مايه كسى است كه با آبرويش مالش را نگه دارد

هر آن كس كه اندر ره حفظ مال

  بهر جا كند عرض خود پايمال‏

همانا كه پست و فرومايه است‏

نه انسان عاقل به اين پايه است‏

19 «الصّدقة تستدفع البلاء و النقمة» صدقه گرفتارى و بلا را از بين مى‏برد

كند صدقه رفع بلا و عذاب

شود نقشه اهرمن نقش آب‏

چو با صدقه آرى دلى را بدست،

رهى از گرفتارى و از شكست‏

20 «الحقد من طبايع الأشرار. الحقد نار كامنة لا نطفى الّا بالظّفر» كينه‏توزى از سرشتهاى بدان و آتشى است پنهان كه جز با پيروزى كينه‏توز خاموش نگردد

بود كينه‏توزى ز خوى بدان

چو آتش به خاكستر اندر نهان‏

به پيروزى كين كش بى‏تميز،

شود آتش كينه خاموش نيز21 «المرء بفطنته لا بصورته. المرء بهمّته لا بقنيته» مردانگى مرد بزيركى و هوشيارى اوست نه بصورت او، مردانگى مرد به همّت اوست نه بمال او

به هشيارى و زيركى مرد باش

نه با صورت از ديگران فرد باش‏

به عزم قوى مرد شو، نى بمال‏

كه بر مال خواهد رسيدن زوال‏

22 «الشّرير لا يظنّ بأحد خيرا لأنّه لا يراه بطبع نفسه» شرير كسى را خوب نمى‏پندارد زيرا در وجود خود خوبى نمى‏بيند

نبيند بجز زشتى و بد، شرير

چو نيكى نباشد ورا در ضمير

نينديشد او خوبى از بهر كس‏

چه زايد جز آلودگى از مگس‏

23 «المنزل البهىّ احد الجنّتين» خانه نيكو و روشن يكى از دو بهشت است.

بود خانه روشن، اى خوش سرشت،

 بنزديك اهل خرد، چون بهشت‏

بپرهيز از خانه تار و تنگ‏

مكن تا توانى در آنجا درنگ‏

24 «العارف من عرف نفسه فاعتقها و نزّهها عن كلّ ما يبعدها و يوبقها» عارف كسى است كه نفسش را بشناسد و آزاد كند و از آنچه او را از خدا دور مى‏سازد يا بهلاكت مى‏رساند، پاك گرداند

بود عارف آن كس كه خود را شناخت

 ز بند هوى نفسش آزاد ساخت‏

ز غير خدا لوح دل را زدود

رها خود ز بند هلاكت نمود

25 «الدّنيا سجن المؤمن و الموت تحفته و الجنّة ماواه» دنيا زندان مؤمن و مرگ ارمغان او و بهشت جايگاهش ميباشد

جهان است زندان مؤمن همى

نخواهد در آن زيستن جز دمى‏

بود تحفه‏اش مرگ و مأوا بهشت‏

چنينش خداوند يكتا سرشت‏

26 «الحريص فقير و ان ملك الدّنيا بحذافيرها» آرزمند اگر همه دنيا را هم مالك گردد باز نادار است

حريص ار بگيرد تمام جهان،

 شود مالك او بر زمين و زمان،

فقير است بيچاره از فرط آز

هميشه بود دست حرصش دراز

27 «العلم خير من المال العلم يحرسك و انت تحرس المال» دانش از مال بهتر است زيرا دانش نگه دار تو است ولى تو نگه دار مالى

بود بهتر از مال دانش بسى

ز دانش بهر جا كه خواهى رسى‏

ازيرا كه دانش نگهبان تو است‏

ولى مال در زير فرمان تو است‏

28 «الدّهر يومان يوم لك و يوم عليك فاذا كان لك فلا تبطر و اذا كان عليك فاصطبر» دنيا دو روز است روزى بسودت و روزى بزيانت، روزى كه بسود تو است تند متاز و روزى كه بزيان تو است شكيبا باش

دو روز است دنياى دون اى پسر

 برى سود يك روز و روزى ضرر

بروزى كه سود است آهسته ران‏

صبورى نما پيشه، روز زيان‏

29 «الصبر صبران صبر فى البلاء حسن جميل و احسن منه الصّبر فى المحارم» صبر دو صبر است، صبر در گرفتارى كه خوب و زيباست و از آن بهتر صبر از ارتكاب حرام است.

دو صبر است صبر از تو خواهى تمام

يكى در بلا و يكى از حرام‏

بوقت بلا صبر نيكو بود

بوقت گنه بهتر از او بود

30 «الأنس فى ثلاثة الزّوجة الموافقة و الولد البارّ و الأخ الموافق» آسايش در سه چيز است: همسر سازگار، فرزند خوب و دوست موافق

ترا باشد آسايش اندر سه چيز

اگر باشى اى دوست اهل تميز

نخستين، بود همسر سازگار

دو، فرزند نيك و سه، شايسته يار

31 «العالم الّذى لا يملّ من تعلّم العلم» دانشمند كسى است كه از آموختن بستوه نيايد.

