رت يدك عن المكافاة فاطل لسانك بالشّكر» وقتى دستت از پاداش كوتاه باشد زبانت را بشكرانه دراز كن.

چو اندر مكافات نيكىّ كس،

به نيكى نباشد تو را دسترس،

خدايش دهد اجر شايسته‏تر

سپاس است بهر تو بايسته‏تر

117 «اذا رايت من غيرك خلقا ذميما فتجنّب من نفسك امثاله» وقتى خوى زشتى در ديگرى ديدى عادتهاى مانند آنرا از خودت دور كن

چو بينى بكس عادتى ناپسند،

سزد گر بياموزى از آن تو پند

كنى دور مانندش از نفس خويش‏

چو دارى بتهذيب خود سعى بيش‏

118 «اذا جمعت المال فانت وكيل لغيرك يسعد به و تشقى انت» وقتى مال جمع ميكنى، تو در اين كار وكيل ديگرى هستى، او با آن خوشبخت مى‏شود و تو بدبخت مى‏گردى

چو مشغول باشى تو در جمع مال،

 خرى بهر خود هر چه وزر و وبال،

ندانى تو بر ديگرانى وكيل‏

سعيدند آنان. تو باشى، ذليل‏

119 «اذا كنت فى ادبار و الموت فى اقبال فما اسرع الملتقى» وقتى تو در حال بازگشتى و مرگ در حال پيش آمدن، پس ديدار چقدر نزديك است

چو پيك اجل روى آرد به پيش،

 تو باشى به واپسگرائىّ خويش،

نه ديرى بپايد كه ديدار مرگ،

شود حاصل اى مرد بى زاد و برگ‏

120 «اذا كمل العقل نقص الشّهوة. اذا قويت الأمانة كثر الصّدق» وقتى عقل كامل شود خواهش نفس كاهش يابد. وقتى امانت استوار گردد راستى زياد شود

چو پويد ترا عقل راه كمال،

رود شهوت اندر طريق زوال‏

چو كس را امانت بود بيشتر،

رود در ره راستى پيشتر121 «اذا ساد السّفل خاب الأمل» وقتى فرومايگان سرورى يابند اميدها قطع گردد.

چو افتد بدست فرومايه كار،

 شود حال بر جمله خلق زار

رود آرزوها سراسر بباد

نبينى دگر خاطرى هيچ شاد

122 «اذا ضرّت النّوافل بالفرائض فارفضوها» وقتى مستحبّات بواجبات زيان رساند، مستحبّات را ترك كنيد

بوقت عبادت بدرگاه ربّ،

 مقدّم بود واجب از مستحب‏

گرت واجب از دست خواهد شدن،

تو از مستحبّ جان من دم مزن‏

123 «اذا رايت ربّك يوالى عليك البلاء فاشكره» وقتى ديدى خداى پياپى بر تو بلا مى‏فرستد شاكر باش

چو بينى رسد بر تو هر دم بلا،

 بكوش اى برادر بشكر خدا

كه با ياد پروردگار كريم،

برويت شود باز باب نعيم‏

124 «اذا قدرت على عدوّك فاجعل العفو عليه شكرا للقدرة عليه» چون بر دشمن پيروز شدى بشكرانه اين پيروزى او را ببخش

چو بر دشمن خويش يابى ظفر،

شوى ايمن از هر گزند و خطر،

بشكرانه قدرت، اى پهلوان،

ببخشاى بر دشمن ناتوان‏

125 «اذا هبت امرا فقع فيه فانّ شدّة توقّيه اشدّ من الوقوع فيه» چون از كارى ترسيدى. در آن وارد شو، زيرا سختى پرهيز از سختى آن كار بيشتر است

ز كارى چو ترست بود جان من،

 برو خويشتن را تو در آن فكن‏

كه سختىّ پرهيز بد بيگمان،

فزونتر ز سختىّ انجام آن‏

126 «اذا ملك الأراذل هلك الأفاضل» چون ناكسان زمامدار شوند، بزرگان و دانشمندان هلاك گردند

چو افتد بدست اراذل امور،

 شود عدل و انصاف منكوب زور،

سر سروران اندر افتد بخاك‏

بسى نامداران شوندى هلاك‏

127 «اذا اردت ان تطاع فاسئل ما يستطاع. اذا لم يكن ما تريد فارد ما يكون» اگر مى‏خواهى دستورت اجرا شود آنچه را مقدور است بفرما. وقتى چيزى را كه مى‏خواهى نيست آنچه را هست بخواه

چو خواهى كه امر تو مجرى بود،

 بخواه آنچه دانى مهيّا بود

چو چيزى كه خواهى فراهم نبود،

بخواه آنچه بهر تو دارد وجود

128 «اذا مطر التّحاسد انبتت التّفاسد» وقتى باران حسد باريدن گيرد درخت فساد برويد

چو بارد حسد، همچو ابر بهار،

درخت تباهى بيايد ببار

دهد او بسى خانمانها بباد

برد بهترين دوستى‏ها زياد

129 «اذا احبّ الله عبدا الهمه حسن العبادة» وقتى خداوند بنده‏اى را دوست داشته باشد، خوبى عبادت را بوى الهام ميكند

