

چو چشم هوى و هوس گشت باز،

شود چشم دل كور، اى يكّه تاز

نبيند دگر هيچ پايان كار

نگيرد هوسران نادان قرار

142 «اذا طلبت العزّ فاطلبه بالطّاعة. اذا طلبت الغنى فاطلبه بالقناعة» اگر طالب عزّتى آنرا در فرمانبردارى خدا بجوى. اگر مى‏خواهى توانگر شوى آنرا در قناعت جستجو كن.

چو خواهى كه قدر تو گردد بلند،

 بطاعت بيفزاى اى ارجمند

ورت بى‏نيازى بود آرزو،

برو در قناعت تو آن را بجو

143 «اذا بلغ اللّئيم فوق مقداره تنكّرت احواله» وقتى ناكس بيش از ظرفيّتش پيشرفت كند احوالش ببدى گرايد

فرومايه را گر شود قدر بيش،

كشد پاى بيرون‏تر از حدّ خويش‏

شود زشت رفتار و اطوار او

دگرگون شود جمله كردار او

144 «اذا قدّمت الفكر فى افعالك حسنت عواقبك و فعالك» وقتى پيش از اعمالت بينديشى، پايان كارت نيكو شود

چو در كارى انديشه كردى ز پيش،

نگردى پشيمان ز كردار خويش‏

شود بر تو فرخنده پايان كار

ز لغزش شوى زين سبب بر كنار<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:238.txt">کلمات 145 الی 155</a><a class="text" href="w:text:239.txt">کلمات 156 الی 165</a><a class="text" href="w:text:240.txt">کلمات 166 الی 175</a><a class="text" href="w:text:241.txt">کلمات 176 الی 185</a><a class="text" href="w:text:242.txt">کلمات 186 الی 195</a><a class="text" href="w:text:243.txt">کلمات 196 الی 204</a></body></html>145 «اعجز النّاس من قدر على ان يزيل النّقص عن نفسه فلم يفعل» ناتوانترين مردم كسى است كه بتواند نقص را از نفس خود بزدايد ولى نزدايد.

چو كس را بود چاره نقص خويش،

 ولى پاى نگذارد از جهل پيش،

نباشد ازو ناتوانتر كسى‏

به قدر است، كمتر ز خار و خسى‏

146 «اعجز النّاس من عجز عن اكتساب الأخوان و اعجز منه من ضيّع من ظفر به منهم» ناتوانترين مردم كسى است كه نتواند دوستانى بدست آورد و ناتوانتر آنكه دوستان بدست آورده را هم از دست بدهد

بسى ناتوان باشد و زار، كس ،

كه بر دوستى نيستش دسترس‏

وز او ناتوانتر نباشد بياد،

كه او دوستان خود از دست داد

147 «اعجز النّاس امنهم لوقوع الحوادث و هجوم الاجل» ناتوانترين مردم كسى است كه از پيش آمدهاى روزگار و يورش مرگ از همه غافلتر باشد

نباشد كسى ناتوانتر از آن ،

 كه غافل بود از گزند زمان‏

نينديشد از حمله گرگ مرگ‏

نباشد پى توشه و زاد و برگ‏

148 «احمق النّاس من انكر على غيره رذيلة و هو مقيم عليها» كودن‏ترين مردم كسى است كه كار بدى را بر ديگرى زشت شمارد ولى خودش بر آن پافشارى كند.

از آن نيست نادانترى در شمار،

 كه او را بود كار زشتى شعار،

اگر بيند آن عيب در ديگرى،

گشايد زبان ملامتگرى‏

149 «احمق النّاس من يمنع البرّ و يطلب الشّكر و يفعل الشّرّ و يتوقّع الخير» نادان‏ترين مردم كسى است كه مانع خير باشد و سپاس بطلبد، بدى كند و توقّع خوبى داشته باشد

چو كس باز دارد كسى را ز خير،

 بود انتظار سپاسش ز غير،

ز بد باشدش نيكوئى آرزو،

نباشد چنو، احمقى زشتخو

150 «احمق النّاس من ظنّ انّه اعقل النّاس» كم خردترين مردم كسى است كه پندارد خردمندترين مردم است

نباشد از آن، هيچ نادانترى ،

نه در خود سرى ز آن بتر خود سرى،

كه پندارد او خود بعقل و خرد،

ز هر كس تو گوئى فزونتر بود

151 «احمد من البلاغة الصّمت حين لا ينبغي الكلام» وقتى سخن گفتن سزاوار نباشد، خاموشى بهتر از داد سخن دادن است.

بدانجا كه گفتن سزاوار نيست ،

تو را بهتر از خامشى كار نيست‏

به بيهوده مشكن تو قدر سخن‏

بينديش اوّل دمى جان من‏

152 «اعجز النّاس من عجز عن اصلاح نفسه» ناتوان‏ترين مردم كسى است كه از اصلاح نفس خود عاجز باشد.

