احب سراى

آيد به پيشباز و بخواند به محضرش‏

آن روز ميهمان خدا بود فاطمه

‏

يا للعجب كه خانه فرو بسته بد درش‏

او را وديعه‏اى ز خدا بود در مشيم

مى‏خواست تا وديعه نهد در برابرش‏

لختى به انتظار به گرد حرم گذشت

سوزنده از شراره آزرم پيكرش‏

ناگه ز سوى خانه يكى ايزدى خروش

بنواخت گوش خلق ز مضراب تندرش‏

پهلو شكافت خانه و شد معبرى پديد

خانه خداى، فاطمه را خواند در برش‏

و آنگه بهم بر آمد آن سهمگين شكاف

آنسان كه هيچ ديده نيارست باورش‏

بعد از سه روز باز پديد آمد آن شكاف

چونان صدف ز سينه بر او درّ گوهرش‏

بنهاد گام فاطمه بيرون از آن سراى

شادان ز ميزبانى دادار اكبرش‏

اندر مطاف خانه بديدند جمله خلق‏

طفلى چو ماه‏پاره در آغوش مادرش‏

طفلى چنانكه مادر هستى نپرورد

ديگر چو او به دايره مرد پرورش‏

طفلى چنانكه خامه صورتگر خيال‏

آنسان كه نقش اوست نيارد مصوّرش‏

خواهم مديح گفتن فرزند كعبه را

باشد كه را مديح يد اللّه ميسرش‏

آنرا كه زيب قامت او «هل اتى» بود

آنرا كه هست افسر «لولاك» بر سرش‏

آنرا كه در مجاهدت و طاعت و سخى

ايزد ستوده است به قرآن مكرّرش‏

آنرا كه گر نزاد همى مادر زمان‏

هستى عقيم بود ز پورى دلاورش‏

آنرا كه تا نهال مساوات بر دهد

آتش نهاد در كف اعمى برادرش‏

من چون مديح گويم آنرا كه در نبرد

مردان روزگار بخواندند صفدرش‏

من چون مديح گويم آنرا كه در نماز

بخشود بر فقير نگين به آورش‏

من چون مديح گويم آنرا كه مصطفى‏

بگزيد بهر فاطمه شايسته دخترش‏

من چون مديح گويم آن يكّه مرد را

كز رزم بر نتافت عنان تك آورش‏

من چون مديح گويم آنرا كه در غدير

بنشاند كردگار بجاى پيمبرش‏

گويندگان سروده‏اند بسيار جامه‏ها

از من چنان نيايد ستودن ايدرش‏

من اين سخن سرودم و شرمنده‏ام ز خويش‏

كز قطره كمترم بر پهناى كوثرش‏

باشد كه در شمار مرا توشه آورد

يك ذره از غبار قدمهاى قنبرش‏

گفتم من اين قصيده به معيار آنكه گفت

«صبح از حمايل سحر آهيخت خنجرش»به مهر على خو گرفته ام
شاعر : سيد ابوالفضل واهبى

من از ازل به مهر على خو گرفته ام

درس خداشناسي ونيرو گرفته ام

ار مرشد طريقت خود شاه لافتي

خوى محبت از کرم او گرفته ام

در پرتو هدايت و نور ولايتش ب

ا دست وى زدامن ياهو گرفته ام

تفسير و شرح آية والشمس والضحي

من از جمال يار نکو رو گرفته ام

نازم برشته که ميان من و عليست

به به عجب طريقة نيکو گرفته ام

مشق صفا و صدق و محبت به جز علي

اندر جهان من از که و از کو گرفته ام

من بوى عطر گلشن توحيد را ازل

از روى عطر اين گل خوشبو گرفته ام

با کشتى شکسته ز گرداب يا علي

در ساحل نجات تو پهلو گرفته ام

ايدست حق بگير زدستم کاروان

وامانده ام بسوى درت رو گرفته ام

شاهان نيازمند در تو من گدا

از دامن شهنشه دلجو گرفته ام

واهب بهوش باش على کان رحمت است

من حل مشکلات خود از او گرفته امكيست مولا
شاعر : حسن فرح بخشيان (ژوليده نيشابورى)

