يم ،

شود چاره سازت بزر يا به سيم‏

كريم ار بسوى تو آرد نياز،

نباشد ورا دست خواهش دراز

45 «العقل ان تقول ما تعرف و تعمل ممّا تنطق به» از دانائى است گفتن آنچه مى‏دانى و بكار بستن آنچه مى‏گويى.

بگويد چو دانست مرد خرد

نه خاموشى او را بهر جا سزد

بكار آرد او نيز گفتار خويش‏

كه شاخ خرد زايدش بار بيش‏

46 «الشّرف بالهمم العالية لا بالرّمم البالية» شرف در داشتن همّتهاى والا است نه باستخوانهاى پوسيده (افتخار به گذشتگان)

به همّت بود آدمى را شرف

ز گوهر فزايد. چو قدر صدف‏

بستخوان پوسيده رفتگان،

چه نازىّ و بالى تو اى ناتوان‏

47 «العاقل يجتهد فى عمله و يقصّر من امله. الجاهل يعتمد على امله و يقصّر من عمله» خردمند در كار خود مى‏كوشد و از آرزويش مى‏كاهد. نادان بر آرزويش تكيه ميكند و در كارش كوتاه مى‏آيد

خردمند كوشنده باشد بكار

 بر اسب امل او نگردد سوار

كند بيخرد تكيه بر آرزو

نكوشد بكار و بكاهد از او

48 «الكلام فى وثاقك ما لم تتكلّم فاذا تكلّمت به صرت فى وثاقه» ما دام كه سخن نگفته‏اى سخن در بند تو است، چون گفتى تو در بند آن افتى.

سخن تا نگوئيش در بند توست،

چو ناسفته در، زير لبخند توست‏

چو در سفتى و زود گفتى سخن،

در آئى به بندش چه مردى چه زن‏

49 «الصّلوة حصن من سطوات الشّيطان» نماز سنگرى روئين در برابر حمله‏هاى شيطان است

نماز است روئين دژ اهل دين

بيا اى برادر بحصن حصين‏

چو شيطان نيابد در اين قلعه راه،

شوى ايمن از او در اين پايگاه‏

50 «الخوف من الله فى الدّنيا يؤمن الخوف فى الأخرة» خدا ترسى در اين سراى انسان را از ترس خدا در آن سراى مصون دارد

بدنيا بترس از عذاب خداى

كه در آخرت باشى از آن رهاى‏

كسى گر بود پيرو اين شعار

بدنيا و عقبى شود رستگار51 «اللّسان معيار ارجحه العقل و اطاشه الجهل» زبان ترازوئى است كه خرد آن را سنگين و نابخردى آنرا سبك سازد

زبان تو معيار باشد همى

سبك گردد او گاه و سنگين دمى‏

شود زود سنگين بسنگ خرد

بنا بخردى گر سبك شد، سزد

52 «اللّئيم اذا احتاج اليك احفاك و اذا احتجت اليه عنّاك» ناجوانمرد چون بتو نيازمند شود بر تو سخت گيرد و چون تو بدو نيازمند شوى آزارت دهد

شوى گر تو محتاج شخص لئيم،

در اندازدت در عذاب اليم‏

ور او را، فتد بر تو حاجت همى،

بسى سخت گيرد ز نامردمى‏

53 «العاقل من يملك نفسه اذا غضب و اذا رغب و اذا رهب» دانا كسى است كه بهنگام خشم و گرايش و ترك، مالك نفس خود باشد

بود عاقل آن كس كه هنگام خشم،

نپوشد ز سركوبى نفس چشم‏

گه ميل و رغبت نه جز اين كند

به بى‏رغبتى نيز اينسان بود

54 «الفكر فى الأمر قبل الملابسة يؤمن الزّلل» انديشيدن پيش از انجام كار از لغزش در امان بودن است

بينديش و آنگه بكارى در آى

نخواهى اگر اوفتادن ز پاى‏

نه هر جا توان پاى بگذاشتن‏

نه هر تخم را مى‏توان كاشتن‏

55 «المشاورة راحة لك و تعب لغيرك» مشورت كردن براى تو راحت و براى ديگرى زحمت است

تو را مشورت راحت جان بود

ز لغزش همانا نگهبان بود

برنج اندر است اى پسر مستشار

مبادا شود بد سرانجام كار

56 «الحسود ابدا عليل و البخيل ابدا ذليل» حسود هميشه بيمار و بخيل پيوسته خوار است

حسود است پيوسته در رنج و درد

ز بيمارى او را بود روى، زرد

بخيل است كم ارج و مطرود و خوار

ز بخل و حسد جان من شرم دار

57 «الحرص لا يزيد فى الرّزق و لكن يذلّ الفقير» آزمندى روزى را نمى‏افزايد ولى فقير را خوار مى‏دارد

