ى الموالى

تو را با جامه‏هايت مى‏شناسند

ز تمكين گدايت مى‏شناسد

تو را همراه پيغمبر به معراج

ملائك از صدايت مى‏شناسند

تمام انبياء حتى محمّد

خدا را با ولايت مى‏شناسند

نه تنها حق به تو معروف گشته

تو را هم با خدايت مى‏شناسند

تمام خاكهاى راهت اى يار

تواضع را ز پايت مى‏شناسند

تو هجرى و تو شوقى و وصالى

اميرالمؤمنين مولى الموالى

اگر زخم است دل، دارو تويى تو

وگر زشت است دل نيكو تويى تو

نمى‏خواهد دلم الا غمت را

اگر من لااِلهم، هو تويى تو

اگر كه مصطفى خُلق عظيم است

قسم بر مصطفى آن خو تويى تو

مُراد من تويى از هر اشاره

خط و خال و لب و ابرو تويى تو

به هر در مى‏زنم وجه تو بينم

به هر جا بنگرم، هر سو تويى تو

تو مُنْشَقْ گشته از حىِّ تعالى

اميرالمؤمنين مولى الموالى

نگاه نخلها چشم انتظارت

تمام مستمندان بيقرارت

امامت كن به بانوى مدينه

كه گيرد خون ز تيغ ذوالفقارت

ميان خانه خود عرش دارى

كه دُخت مصطفى شد خانه دارت

تو كه خود صاحب فصل بهارى

طلوع فاطمه باشد بهارت

كنار مصطفى لب بسته ماندى

سَلونى بعد احمد شد شعارت

نباشد در ولاى تو زوالى

اميرالمؤمنين مولى الموالى

بده بر انتظار ديده تسكين

مرا هم بهر يك ديدار بگزين

ركوعى تازه كن سائل رسيده

نگينى لطف كن همراه تمكين

اگر نذرى ميان خانه دارى

دوباره قرص نانى ده به مسكين

به وقت آن طلوعات سه گانه

دمى هم يار اين شوريده بنشين

زكاتى گر دهى ما مُستحقّيم

اگر بذلى كنى گرديم تأمين

ندارم جُز شما از حق سؤالى

اميرالمؤمنين مولى الموالى

ميان خطبه‏ها حرفم كن ايدوست

نگاه لطف بر طَرْفم كن ايدوست

بِكن در سينه‏ام چاه غمت را

چو آمد خونِ دل  وقفم كن ايدوست

از آن خرما كه سلمان را چشاندى

كمى در بين اين ظرفم كن ايدوست

وسيعم كن به شرح سينه خود

شبيه چشم خود ژرفم كن ايدوست

نگاهم جنبه خواهش گرفته

نگاهى از در لطفم كن ايدوست

تو خود بهتر ز هر رزق حلالى

اميرالمؤمنين مولى الموالىميلاد على (ع)
شاعر : مشفق کاشانى

اى علي، اى آيت جان، آمدي

آمدي، اى جان جانان، آمدي

ذات حق را جلوه گر چون آفتاب

دل فروز، از مشرق جان آمدي

کعبه از نور جمالت روشن است

کز حريم لطف يزدان آمدي

اى ز تو، آيين احمد در کمال

اى دليل راه انسان، آمدي

شهر بند عشق را، مفتاح راز

تا گشايى راز قرآن آمدي

خاتم دين خدا را پاسدار

اى به حشمت چون سليمان آمدي

تا بر افروزى چراغ معرفت

در طريق علم و عرفان آمدي

يار با مظلوم و، با ظالم به جنگ

رحمتِ اين، زحمتِ آن، آمدي

برفراز قله آزادگي

عالم آرا، مهر تابان آمدي

دردهاى دردمندان را به لطف

اى طبيب جان، به درمان آمدي

تا بسوزى پرده هاي شرک را

شعله آسا، گرم و سوزان آمدي

اى ولى حق زمين را از فروغ

چون فلک، اختر به دامان آمدي

آسمان احمدى را، همچو مهر

سرکشيده از گريبان آمدي

دست حق، آمد برون از آستين

تا تو، اى بازوى ايمان آمدي

موج خيز مکتب توحيد را

همچو مرواريد غلطان آمدي

قبله جان محبان خدا

مرحبا، اى شير يزدان آمدى نخستين موج دريايى ولايت
شاعر : صالح افشار نويسركانى

على مرتضي مير خلايق

بزرگ عارفان نور حقايق

شعاع نور خورشيد هدايت

نخستين موج درياى ولايت

على جان جهان و نور هستي

يگانه مظهر عهد الستي

نباشد گر علي، عالم نباشد

شرف در دوده آدم نباشد

على تنها كليد فهم قرآن

كزو پيدا شود اسرار پنهان

على رمز وجود آفرينش

على نور چراغ اهل بينش

على بر حق، امام اولين است

شكوه آسمان، فرّ زمين است

على مجلس فروز اهل راز است

ز خونش سرخ، محراب نماز است

