
دست در دامن مولا زد در

که على بگذرد از ما مگذر

شال ميبست وندائي مبهم

که کمربند شهادت را محکم

پيشوائى که زشوق ديدار

ميکند قاتل خود را بيدار

ماه محراب عبوديت حق

سر به محراب عبادت منشق

ميزند پس لب او کاسة شير

ميکند چشم اشارت باسير

چه اسيرى که همان قاتل اوست

توخدائى مگراى دشمن دوست

در جهان اين همه شر و همه شر

ها على بشر کيف بشر

کفن از گريه غسال خجل

پيرهن از رخ وصال خجل

شبروان مست ولاى تو علي                                                                                                                                              

جان عالم به فداى تو علي  شهادت حضرت امير المؤمنين (ع)
شاعر : محمد حياتى

بــه شهــر كوفه در محراب طاعت

عـلى شـد كـشـتــه در حـال عـبادت

ز پــــور مـلـجــم مـــردود كـــافـــر

بـخـون شـد غوطه ور ساقى كوثر

نــداى «قـد قـتـل» برشد به كيوان

قـتـيـل اشـقـيـا شــد شـاه مـــردان

خـلايــق جـانــب مـسـجـد دويــدنــد

عـلـى را غوطه ور در خون بديدند

ز يـک سـو اهـل بـيـت او شـتابان

روانـه سـوى مسجد ديــده گريان

عـزيـزان دل غـميـن بـالـيـن حيدر

هـــمــه از غــصـه بــابــا مــكــدر

بـدان حـالـش بـسوي خـانـه بـردند

بـــسـ‍وى خــانـه مـظـلومانه بردند

طـبـيـب حــاذقــى بــد نـام نـعــمـان

بــيــاوردنـــد بـهـر شـاه مـــــردان

بـچـشــم تــر حـسـن فـرمود او را

عــلاج زخــم بــابــايــم بـــفــــرمـا

طـبـيـبـا زخــم او آهــسـتــه واكـن

مــداوايــش تـو از بـهـر خــدا كـن

بگو احوال او با ما كه چون است

ز درمان مانده و در غـم فـرو شد

بـرنـگ كـهـربـايش چون نظر كرد

خـدنــگ غـم بـجـانـش نـيـشتر زد

چـو درمان بـهـر او سودى ببخشد

طبيب از كار خود شـرمنده گـرديـد

طبـيـبـا از چـه رو خاموش گشتي

چه ديدي كاينچنين مدهوش گشتي

چـرا لـب از سـخـن يكباره بـستي

دل آل عــلــى از غــصــه خـستي

بـگـفـتـا بـا حـسـن نـعـمان دلخون

كــه زخـم او بود از چاره بيرون

نـمـوده تـيـغ كـيـن مـشـتـق سر او

شــده مـسـمـوم از كـيـن پيكر او

دگــر بــر درد او درمـــان نـبـاشــد

شـبــى را بـر شمـا مهمان نباشد

«حـيـاتـي» دم مـزن از داغ حيدر

كـه افـكـنـدى ز نـظمت بر دل آذرشاهد غدير
شاعر : محمد حسين اصفهاني(كمپاني)