نه با حرص روزى فراوان شود

 نه كارى از اين راه آسان شود

بخوارى در اندازدت اى فقير

مشو ديو آز و طمع را اسير

58 «الكمال فى ثلاث الصّبر على النّوائب و التّورّع فى المطالب و اسعاف الطّالب» كمال آدمى در سه چيز است: شكيبائى در گرفتاريها، پرهيز از خواهشها و برآوردن نياز خواهنده

كمال خرد باشد اندر سه چيز

يكى صبر بر مشكلات، اى عزيز

بر آوردن حاجت خواستار

خود از خواستارى نمودن فرار

59 «المحسن حىّ و ان نقل الى منازل الأموات» نيكوكار زنده است اگر چه بگورستان برده شود (و دفن گردد)

نميرد نكوكار خدمت‏گزار،

بماند اگر سالها در مزار،

كند نام نيكوى او كار او

نباشد كسادى ببازار او

60 «اللّئيم اذا قدر افحش و اذا وعد اخلف» فرومايه اگر توانا شود ناسزا گويد و اگر وعده دهد پيمان شكنى كند

لئيم ار توانا شود، بيم دار

 بسى ناسزا گويد آن نابكار

نباشد به پيمان خود پاى بند

نبينى از او جز زيان و گزند

61 «الدّهر ذو حالتين ابادة و افادة فما اباده فلا رجعة له و ما افاده لا بقاء له» روزگار را دو حالت است، گرفتن و دادن، آنچه را بگيرد برنمى‏گردد، و آنچه را بدهد پاينده نيست.

جهان را دو حال است اى آدمى،

دهد گاه و هم او ستاند دمى‏

چو گيرد نخواهد دگر داد پس‏

هر آنچ او دهد نيست پاينده بس‏

62 «اصل الدّين اداء الامانة و الوفاء بالعهود» پايه ديانت بر اداى امانت و بجاى آوردن پيمان استوار است

امانت بود پايه و اصل دين

مسلمان بود راستگوى و امين‏

وفاى بعهد است اصل دگر

تو را پاى بندى بدين است اگر

63 «الصّمت زين العلم و عنوان الحلم» خاموشى زينت دانش و نشان بردبارى است.

بود خامشى زينت و زيب علم

نشان باشد از بردبارىّ و حلم‏

سلامت بخاموشى اندر بود

ترا بايد اين جامه در بر بود<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:228.txt">کلمات 64 الی 75</a><a class="text" href="w:text:229.txt">کلمات 76 الی 85</a><a class="text" href="w:text:230.txt">کلمات 86 الی 95</a><a class="text" href="w:text:231.txt">کلمات 96 الی 102</a></body></html>64 «احذر الكريم اذا أهنته و الحليم اذا جرحته و الشّجاع اذا اوجعته» بترس از جوانمرد وقتى او را خوار داشتى و از بردبار وقتى او را دل شكستى و از دلاور چون او را دل آزرده ساختى

جوانمرد را كردى ار خوار و زار،

نمودى تو دلريش، ار بردبار،

دلاور گر آزرده دل ساختى،

بترس اى برادر، همه باختى‏

65 «احذر اللّئيم اذا اكرمته و الرّذل اذا قدّمته و السّفلة اذا رفعته» بترس از ناكسى كه وى را بزرگ داشتى و پستى كه او را مقدّم شمردى و فرومايه كه او را برافراشتى.

چو اكرام كردى تو بر ناكسى،

بر افراشتى سفله چون خسى،

مقدّم شمردى تو ز دلى بكار،

ببايد نمودن از اين‏ها فرار

66 «احذر الهزل و اللّعب و كثرة المزاح و الضّحك و التّرّهات» از بيهوده گوئى و بازيگرى و شوخى زياد و خنده و لاف و گزاف بپرهيز

ز بيهوده گفتن دهان را ببند

ببازيگرى خود مشو پاى بند

هم از كثرت خنده كن احتراز

براه گزاف اى برادر متاز

67 «احذر الشّحّ فانّه يكسب المقت و يشين المحاسن و يشيع العيوب» از بخل بپرهيز كه آن موجب دشمنى مى‏شود و خوبى‏ها را زشت جلوه مى‏دهد و عيوب را آشكار ميكند.

تو را بايد از بخل بودن بدور

كز آن دشمنى زايد و شرّ و شور

كند آشكارا عيوب تو را

بيالايد اخلاق خوب تو را

68 «احذر كلّ عمل اذا سئل عنه صاحبه استحيى منه و انكره» بترس از هر كارى كه چون از آن سؤال شود كننده‏اش حيا كند و منكر آن گردد.

چو پرسند مردم كه كار تو چيست،

 گرت جاى اظهار و اقرار نيست،

و گر شرم دارى ز كردار خويش،

نبايد چنين كار گيرى تو پي