ر دارد.

چو كس ديگران را كند خوار و زار،

 بود ناسزا گفتن او را شعار،

فرومايه‏تر نيست از او كسى‏

بخوارى چنو نيست خار و خسى‏

188 «اغنى الأغنياء من لم يكن للحرص اسيرا» توانگرترين توانگران كسى است كه گرفتار حرص و آز نباشد

توانگرتر از هر توانگر كسى است،

كه از آزمندى گريزان بسى است‏

نگه دارد او آبرو را بمال‏

نگردد ز بخشيدن آشفته حال‏

سس189 «أحكم النّاس من فرّ من جهّال النّاس» داناترين مردم كسى است كه از مردمان نادان بگريزد

چو از جاهلان كس گريزان شود،

چو عيسى بسوى بيابان شود،

بدانشورى نيست او را همال‏

نه اندر خرد باشد او را مثال‏

190 «انعم النّاس عيشا من منحه اللّه سبحانه القناعة و اصلح له زوجه» كامياب‏ترين مردم در زندگى كسى است كه خداى بزرگ باو خوى قناعت عطا فرموده و همسرش را برايش سازگار ساخته

چو خوى قناعت نمايد عطا،

يكى بنده را از كرامت خدا،

هم او را دهد همسر سازگار،

نباشد چنو منعم و بختيار

191 «افضل النّاس فى الدّنيا الأسخياء و فى الأخرة الاتقياء» برترين مردم در دنيا بخشندگانند و در آخرت پرهيزگاران

گرامى‏ترين مردمان در جهان،

نباشد بجز خيل بخشندگان‏

بعقبى بنزديك پروردگار،

بعزّت نباشد چو پرهيزكار

192 «اعدل النّاس من انصف من ظلمه» عادلترين مردم كسى است كه بدانكه بر او ستم روا داشته با انصاف رفتار كند

نديدم كس عادلتر از آن كه او،

چو شد چيره بر ظالم زشتخو،

بكيفر ره عدل گيرد به پيش‏

نيازارد او را از اندازه بيش‏

193 «اجلّ الأمراء من لم يكن الهوى عليه اميرا» بهترين اميران كسى است كه خواهش نفس بر وى چيره نباشد

كسى را توان گفت الحقّ امير،

كه در بند شهوت نباشد اسير،

بود چيره بر نفس امّاره‏اش‏

نبندد هوسها در چاره‏اش‏
194 «اسفه السّفهاء المتبحّج بفحش الكلام» نادانتر از همه نادانها كسى است كه از ناسزا گفتن شادمان شود

بدشنام چون كس شود شادمان ،

گشايد بهر ناسزائى زبان،

ورا نيست اندر سفاهت نظير

نباشد چنين كس نصيحت پذير

195 «اجور النّاس من عدّ جوره عدلا منه» ستمكارترين مردم كسى است كه بيدادگرى خود را عدل بشمارد

نباشد از آن كس ستمكارتر،

نه از او بود مردم آزارتر،

كه بيداد خود را دهد نام، داد

نباشد ورا نيكى اندر نهاد194 «اسفه السّفهاء المتبحّج بفحش الكلام» نادانتر از همه نادانها كسى است كه از ناسزا گفتن شادمان شود

بدشنام چون كس شود شادمان ،

گشايد بهر ناسزائى زبان،

ورا نيست اندر سفاهت نظير

نباشد چنين كس نصيحت پذير

195 «اجور النّاس من عدّ جوره عدلا منه» ستمكارترين مردم كسى است كه بيدادگرى خود را عدل بشمارد

نباشد از آن كس ستمكارتر،

نه از او بود مردم آزارتر،

كه بيداد خود را دهد نام، داد

نباشد ورا نيكى اندر نهاد

196 «احضر النّاس جوابا من لم يغضب» حاضر جوابترين مردم كسى است كه خشمگين نشود

نباشد چنين هيچ حاضر جواب،

كه چون كس بدشنام گردد خطاب،

بپاسخ نگردد بر او چيره خشم‏

بپوشد ز تقصير هتّاك چشم‏

197 «اظلم النّاس من سنّ سنن الجور و محاسنن العدل» ستمكارترين مردم كسى است كه رسم ستم را بنا نهاد و آئين دادگرى را برانداخت

نباشد از آن كس ستمكارتر،

نه ز او آدمى مردم آزارتر،

كه او رسم بيداد، بنياد كرد

هم او شيوه داد بر باد كرد

198 «اوّل المروّة طلاقة الوجه و اخرها التّودّد» جوانمردى اوّلش گشاده روئى و آخرش دوستى با مردم است

جوانمرد را چهره خندان بود

ببرخورد همواره شادان بود

كشد كارش آخر بمهر و صفا

تو را نيمه ره نسازد رها

199 «ابخل النّاس من بخل بالسّلام» بخيل‏ترين مردم كسى است كه از سلام دادن امساك ورزد