باده بده ساقيا ، ولى ز خُم غدير

چنگ بزن مطربا ، ولى به ياد امير

تو نيز اى چرخ پير ، بيا ز بالا به زير

داد مسرت ستان ، ساغر عشرت بگير

بلبل نطقم چنان ، قافيه پرداز شد

كه زهره در آسمان ، به نغمه دمساز شد

محيط كون و مكان ، دايره ساز شد

سرور روحانيون هو العلى الكبير

نسيم رحمت وزيد ، دهر كهن شد جوان

نهال حكمت دميد ، پر ز گل و ارغوان

مسند حشمت رسيد ، به خسرو خسروان

حجاب ظلمت دريد ، ز آفتاب منير

فاتح اقليم جود ، به جاى خاتم نشست

يا به سپهر وجود ، نير اعظم نشست

يا به محيط شهود ، مركز عالم نشست

روى حسود عنود ، سياه شد مثل قير

صاحب ديوان عشق ، زيب و شرافت گرفت

گلشن خندان عشق ، حُسن و لطافت گرفت

نغمه دستان عشق ، رفت به اوج اثير

به هر كه مولا منم ، على است مولاى او

نسخه اسما منم ، على ست طغراى او

يوسف كنعان عشق ، بنده رخسار اوست

خضر بيابان عشق ، تشنه گفتار اوست

كيست سليمان عشق ، بردر جاهش فقير

اى به فروغ جمال ، آينه ذو الجلال

«مفتقر» خوش مقال ، مانده به وصف تو لال

گر چه بُراق خيال ، در تو ندارد مجال

ولى ز آب زلال ، تشنه بود ناگزيرشاه ولايت على
شاعر : عبدالرحمن جامى

شير خدا شاه ولايت علي

صيقلى شرک خفي و جلي

روز احد چون صف هيجا گرفت

تير مخالف به تنش جا گرفت

غنچه ى پيکان به گل او نهفت

صد گل راحت ز گل او شکفت

روى عبادت سوي محراب کرد

پشت به دردسر اصحاب کرد

خنجر الماس چو بفراختند

چاک بر آن چون گـُلـَش انداختند

غرقه به خون غنچه ي زنگارگون

آمد از آن گلبن احسان برون

گل گل خونش به مصّلا چکيد

گفت، چو فارغ ز نماز آن بديد

اين همه گل چيست تهِ پاى من

ساخته گلزار، مصّلاى من

صورت حالش چو نمودند باز

گفت که سوگند به داناي راز

کز اَلـَم ِ تيغ ندارم خبر

گرچه زمن نيست خبردارتر

طاير من سدره نشين شد چه باک

گر شودم تن چون قفس چاک چاک

«جامي» از آلايش تن پاک شو

در قدم پاکروان خاک شو

باشد از آن خاک به گردي رسي

گرد شکافى و به مردي رسي<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1426.txt">شب قدر است و قدرش را بدانیم</a><a class="text" href="w:text:1427.txt">شب قدر</a><a class="text" href="w:text:1428.txt">دوبیتی ها</a><a class="text" href="w:text:1429.txt">شب عاشقت لیله القدر است</a><a class="text" href="w:text:1430.txt">آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است</a></body></html>شب قدر است و قدرش را بدانیم
نماز و جوشن و قرآن بخوانیم
به درگاه خدا غفران و توبه
به شرطی که سر پیمان بمانیم
برای پاکی نفس و سعادت
همیشه بهر خود شیطان برانیم
شب تقدیر و ثبت سرنوشت است
دعا بر مومن و انسان بخوانیم
برای صیقل روح و روان ها
به دل دریائی از ایمان رسانیم
برای اولین مظلوم عالم
بسی خون دل از چشمان چکانیم
هزاران لعنت و نفرین بسیار
به قاتلهای مولا مان رسانیم
در این شبها تو مهدی (عج) را صدا کن
چو یوسف غایب است حیران چنانیم
دعای اول و آخر ظهور است
که بیش از این در این هجران نمانیم
مسافر " را بگو ایمان قوی دار
که تا وصلی به این دامان امانیم
التماس دعا
سراینده : عباس  پناهشب قدر
امشب شب قدر است و من قدری ندارم
بحر دل آلوده ی خود بیقرارم
امشب شب قدر است و یك دنیا فقیرم
بیمارم و محتاج و در غفلت اسیرم
من آمدم با كوله بار ، بار زشتم
تا رنگ زهرائی بگیرد سرنوشتم
ای كاش میمردم شب قدرت نبینم
من باعث درد نگاری مهجبینم
چون نامه اعمال من بیند سحر گاه
بر حالت آلوده من میكشد آه
امشب بیا و كار دل را چاره بنما
مكتوب اعمال بدم را پاره بنما
رزق من امشب بهتر از صد سال گردد
گر یوسف زهرا ز من خوشحال گردد
گر او بخواهد بنده تو میشوم من
گر او نخواهد راه غفلت میروم من
امشب بیا و آرزویم را روا كن
او را به یاد ما ، تو مشغول دعا كن
با كوهی از حاجت به در گاهت نشستم
در لیلة القدر علی دل بر تو بستمشبی است که «لیلة البراتش» خوانند:
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند
::
تشنه ام این رمضان تشنه تر از هر رمضانی
شب قدر آمده تا قدر دل خویش بدانی
لیله القدر عزیزی است بیا دل بتکانیم
سهم ما چیست از این روز همین خانه تکانی
شب قدر است و من قدری ندارم
چه سازم توشه قبری ندارم
::
مبادا لیله القدرت سرآید
گنه بر ناله ام افزون تر آید
مبادا ماه تو پایان پذیرد
ولی این بنده ات سامان نگیرد
::
خدایا قدر ما را به قدر مولاعلی(ع) نزدیک فرما.
::
الهی آن شب که همه قرآن به سر می کنند ما را توفیق بده قرآن را به دل کنیم.

امشب تمام آینه ها را صدا کنید
گاه اجابت است رو به سوی خداکنید
ای دوستان آبرودار در نزد حق
درنیمه شب قدرمرا هم دعا کنید
::
چون نامه جرم ما به هم پیچیدند
بردند به دیوان عمل سنجیدند
بیش