كيست مولا ذات بى همتاى حق

بعد حق هر كس بود شيداى حق

كيست مولا لام خلقت را هدف

عـيـن عـلـم و يـاء درياى شرف

كيست مولا دين احمد را كمال

متصل نورش به ذات لا يـزال

كيست مولا نعمت حـق را اتـم

مـعـني  تـفـسير  نـون  و الـقـلم

كيست مولا قاسم نـار و جحيم

صاحب  تقسيم  جنات  و نعيم

كيست مولا باب شـبير و شبـر

بـر يتيمان مـهـربـانـتـر از پدر

كيست مولا نور حق را منجلي

حجت بر حـق حـق يعـنى عـلي

در ولايت حب او تكوينى است

دين منهاي على بى دينى است

بي‌علي‌درجسم‌هستي‌روح‌نيست

كشتى شرع نبى را نوح نيست

بى على قرآن كتاب بى بهاست

چون‌علي‌آيات‌حق‌را محتوا ست

بـى عـلى اسـلام تـمـثـالـى بـود

در مثل چون طبل تو خالى بود

بى على اصل‌عبادت باطل‌است

بي‌علي‌هركس‌بميرد جاهل است

بى علي تقوى گلى بى رنگ و بوست

بـنـد گى هـمچون نماز بى وضو ستمجال پياله
شاعر : رضا جعفرى

جلوه گران عشق كه خونم حلالشان

پيغمبر و على كه نبينم ملالشان

درياى علم حق به تموّج رسيد و پس

بر ساحل غدير خم افتاد فالشان

تا بر فراز منبر عالم قدم زنند

صدها فرشته فرش نمودند بالشان

دست خدا ز دست نبى قد كشيده است

هريك رسيده‏اند به اوج كمالشان

كوزه گران عالم عشقند اين دو دست

چيزى نمى‏شود كه بسوزد سفالشان

عالم در اين كتاب ز يك نقطه كمتر است

سر بسته گفته‏ام به تو مقدار مالشان

نعلينشان ز خاك طبيعت منزّه است

خورشيد و ماه ميوه خام خيالشان

اينجا مجال زمزمه‏هاى بلال نيست

زيباترين مؤذن هستى‏است خالشان

قبل از شروع خلقت اين خلق بوده‏اند

يعنى كه از خداى بپرسيد سالشان

دنيا نبود ظرف ظهور على و آل

تاكند و اين پياله نباشد مجالشانهنگــام شادى و سـرور
شاعر : محمد حياتى

مـيـلاد مسعود امـيـرمـومـنــان اسـت

هنگــام شـادى و ســـرور مـومـنــان اســت

در خانه حق ز امر رب نوري عيان شد

كـز روى او شرمنده خورشـيـد جـهان است

در خـانـه حـق وجـه رب گـرديــده ظاهر

از مـطـلـعـش روشـن زمين و آسمان است

در خـانـه حـق مـرتـض‍ـا چـون گام بنهاد

از مـقـدم او بـيـت حـق رشـك جـنــان اسـت

در خـانـه حـق شـير حق گرديده مهمان

مـهـمـان عـلـى مـرتـضا،‌ حق ميزبان است

بـنـهـاده حـق تـاج ولايـــت بـر ســــر او

يعنى علي سلطان و سرور بر شهان است

يــا فــاطــمـه بـنـت اســد ايـن ماه تابان

بر مصطفى داماد و مير انس و جان است

در مـدح حـيـدر طوطـي طـبـع «حياتي»

شـادان و پـاكـوبـان بـلب شكر فشان است<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1407.txt">مظهر كل عجائب</a><a class="text" href="w:text:1408.txt">مهمان کعبه</a><a class="text" href="w:text:1409.txt">بـا مـهـر عـلـى خـانـه دل كـن آبـاد</a><a class="text" href="w:text:1410.txt">چشمه زمزم‏</a><a class="text" href="w:text:1411.txt">مِهر على (ع)</a><a class="text" href="w:text:1412.txt">ميلاد اميرالمؤمنين (ع)</a><a class="text" href="w:text:1413.txt">ميلاد على (ع)</a><a class="text" href="w:text:1414.txt">نخستين موج دريايى ولايت</a><a class="text" href="w:text:1415.txt">مولاى گُل و آينه</a><a class="text" href="w:text:1416.txt">مولود کعبه</a></body></html>مظهر كل عجائب
شاعر : محمد حياتى

مظهر كل عجائب به نبى يار علـيـست

ولــى خـالــق بـخــشـنــده دادار عـلـيـسـت

آنـكـه مـيـگـفـت سلوئي به فراز منـبر

باب عـلم نـبى و كاشـف اسـرار عـلـيســت

آنـكـه بر دوش رسول مدني پـاى نهاد

كرد بتها ز حـرم جـمله نگـونسار عـليسـت

آنـكه در بسـتر پـيــغـمبر اسـلام بخفت

حافظ جان وى از فـرقه خونخوار عليـست

آنـكه گـرد مـحـن از چهره ايتـام زدود

هـمــدم مــردم درمانـده افـگـار عليـست

آنـكه بشكافت بگهواره ز هم اژدر را

شـيـر مـيـدان يـلـي حـيـدر كـرار عـليـسـت

آنكه در خانه حق شد متـولـد ز شرف

خـانـه زاد احــد و محـرم اسـرار عـليست

آنكه در خم غـدير آمـده بـر خـلق امير

مـظـهـر لـطـف خـداونـد جـهاندار عليست

آنكه با قاتل خود لطف و مدارا فرمود

ابــن عـم نـبـى و مـظـهـر دادار عـلـيسـت

آن يدالله كه دا كرد سر از پيكر عمرو

صـاحـب تـيـغ دو سـر آيـت قهـار علي