على بنياد هستى را قوام است

على اوضاع گيتى را نظام است

على با ذوالفقارش گفت و گو داشت

خدا را در همه جا پيش رو داشت

على سالار ميدان نبرد است

به روز جنگ و هيجا مرد مرد است

على مرد عطا، مرد سخا بود

على لشكر شكن، خيبر گشا بود

ز نور او منور ملك هستي

زمين و آسمان بالا و پستي

على نور و على عشق و على جان

به سختى چاره و بر درد درمان

على اميد جان، نور دل ما

على آسان نماى مشكل ما

على با درد جانش آشنا بود

تمام دردمندان را شفا بود

على گاهي طبيب و گاه دهقان

گهى در كار كشت و گاه درمان

على انسان كامل بود و عادل

نبُد يك دم ز كار خلق غافل

على گنج نهاني سينه‌اش بود

چو آئينه دل بي كينه‌اش بود

على بر كفش پاره پينه مي‌زد

گره بر سينه بي‌كينه مي‌زد

على فرمانده حكم قضا بود

به منشور قدر فرمانروا بود

على اسرار دل با چاه مي‌گفت

گهرهاى درون بنهفته مي‌سفت

على اندر تفكر بود دائم

به صبر و حلم، همچون كوه، قائم

على اسلام را بود و نبود است

يگانه نسخه ملك وجود است

على شب در عبادت بود بيدار

ولى در روزها پيوسته در كار

على بر تيره شب، فجر سحر بود

يتيمان را به سر سايه پدر بود

على هر روز تا شب كار مي‌كرد

ولى با نان جو افطار مي‌كرد

على سرچشمه انعام و احسان

على كانون فيض و قطب امكان

على بوتراب از عالم خاك

به يك لحظه شدى تا قرب افلاك

على نور خدا جان جهان است

مرا در وصف او الكن زبان استمولاى گُل و آينه
شاعر : حسن دلبرى

در كشمكش خاك نياميخت تنش را

از روح سرشتند گمانم بدنش را

ديوار ترك خورد و به پاى قدمش ريخت

كنعان گل، و، روم آينه و، چين ختنش را

ديوار نگو، اين دهن حيرت كعبه است

و امانده چنين هلهله آمدنش را

مى‏آمد و زير قدمش كعبه مى‏انداخت

تا عطر تبرك بزند پيرهنش را

طاووس بهشتى است كه بايد دو سه روزى

پر لاله ببيند چمن يا سمنش را

تنهايى از اين بيش! كه ديده است كه دريا

در چاه بگريد غم تنها شدنش را؟

يا غربت از اين بيش! كه خورشيد، شبانه

بر دوش كشد نيمه خاموش تنش را

مولاى گل و آينه حيف است ببيند

در سيطره شوم، كلاغان چمنش رامولود کعبه
شاعر : سيد هاشم وفايى‏

دوباره عطر ولايت به مكه پيچيده ست

از آن گلى كه به دامان كعبه روييده ست

نثار مقدم مولود كعبه، جبرائيل

سبد سبد گل سرخ از بهشت پاشيده ست

فضاى خانه حق روشنى گرفت از آن

كه نور حق ز جبين على درخشيده ست

پى تلاوت قرآن على چو لب بگشود

نبى ز شوق، گل بوسه زان دهن چيده ست

به شوق آن كه نهد سر به خاك درگه او

كبوتر دل ما سوى مكه كوچيده‏ست

بهشت را به على، ذات حق كرامت كرد

على كرامت حق را به شيعه بخشيده ست

على ست مهر جهانتاب عدل و آزادى

كه از ازل به جهان وجود تابيده ست

على اگر چه خروشد به پيش ظلم و ستم

دلش ز جوشش اشك يتيم جوشيده ست

دو گوهرند گرانقدر، حيدر و زهرا

كه قر اين دو گهر را خداى سنجيده ست

كمال قدر على را تو از مدينه بپرس

كه روز قدرت و مظلومى ورا ديده ست

مدينه شاهد غمهاى بى شماره اوست

مدينه راز دلش را ز چاه بشنيده ست

به چهره اشك على در نماز شب، همه شب

چو شبنمى ست كه بر برگ لاله غلطيده ست

به باغ طبع «وفائى» شكفت بار دگر

هر آن گلى كه به مدح على پسنديده است<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1418.txt">قصيده واره غدير</a><a class="text" href="w:text:1419.txt">راه على (ع)</a><a class="text" href="w:text:1420.txt">رباعيات</a><a class="text" href="w:text:1421.txt">شب و على</a><a class="text" href="w:text:1422.txt">شهادت حض