ست

كـى تـوانـم بـمـديحش سخنى ساز كنم

فـوق اوهـام عـلي بـرتـر افـكـار عـليست

رو «حـيـاتي» بدر خانه سلطان نجف

كه بـه خـيـل ضعـفا يار و مددكار عليستمهمان کعبه
شاعر : محمد جواد غفور زاده (شفق)

كعبه شد امشب ولايت محورش

كعبه شد لطف الهى ياورش

كعبه در وجد آمد امشب تا كه ديد

رقص نور اختران را دربرش

كعبه مى‏بيند كه جبريل امين

در حرم گسترده فرش از شهپرش

كعبه زد گلبوسه بر پاى على

مكه شد گلفرش راه مادرش

كعبه امشب ميزبان فاطمه است

نور مى‏بارد ز ديوار و درش

كعبه رفت از خاطرش با وصل يار

هجر اسماعيل و صبرهاجرش

كعبه را قدر و شرف بخشيده است

اين صدف وين آسمانى گوهرش

كعبه آورد از كجا عطر بهشت؟

از على، وز روى از گل بهترش

كعبه امشب با همه دلدادگى

عشقبازى مى‏كند با دلبرش

كعبه امشب چشم در چشم على است

تا على بيند رخ پيغمبرش

كعبه امشب لحظه لحظه ثبت كرد

خاطرات وصل را در دفترش

كعبه! با مريم بگو باافتخار

اين مسيحا را بگيرد از مادرش

كعبه تا شد دور از ديدار دوست

ذره ذره روح رفت از پيكرش

كعبه از هجر على، جارى شده است

ناودان اشك از چشم>ترش

تا كه شويد تن ز آب كوثرش

كعبه امشب شمع بزم عشق بود

قطره قطره آب شد پا تا سرش

كعبه از غم سوخت، اما آفريد

يك جهان پروانه از خاكسترش

كعبه امشب دل به جانان داده است

اى دل! اى دل! بشنو از خنيا گرش

نغمه «لا سيف الا ذو الفقار»

با نواى «لافتى الا على»

يا على و يا على و يا على!بـا مـهـر عـلـى خـانـه دل كـن آبـاد
شاعر : محمد حياتى

از قــدرت لايـــزالـي يـــزدانــي

گـرديـده قــلـوب شيـعـيـان نوراني

از فــاطمـه بـنــت اســد شـد ظـاهــر

در كـعـبــه وجــود علي عـمراني

كــرده سـت عـلـى بـبـزم جـانـان ماوا

يــزدان كـنـد از ولي خود مـهـماني

بـنـهـاده خــدا تــــاج ولايـش بــر ســر

يعـنـى كــه بــه بـنــدگان ما سلطاني

هـر كـس كـه ز فـرمـان عـلي سرپيچيد

گــردد بـه جـهــيــم تـا ابــد زنـدانــي

بــا مـهــر عـلـي خـانــه دل كــن آبــاد

خـود را بــرهـان ز وحـشت ويراني

اى شـيـعـه ز جـان تـابع فرمانش باش

گر جنت و فردوس برين خواهـانـي

در روز جــزا بــيـم بـدل راه مــده

گـر رهـبـر خويش مرتضي مـيـداني

در مدح على «حياتي» از صدق بكوش

گـر عـاشـق و شيداي شه مـردانـيهدف زندگى 
لا تَطْلُبِ الْحَياةَ لِتَاءْكُلَ، بَلْ اُطْلُبِ الاَْكْلَ لِتَحْيا(629)
زندگى را براى خوردن مخواه ، بلكه خوردن را براى زندگى كردن بخواه .چشمه زمزم‏
شاعر : سيد رضا مؤيد