چو كس بخل ورزد بذكر سلام،

 نباشد بر او آدميّت تمام‏

بر او چيره اهريمن نخوت است‏

سكوتش نه از سستى و رخوت است‏

200 «اخرم النّاس رأيا من انجز وعده و لم يؤخّر عمل يومه لغده» دور انديش‏ترين مردم كسى است كه بوعده خود وفا كند و كار امروزش را براى فردا نگذارد

نباشد از آن دور انديشتر،

 نه در راه عقل و خرد پيشتر،

كز امروز كارش بفردا نماند

وفا را به پيمان بآخر رساند

201 «افقر النّاس من قتّر على نفسه مع الغنى و السعة و خلّفه لغيره» فقيرترين مردم كسى است كه با وجود توانگرى و وسعت بر عائله‏اش تنگ گيرد و مالش را براى وارثش بگذارد

نداراتر از آن نباشد كسى ،

 كه باشد ورا مال و ثروت بسى‏

ولى تنگ گيرد بر اهل و عيال‏

بارث او گذارد همه پول و مال‏

202 «اشقى النّاس من باع دينه بدنيا غيره» بدبخت‏ترين مردم كسى است كه دينش را

بدنياى ديگرى بفروشد

نباشد از آن بخت برگشته‏تر،

نه مفتون و مغبون و سرگشته‏تر،

كه دينش فروشد بدنياى غير

نباشد ورا در خط خير سير

203 «اقطع شي‏ء ظلم القضات» بيدادگرى قاضيان برنده‏ترين رشته نظم كارها است

ببريدن رشته‏هاى امور ،

 بترويج سستى و ضعف و فتور،

ز بيداد قاضى نباشد بتر

زند بر دل صاحب حقّ شرر

204 «انفع المال ما قضى به الفرض» مفيدترين مال آنستكه با آن واجبات خود را ادا كنى

چو سازى بمالى ادا فرض خويش ،

بپردازى از آن همه قرض خويش،

بدان سودمندى ترا نيست مال‏

بود باقى آن، كى پذيرد زوال‏<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:245.txt">کلمات 205 الی 215</a><a class="text" href="w:text:246.txt">کلمات 216 الی 225</a><a class="text" href="w:text:247.txt">کلمات 226 الی 235</a><a class="text" href="w:text:248.txt">کلمات 236 الی 240</a></body></html>205 «افة القوىّ استضعاف الخصم» آفت شخص نيرومند، ناتوان شمردن دشمن است

بود آفت شخص با اقتدار،

ورا غفلت از گردش روزگار،

عدو را شمردن بسى خوار و پست‏

نبودن در انديشه، هيچ از شكست‏

206 «آفة السّخاء المنّ» منّت گذاشتن آفت بخشش است

ببخشش منه منّت اى مرد راد

كه اجر ترا داد خواهد بباد

ازيرا بود آفت بذل وجود

ترا زين نكوهيده خصلت چه سود

207 «آفة العبادة الرّياء» خودنمائى آفت عبادت است

بود آفت هر عبادت ريا

 رياكار نبود ز شيطان جدا

نداند كند خلق را بندگى‏

بود مرگ بهتر از اين زندگى‏

208 «افة الكلام الإطالة» پرگوئى آفت سخن است

سخن را ز پر گفتن آفت بود

بكوتاه گفتن لطافت بود

چو بسيار نوشى تو آب زلال،

سرانجام افتى برنج و ملال‏

209 «افة القضاة الطّمع» آفت قاضيان حرص و آز است

بود آفت قاضيان حرص و آز

مبادا شود دست قاضى دراز،

به رشوت ستانيدن از اهل زور

شدن از ره عدل و انصاف دور

210 «افة الرّياسة الفخر» بخود باليدن آفت رياست است

بود آفت سرورى كبر و ناز

 مكن دست نخوت بهر سو دراز

بغيبت، نكوهش كنندت زياد

چو معزول گشتى برندت زياد

211 «آفة النّفس الوله بالدّنيا» دلباختگى بدنيا آفت نفس آدمى است

بود آفت نفس، دنياى دون

كند حب اين پير زالت زبون‏

نماند بكس تا سحر اين عروس‏

اگر بيش خواهيش گردد عبوس‏

212 «آفة النجّح الكسل» آفت رستگارى كسالت و كاهلى است

بود آفت كاميابى كسل

سلامت بكوشش بود اى دغل‏

تو را بهتر از كار سرمايه چيست‏

عمل را برادر همانند نيست‏

213 «آفة العامّة العالم الفاجر» عالم زشتكار بلاى همگانى است

بود آفت خلق در روزگار ،

همى عالم غافل زشتكار

چو مرد