چو كس با خبر باشد از عيب خويش ،

بود عاجز از رفع آن ليك بيش،

نباشد چنو هيچكس ناتوان‏

ملامت كنندش نكوهش گران‏

153 «اشبه النّاس بأنبياء اللّه اقولهم للحقّ و اصبرهم على العمل» شبيه‏ترين مردم به پيامبران خدا كسى است كه حقگوتر باشد و در اجراى حقّ بيشتر پايدارى و تحمّل كند

چو كس را بود گفتن حقّ شعار،

باجراى آن باشد او پايدار،

به پيغمبران نيست چون او همال‏

پسنديده باشد مر او را خصال‏

154 «امقت العباد الى اللّه سبحانه من كان همّته بطنه و فرجه» دشمن‏ترين بندگان نزد خداى پاك كسى است كه همّتش مصروف پر كردن شكم و اطفاى شهوتش باشد

كسى را كه همّت بخوردن بود،

عنان را بشهوت سپردن بود،

چنو نيست كس دشمن كردگار

تو را عار بهتر از اين هر دو كار

155 «احقّ النّاس بالإحسان من أحسن اللّه اليه و بسط بالقدرة يديه» سزاوارترين كس به نيكى كردن كسى است كه خدا باو نيكى كرده و دستش را در توانائى باز گذاشته

چو بر بنده باشد خدا را نظر،

مر او را دهد قدرت و سيم و زر،

بشكرانه لطف پروردگار،

سزد گر كند بذل و احسان شعار156 «اعقل النّاس من كان بعيبه بصيرا و عن عيب غيره ضريرا» خردمندترين مردم كسى است كه عيب خودش را ببيند ولى عيب ديگرى را نبيند

نباشد از آن كس خردمندتر،

كه او باشد از عيب خود با خبر

نبيند هم او عيب ديگر كسان‏

و گرديد او، چشم پوشد از آن‏

157 «اخسر النّاس من قدر ان يقول الحقّ فلم يقل» زيان كارترين مردم كسى است كه بتواند حقّ را بگويد ولى نگويد

نديدم زيان كارتر من از او،

كه از حقّ تواند كند گفتگو

ولى لب فرو بندد او از بيان‏

مبادا رسد بر وى اندك زيان‏

158 «أقبح شي‏ء الأفك» تهمت بستن بمردم بدترين چيزها است.

ز بهتان بدور است مرد خداى

مر او را بود راستى رهنماى‏

كز آن زشت‏تر نيست خوى دگر

زند بر دل متهم او شرر

159 «اعوذ الأشياء على تزكية العقل التّعليم» يارى دهنده‏ترين چيزها براى افزايش خرد ياد دادن است

چو خواهى كه عقلت شود بيشتر،

روى در ره بخردى پيشتر،

بتعليم نادان تو همّت گمار

كه شاخ خرد آورد برگ و بار

160 «اعلم النّاس من لم يزل الشّكّ يقينه» داناترين مردم كسى است كه شكّ يقينش را از بين نبرد

چو باشد يقين كسى استوار ،

بود در ره دين خود پايدار،

نگردد بشكّ و بترديد سست،

چنو عاقل و عالمى كس نجست‏

161 «اعلم النّاس باللّه أكثرهم خشية له» خداشناس‏ترين مردم كسى است كه بيشتر از ديگران از خدا بترسد

چو كس بيشتر ترسد از كردگار،

كند روشن از ياد او قلب تار،

نباشد چنو هيچكس حقّ شناس‏

همانند او نيست اندر سپاس‏

162 «اعلم النّاس باللّه سبحانه اكثرهم له مسئلة» خداشناس‏ترين مردم كسى است كه بيشتر از ديگران از خدا سؤال و درخواست كند

چو باشى خدا را تو خواننده‏تر،

بدرگاه او هر چه خواهنده‏تر،

كسى چون تو آگه ز ذاتش نشد

بدين گونه محو صفاتش نشد

163 «احسن افعال المقتدر العفو» بهترين كارهاى شخص توانا گذشت از گناهان ديگران است.

بهين شيوه شخص با اقتدار،

نكوتر ز هر كار و از هر شعار،

گذشت است و پوزش پذيرفتن است‏

دهان بستن از ناسزا گفتن است‏

164 «احسن الاداب ما كفّك عن المحارم» بهترين ادبها و دانشها آن است كه ترا از چيزهاى حرام باز دارد

گرت دانشى برد بر راه راست ،

ز قدر تو با كجرويها نكاست،

تو را از حرام خدا داشت دور،

بود بهترين دانش اى با شعور

165 «احسن الاقوال ما وافق الحقّ و افضل المقال ما طابق الصّدق» بهترين گفتار آن است كه با حقّ موافق باشد، و 