

وا كرد چشم نرگس شهلا به بوسه‏اى

گلخنده زد ز عاطفت مهر پرورش‏

خورشيد كم كم از افق دشتهاى دور

بر شد چنانكه كوه و دمن شد مسخّرش‏

پرتو فشاند بر سر هر كاخ و كومه‏اى

آفاق زنده گشت ز چهر منوّرش‏

بر زد علم به پهنه گسترده زمين‏

تسليم شد كران به كران در برابرش‏

تا بسترد ز روى زمين زنگ تيرگى

صد آبشار نور فرو ريخت بر سرش‏

تا چهر باختر برهد از ظلام شب‏

قنديل آفتاب بر آمد ز خاورش‏

ظلمت زدوده گشت ز سيماى روشنش

دهشت ربوده گشت ز رخسار عنبرش‏

آمد فراز مكّه و تا نقش كعبه ديد

انبوه زر فشانده به هر كوى و معبرش‏

بيدار گشت مكّه، ديارى كه سالها

بد خفته و نبود به سر ذوق ديگرش‏

بگشوده گشت پنجره‏ها يك بيك بصبح

تا نور آفتاب بتابد به منظرش‏

خلقى برون شد از در هر آشيانه‏اى

هر كس به كار سازى رزق مقدّرش‏

آن يك به كوى آمد و آن يك به كارگاه‏

آن يك به ذوق آمد و آن يك به متجرش‏

جمعى روان شدند سوى كعبه كز نياز

بوسند خاك پايگه آسمان فرش‏

بد كعبه در ميانه آن شهر يادگار

از دوره خليل و سماعيل و هاجرش‏

با چار ركن مهم استاده سرفراز

حصنى كه هست قائمه هفت كشورش‏

گوئى به انتظار كسى بود آن سراى

تا آيد و چو جان بنشاند به مصدرش‏

ناگه در آن حريم مهين بانوئى كريم‏

پيدا شد و كرامت پيدا ز منظرش‏

او بانوئى ز جمله نكويان دهر بود

ناديده چشم عالم از آن نكوترش‏

حجب و وقار بود بر اندام زينتش‏

قدس و عفاف بود به رخسار زيورش‏

اندر قريش پاك زنى بود مردوار

بو طالب بزرگ پسنديده شوهرش‏

از خاندان هاشم و زدوده خليل‏

زيبنده بانوئى و برازنده همسرش‏

مى‏خواست كردگار كزين خاندان پاك

نخلى بر آورد شرف و مردمى برش‏

مى‏خواست كردگار كزين زوج مهر زاد

طفلى به عرصه آرد تابنده اخترش‏

مى‏خواست كردگار كزين دودمان پاك

مردى بپاى دارد چون كوه پيكرش‏

مى‏خواست كردگار فرازنده مهترى‏

كزان به روزگار نجويند بهترش‏

مى‏خواست كردگار كه ميراث عدل و داد

بخشد به داده خواه‏ترين دادگسترش‏

مى‏خواست كردگار ز دامان فاطمه

‏

زوجى براى فاطمه بانوى محشرش‏

مى‏خواست كردگار يكى بحر گسترد

تا موج خيزد از دل در خون شناورش‏

مى‏خواست كردگار بر آرد برادرى

‏

آب آور برادر و غمخوار خواهرش‏

مى‏خواست كردگار يكى خواهر آورد

تا بر كشد به دوش لواى برادرش‏

مى‏خواست كردگار كه در دشت كربلا

گلبوته‏ها ببيند و گلهاى پر پرش‏

مى‏خواست كردگار يكى طرفه قهرمان

تا جاودانه باشد يار پيمبرش‏

بازو چو بر گشايد بر بازوى ستم‏

بازوى او گشايد با روى چنبرش‏

اندر مصاف كفر چو شمشير بركشد

بنيان كفر بر كند و عمر و عنترش‏

و اندر بر جماعت مسكين و دردمند

سيلاب اشك بارد از ديده ترش‏

گاهى يتيم را بنوازد چونان پدر

گاهى صغير را به عطوفت چو مادرش‏

زهرى به كام دشمن و شهدى بكام دوست‏

كاين طرفه را بنام بخوانند حيدرش‏

طفلى چنان كه قافيه سازان روزگار

وامانده‏اند در بر طبع سخنورش‏

طفلى چنانكه ديده بينندگان نديد

مانند او به عرصه محراب و منبرش‏

طفلى چنانكه رايت اسلام از او بلند

كوتاه دست ظلم ز عزم توانگرش‏

توفنده همچو رعد به پيكار دشمنان‏

لرزنده همچو بيد به نزديك داورش‏

دستيش بهر كوشش و هنگامه و نبرد

دستى پى حمايت مظلوم و مضطرش‏

دستيش بهر بخشش و انفاق و التيام

و ز بهر انتقام برون دست ديگرش‏

دستيش بهر چاره و درمان دردمند

دست دگر به قبضه شمشير و خنجرش‏

دستى به پايمردى از پافتادگان

‏

دستى به پاسدارى اسلام و دفترش‏

دستيش بر پرستش و پيمان و پاس حق

دستيش بر ستيزش بتخواه و بتگرش‏

دستى بسوى خالق و دستى بسوى خلق

دستى پى نوازش و دستى به كيفرش‏

دستى بسوى تيره گردنكشان دراز

دستى بسوى ميثم و عمّار و بوذرش‏

با اين دو دست و بازوى مردانه‏

ديگر كراست نام يد اللّه فراخورش‏

چشمش بدان سراى كه تا 