كسيرا كه دارد خداوند دوست،

 بدنيا و عقبى سرافراز اوست‏

عبادت شود نزد او ارجمند

بطاعت شود پيش حقّ سربلند

130 «اذا اراد الله بعبد خيرا منحه عقلا قويما و عملا مستقيما» وقتى خداوند براى بنده‏اى خير بخواهد، باو خردى استوار و عملى درست مى‏بخشد

چو بهر كسى خير خواهد خدا،

 كند عقل محكم مر او را عطا

هم او را بانجام كار درست،

مؤيّد نمايد ز روز نخست‏131 «اذا فارقت ذنبا فكن عليه نادما» وقتى از گناهى فراغت يافتى از آن پشيمان باش

چو فارغ شدى از گنه اى اثيم،

 تو را بايد از آن بسى ترس و بيم‏

پشيمانى آن گاه پسنديده‏تر

تو را توبه بسيار زيبنده‏تر

132 «اذا قام احدكم الى الصّلوة فليصلّ صلاة مودّع» وقتى يكى از شما بنماز مى‏ايستد بايد نماز بخواند مانند نماز خواندن كسى كه قصد وداع با نماز را دارد (از نظر توجّه بنماز)

چو خواهى كه بر پاى دارى نماز،

بدرگاه بخشنده بى‏نياز،

تو را بايد آن سان زبان و بيان‏

كه گويا است قصد تو توديع آن‏

133 «اذا هرب الزّاهد من النّاس فاطلبه. اذا طلب الزّاهد النّاس فاهرب منه» چون ديدى زاهدى از مردم مى‏گريزد او را بجوى و چون ديدى جوياى مردم است از او بگريز

چو زاهد ز مردم گريزان بود،

  بجويش كه او اهل ايمان بود

ور او هست جوياى مردم بسى،

نباشد چنو دام گستر كسى‏

134 «اذا احبّ اللّه سبحانه عبدا حبّب اليه الامانة» وقتى خداوند بنده‏اى را دوست داشته باشد حبّ امانت را در دل او مى‏افكند

چو محبوب خالق شود بنده‏اى،

گرايد باخلاق ارزنده‏اى،

امانت بنزدش شود ارجمند

نه كس را رسد زو زيان و گزند

135 «اذا استخلص الله عبدا الهمه الدّيانة» هرگاه خداوند بنده‏اى را پاك و خالص گرداند دين را بوى الهام ميكند

چو خواهد خداوند ارض و سماء

 كند پاك و خالص يكى بنده را،

بقلب اندرش افكند حبّ دين‏

شود اهل ايمان و صدق و يقين‏

136 «اذا رايت مظلوما فاعنه على الظّالم» وقتى ستم رسيده‏اى را ديدى او را در برابر ستمگر يارى كن

چو بينى ستم پيشه نابكار،

 كند با ستم، حال مظلوم زار،

توانى اگر، يار مظلوم باش‏

طرفدار مسكين و محروم باش‏

137 «اذا انعمت بالنّعمة فقد قضيت شكرها» چون از نعمت خدا داده، بخشيدى شكر آن را بجاى آورده باشى

چو نعمت دهد بر تو پروردگار،

 ببخشاى از آن تو اى بختيار

عطاى تو شكرانه نعمت است‏

كه در ناسپاسى بسى نقمت است‏

138 «اذا لم تكن عالما ناطقا فكن مستمعا واعيا» اگر دانشمند سخنور نيستى، شنونده نگهدارنده و دريابنده باش

ز دانش گرت نيست سرمايه‏اى،

 بنطق ار نباشد تو را پايه‏اى،

برو مستمع باش اى هوشمند

نگه دار هر گفته ارجمند

139 «اذا احبّ اللّه بعبد شرّا حبّب اليه المال و بسط منه الامال» وقتى خدا براى بنده‏اى بد بخواهد مال دنيا را نزد او عزيز كند و آرزوهايش را دراز گرداند

چو بد خواست بر كس خداى جهان،

 شود عاشق مال و امثال آن‏

رود در پى آرزوى دراز

نباشد دمى ايمن از دست آز

140 «اذا مدحت فاختصر. اذا ذممت فاقتصر» وقتى كسيرا ستايش كنى باختصار بكوش. وقتى كسيرا نكوهش كنى سخن كوتاه گوى

زبان چون گشائى بمدح كسى،

 تو را به كه كوتاه آيى بسى‏

و گر نيز كس را نكوهش كنى،

سزد گر زبان را فروكش كنى‏
141 «اذا ابصرت العين الشّهوة عمى القلب عن العاقبة» وقتى چشم شهوت باز شود ديده دل از ديدن پايان كار كور گرد