ت امير المؤمنين (ع)</a><a class="text" href="w:text:1423.txt">شاهد غدير</a><a class="text" href="w:text:1424.txt">شاه ولايت على</a></body></html>قصيده واره غدير
شاعر : مرتضى اميرى اسفندقه

صداى كيست چنين دلپذير مى‏آيد؟

كدام چشمه به اين گرمسير مى‏آيد؟

صداى كيست كه اين گونه روشن و گير است ؟

كه بود و كيست كه از اين مسير مى‏آيد؟

چه گفته است مگر جبرئيل با احمد؟

صداى كاتب و كلك دبير مى‏ آيد

خبر، به روشنى روز در فضا پيچيد

خبر دهيد: كسى دستگير مى‏آيد!

كسى بزرگتر از آسمان و هر چه در اوست‏

به دستگيرى طفل صغير مى‏آيد

على به جاى محمد به انتخاب خد

خبر دهيد: بشيرى نذير مى‏آيد!

كسى به سختى سوهان به سختى صخره

كسى به نرمى موج حرير مى‏آيد

كسى كه مثل كسى نيست، مثل او تنهاست

كسى شبيه خودش بى نظير مى‏آيد

خبر دهيد كه: دريا به چشمه خواهد ريخت‏

خبر دهيد به ياران: غدير مى‏آيد

به سالكان طريق شرافت و شمشير

خبر دهيد كه از راه، پير مى‏آيد

خبر دهيد به ياران: دوباره از بيشه

صداى روشن يك شرزه شير مى‏آيد

خم غدير به دوش از كرانه‏ها، مردى‏

به آبيارى خاك كوير مى‏آيد

كسى دوباره به پاى يتيم مى‏سوزد

كسى دوباره سراغ فقير مى‏آيد

كسى حماسه‏تر از اين حماسه‏هاى سبك‏

كسى كه مرگ به چشمش حقير مى‏آيد ...راه على (ع)
شاعر : مفتون همدانى

نرسد اگر به على كسى، به كجا رود؟ به كجا رسد؟

به خدا قسم كه اگر كسى، به على رسد، به خدا رسد

سوى انبيا، سوى اوليا، ز طريق حب و ولا بيا

كه به جايى ار برسد كسى، ز طريق حب و ولا رسد

ز خودى برون ننهاده پا، نرسيده است به هيچ جا

چو كسى ز راه دگر سزد، سر او به عرش علا رسد

ز ره طلب به ولى برس، ز ره ولى به على برس

كه به خضر تا نرسد كسى، نتوان به آب بقا رسد

ز در على به در دگر، منه پا، كه مى‏ندهد ثمر

نرسد كسى به على اگر، به هدر رود، به هبا رسد

در كس به غير على مزن، ره كس به جز ره او متن

كه ازين در و ره اگر كسى، برسد به نور هدى رسد

نبود چو غير على كسى، ز درش به عرش علا رسى

كه به اوج عزت اگر كسى، برسد به فرّ هما رسد

نه به كعبه رو نه به دير رو، نه به فكر رو نه به سير رو

زمنيّت ار گذرد كسى، ز ره على به منا رسد

به مروت ار بنهى قدم، توبه مروه يى، به خدا قسم!

به ره على ز صفا قدم، نهد ار كسى، به صفا رسد

به على اگر تو يكى شوى، ز دنس رهى و زكى شوى

به جز اين اگر ملكى شود، ملكيتت به خطا رسد

تو شنيده‏اى به بقا اگر ز طريق فقر و فنا رسى

ز على رسد چو كسى اگر به طريق فقر و فنا رسد

چو كسى مزكىّ و متقى، شود از طريق على شود

ز طريق بندگى على، كسى ار رسد، به تقى رسد

نه همى ز «ناد على» او، شود آبگينه «سينجلى»