منت خداى را كه به توفيق كردگار

از ناف كعبه، چشمه كوثر شد آشكار

چون كاروان حاج، خروشان و كف زنان

آمد به خاكبوس نجف، آب خوشگوار

درياى رحمت ازلى جوش فيض زد

شد نهر سلسبيل ز فردوس آشكار

دشتى كه بود چون جگر تشنه حسين

داغ بهار خلد شد و رشك لاله زار

صافى دلان كه بود تيمّم شعارشان

سجاده‏ها بر آب فكندند، موج وار

لب تشنگان خاك نجف‏تر زبان شدند

از چشمه سار شكر، به توفيق كردگار

هر پاره سنگ او گهرى آبدار شد

هر شاخ خشك از شجرى گشت ميوه‏دار

گرديد گل، گشاده جبين چون كف على

برگ از نيام شاخ، برآمد چو ذوالفقار

هر شاخ پر شكوفه در او جوى شير شد

مژگان حور گشت در او هر زبان خار

گل بر هوا فكند كلاه نشاط را

سنبل فشاند گرد زگيسوى مشكبار

لشكر كش بهار رسيد از رياض غيب

از دوش نخل شد علم سبز آشكار

زين پيش اگر چه اهل نجف، ز آب تلخ و شور

بودند در شكنجه غم، تلخ روزگار

آخر زفيض ساقى كوثر تمام سال

عيد غدير شد به مقيمان اين ديار

اين كوثر مروت! هر چند با حسين

سنگين دلى نمود فرات ستيزه كار

از بهر پاك كردن راه گناه خويش

امروز آمده است به مژگان اشكبار

از دور در مقام ادب ايستاده است

با جبهه پر از عرض شرم، چون بهار

چون رحمت تو شامل ذرات عالم است

اين جرم را به روى عرقناك او ميار

رخصت بده كه از سر اخلاص تا به حشر

بر گرد روضه تو بگردد به اعتذارمِهر على (ع)
شاعر : على نظمى تبريزى

دارم دِلَکى که بنده ى کوى على است

روى دل او هميشه بر سوى على است

هر چند هزار رو سياهى دارد

مى نازد از اينکه منقبت گوى على است

من شيفته ي على شدم شيدا نيز

پنهان همه جا گفته ام و پيدا نيز

اين پايه مرا بس است و بالاترازين

امروز طلب نمى کنم فردا نيز

«نظمي» به ولايتت تمامى خوش باش

خوش باش قبول خاص و عامي خوش باش

گر شاهى هفت کشور از تست مناز

ور بر در ِ مرتضي غلامى خوش باش

تا حبّ على و آل او يافته ايم

کام دل خويش مو به مو يافته ايم

وز دوستى على و اولاد على است

در هر دو جهان گر آبرو يافته ايم

از دين نبى شکفته جان و دل من

با مهر على سرشته آب و گل من

گر مهر على به جان نمى ورزيدم

در دست چه بود از جهان حاصل من

«نظمي» نفسى مباش بى ياد علي

گوش دل خويش پرکن از نادعلي

در هر دو جهان اگر سعادت طلبي

دامان على بگير و اولاد علي

سر دفتر عالم معانى است علي

وابسته ى اسرار نهانى است علي

نه اهل زمين که آسمانى است علي

فى الجمله بهشت جاودانى است علي

شايسته ترين مرد خدا بود علي

در شأن نزول هل اتى بود علي

هرگز به على خدا نمى بايد گفت

ليک آينه ي خدا نما بود علي

بنيان کـَن ِ منکر و مناهى است علي

رونق ده دين و دين پناهى است علي

در دامنش آويز که در هر دو جهان

سرچشمه ى رحمت الهي است علي

آن گفت به قرب حق مباهي است علي

وين گفت که سايه ى الهى است علي

از «نظمي» ناتمام پرسيدم گفت

چون رحمت حق نامتناهى است عليميلاد اميرالمؤمنين (ع)
شاعر : محمد سهرابى

نصيبم شد غمت الحمدللَّه

دلم شد محرمت الحمدللَّه

من و درماندگى صد شكر يارب

من و بيش و كمت الحمدللَّه

تبارم كوثر و از طيف نورم

سرشكم زمزمت الحمدللَّه

دلم در صيقل دستت جلا يافت

فتادم در يَمَت الحمدللَّه

تو را تا وسعت رب مى‏پرستم

اگر مى‏گويمت الحمدللَّه

تويى كه ريشه هر ذوالمعالى

اميرالمؤمنين مولى الموالى

به دشت سينه‏ها اُلفت نشينم

كه مدّاح اميرالمؤمنينم

گره بند قباى مرتضايم

پى يك رشته از حبل المتينم

اگر خواهى بسوزان يا كه بردار

هر آنچه كشت كردى در زمينم

تملّك نيست حتى در حياتم

تصرّف كن دلم را مستكينم

يمينى گم شده، اندر يسارم

يسارى نيست گشته در يمينم

غمت باده، دلم جام هلالى

اميرالمؤمنين مولى الموالى

مرا در ظلّ نامت آفريدند

ملائك را غلامت آفريدند

دل مؤمن اگر عرش خدا شد

دل از دارالسّلامت آفريدند

پيمبر را به وادى محبّت

گرفتار مَرامت آفريدند

تو را «المؤمنون» محتاج ذكر است

كه مصحف را كلامت آفريدند

نبوت گر چه شد پيش از امامت

تو را پيش از امامت آفريدند

مبادا سينه از شوق تو خالى

اميرالمؤمنين مولى الموالى

جنون آشفته موى تو باشد

لطافت ليلىِ خوى تو باشد

تماماً جز تو را تكفير كردم

خدا در طاق ابروى تو باشد

نه اينكه ما برايت خاكساريم

نبى هم كُشته روى تو باشد

تو آن بابى كه گشتم مبتلايت

حساب و رجعتم سوى تو باشد

تو را ايزد براى خود على گفت

خدا دلداده هوى تو باشد

تو بالاتر ز هر اوج كمالى

اميرالمؤمنين مو