بود عالم آن كس كه ز آموختن،

هم از توشه دانش اندوختن،

نگردد ملول و نياسايد او

بهر روز دانش بيفزايد او

32 «اللّسان ميزان الإنسان» زبان ترازوى سنجش انسانيّت آدمى است

ترازوى انسان زبانش بود

 زبان آفت جسم و جانش بود

هم از او بود فخر نام آورى‏

ز فرهنگ و دانش پيام آورى‏

33 «العارف وجهه مستبشر متبسّم و قلبه وجل محزون» خدا شناس گشاده رو و خندان و دلش ترسان و اندوهناك است

دل مرد عارف بود خوفناك

 ز اندوه و حزن است آن چاك چاك‏

ولى روى او شاد و خرّم بود

نه در آن اثر هيچ از غم بود

34 «الكلام كالدّواء قليله ينفع و كثيره يهلك» سخن مانند دوا است كه كمش سودمند و زيادش كشنده است.

سخن اى سخنور بود چون دوا

كه از اندك آن تو يابى شفا

نباشد به بسيار آن جز هلاك‏

ترا بايد از آن بسى ترس و باك‏

35 «الكرم ايثار العرض على المال» جوانمردى ترجيح دادن آبرو بر مال است

بنزد جوانمرد پاكيزه خوى ،

به از مال و ثروت بود آبروى‏

چو مال ار رود باز گردد همى‏

چو رفت آبرو، زان نماند نمى‏

36 «المنافق وقح غبّى متملّق شقى» آدم دو رو بى‏شرم و كم هوش و چاپلوس و سيه روزگار است

ندارد دو رو هيچ شرم و حيا

چو او چاپلوس است و دور از وفا

ضعيف است و نادان و بد روزگار

بود در گلستان گيتى چو خار

37 «المؤمن شاكر فى السّرّاء صابر فى البلاء خائف فى الرّخاء» مؤمن بهنگام خوشى‏شاكر و موقع گرفتارى شكيبا و بوقت فراوانى نعمت بيمناك است

چو كس را بدل نور ايمان بود،

 بسى شكر گويد، چو شادان بود

صبورى كند او بوقت بلا

چو منعم شود ترسد او از خدا

38 «الصّبر افضل سجيّة و العلم اشرف حلية و عطيّة» شكيبائى بالاترين خوى و دانش برترين زينت و نعمت است.

بصبر اندر آى و بدانش گراى

كه دانش بود بهترين رهنماى‏

بود صبر بهتر ز هر خلق و خوى‏

تو والاتر از علم زيور مجوى‏

39 «الإيمان صبر فى البلاء و شكر فى الرّخاء» نشانه ايمان صبر بهنگام گرفتارى و سپاس بوقت آسايش است

ز ايمان بود، صبر هنگام رنج

كه با صبر بتوان رسيدن بگنج‏

نشان دگر باشد از آن، سپاس‏

بهنگام نعمت، بر حقّشناس‏

40 «العالم و المتعلّم شريكان فى الأجر و لا خير فيما بين ذلك» دانشمند و دانش آموز در پاداش آموزش شريكند و بين اين دو خيرى نيست

معلّم شريك است در اجر كار

 ابا دانش آموز، اى هوشيار

بيا باش شاگرد يا اوستاد

كه در غير آن هيچ خيرى مباد

41 «الجاهل ميّت بين الأحياء» نادان مرده‏اى است بين زندگان

بنزديك اهل خرد بيگمان،

بود مرده، نادان تيره روان‏

در او زنده باشد، بجنبندگى،

كجا ارزشى دارد اين زندگى‏

42 «العاقل من غلب هواه و لم يبع آخرته بدنياه» خردمند كسى است كه بر خواهش نفسش پيروز شود و آخرتش را بدنيايش نفروشد

كسى را خردمند خوانند و بس

كه غالب شود بر هوى و هوس‏

نه از بهر دنياى بد عاقبت،

فروشد بهر قيمتى آخرت‏

43 «المال ينقص بالنفقة و العلم يزكو على الإنفاق» دارائى يا بخشش كاستى پذيرد و دانش با انتشار فزونى يابد

بكاهد ز مال ار ببخشى از او

چنان كآب برداشتن از سبو

ز تعليم دانش فزونتر شود

جهان را سراسر مسخّر شود

44 «الكريم اذا احتاج اليك اعفاك و اذا احتجت اليه كفاك» جوانمرد چون بتو نيازمند شود رهايت كند و چون تو بدو محتاج شوى چاره سازت باشد

برى حاجت ار نزد مرد كر