ملكوت هم پى صيقلى ز غبار او به جلا رسد

نرسد اگر كه ز لافتى، به ثبوت نفى تو زاهدا

نه ز «لم» رسد، نه ز «لو» رسد، نه ز «ما» رسد، نه ز «لا» رسد

به مريض دل نرسد شفا، ز دواى بو على از خدا

مگر از محبت مرتضى، مرض دلى به شفا رسد

من «كبريايى» خسته را، بده ساقيا ز مى‏ولا

ز شراب حب على مگر همه درد من به دوا رسدحقيقت زهد 
اءَيُّهـَا النَّاسُ الزَّهَادَةُ قِصَرُ الاَْمَلِ وَالشُّكْرُ عِنْدَ النَّعَمِ وَالْوَرَعُ عِنْدَ الَْمحَارِمِ فَإِنْ عَزَبَ ذلِكَ عَنْكُمْ فَلا يَغْلِبِ الْحَرَامُ صَبْرَكُمْ.(630)
اى مـردم ! زهـد يـعـنـى كـوتـاهـى آرزو، شـكـر و سـپـاس در بـرابـر نـعـمـت و پـارسـائى در مقابل گناه . اگر نتوانستيد همه اين صفات را فراهم سازيد، مواظب باشيد حرام بر اراده و صبر شما چيره نگردد.
نتيجه زهد و آزادگى 
اِزْهَدْ فِى الدُّنْيَا يُبَصِّرْكَ اللّهُ عَوْرَاتِهَا وَ لاَ تَغْفُلْ فَلَسْتَ بِمَغْفُولٍ عَنْكَ!(631)
در دنـيـا زاهـد بـاش خـدا زشـتـيهاى آن را به تو مى نماياند و بى خبر ممان كه از تو بى خبر نخواهند ماند.
برترين زهد 
لا زُهْدَ كَالزُّهْدِ فِى الْحَرامِ.(632)
هيچ زهدى چون زهد [و بى رغبتى ] در امر حرام نيست .
سفارش به زهد 
عـِبـَادَ اللّهِ، اءُوصـيـكـُمْ بـِالرَّفـْضِ لِهـذِهِ الدُّنـْيـَا التَّارِكـَةِ لَكـُمْ وَ إ نْ لَمْ تـُحـِبُّوا تَرْكَهَا.(633)
اى بندگان خدا شما را به ترك اين دنيايى كه سرانجام شما را رها مى سازد توصيه مى كنم گر چه شما ترك آن را دوست نداريد.
رباعيات
شاعر : محمد حسين صغير اصفهانى

شاهى که به اسرار جهان دانا بود

از رتبه به کل ما سوا مولا بود

شب ها به خرابه ها ز روى شفقت

همدم به جذاميان نابينا بود

دانى ز چه عيد باستان مى خندد

بر روى جهانيان جهان مى خندد

بنشست على جاى نبي در نوروز

زين مژده زمين و آسمان مى خندد

در خم غدير کز خداي ازلي

رفت آن همه تأکيد به تعيين ولي

دانى چه نتيجه کشف شد از اسلام

مقصود على بود و تولاّي علي

سلطان سرير لامکان است علي

مولا و امير انس و جان است علي

آگه ز علوم کن فکان شير خدا

ممدوح همه خلق جهان است علي

اى سّر خفى نور جلي ادرکني

سّر صمد لم يزلي ادرکني

مولاى فقيران شه مردان الغوث

يا پير دخيل يا على ادرکني

اى شير خدا شاه ولايت مددي

اى بحر ِسخا کان ِعنايت مددي

در وادى بى کفايتي حيرانم

اى صاحب رتبه کفايت مددي

يا شاه نجف ببين من حيران را

محروم مران ز درگهت مهمان را

اى شاه تو ميزبان خوان فلکي

اطعام کن اين گداي سرگردان را

حقا که على بود بحق مظهر ذات

زيرا که ز حق ظاهر ازو گشت صفات

چون ذات و صفات عين يکديگر شد

اظهار صفات، ذات را کرد اثبات

هر کس زمحبّان شهنشاه ولي است

ز اصحاب يمين به حکم برهان جلى است

باشد على و يمين مطابق به عدد

اصحاب يمين محقّق احباب على است

در مخزن لايموت و دُر دانه على است

در کون و مکان امير فرزانه على است

در کعبه ظهور کرد تا بر همه کس

معلوم شود که صاحب خانه علي است

در کعبه و در کنشت موجود علي است

عالم همه طالبنند و مقصود علي است

نيک ار نگرى حقيقت اشيا را

ز آئينه کاينات مشهود على است

من ديده به احسان علي دارم و بس

سر در خط فرمان على دارم و بس

هر کس زده دست خود به دامان کسي

من دست به دامان على دارم و بسشب و على
شاعر : سيد محمد حسين بهجت (شهريار)

على آن شير خدا شاه عرب

الفتى داشته با اين دل شب

شب ز اسرار على آگاه است

دل شب محرم سرالله است

شب على ديد و به نزديكى ديد

گرچه او نيز به تاريكي ديد

شب شنفته است مناجات علي

جوشش چشمه عشق ازلي

شاه را ديده به نوشيني خواب

روى بر سينه ديوار خراب

قلعه بانى كه به قصر افلاك

سر دهد ناله زندانى خاك

اشكبارى كه چو شمع بيزار

مى فشارد زر و مي گريد زار

دردمندى كه چو لب بگشايد

در و ديوار به زنهار آيد

كلماتى چون در، آويزه گوش

مسجد كوفه هنوزش مدهوش

فجر تا سينه آفاق شكافت

چشم بيدار على خفته نيافت

روزه دارى كه به مهر اسحار

بشكند نان جوين افطار

ناشناسى كه به تاريكي شب

مى برد شام يتيمان عرب

تا نشد پردگى آن سر جلي

نشد افشا كه على بود علي

شاهبازيکه ببال پرراز

ميکند در ابديت پرواز

شهسوارى که ببرق شمشير

در دل شب بشکافد دل شير

عشقبازيکه هم آغوش خطر

خفت در خوابگه پيغمبر

آن دم صبح قيامت تأثير

حلقة در شد از او دامنگير
