م كنندى باو اقتدا،

نباشند از كيد و مكرش رها

214 «آفة العلم ترك العمل» آفت دانش بكار نبستن آن است

بود آفت علم، ترك عمل

 كجا تكيه كردن توان بر امل‏

عمل ميوه علم و دانش بود

چه بهتر كه اندر فزايش بود

215 «آفة اللّبّ العجب» خودپسندى آفت خرد است

بود آفت عقل، عجب و غرور

 شود خودپسند از ره راست دور

گريزند از او جمله ياران او

نماند كس از غمگساران او216 «آفة العمل ترك الأخلاص فيه» آفت عمل نبودن نيّت پاك در آن است

نباشد چو اخلاص اندر عمل ،

ز آفت مصونش مدان اى دغل‏

بجنّت توان رفت با اين كليد

تو از حسن نيّت شوى رو سپيد

217 «آفة الدّين سوء الظّنّ» بد گمانى آفت دين است

بود ظنّ بد آفت كيش و دين

شود زائل و باطل از آن يقين‏

بد انديش را بد بود روزگار

ز خلق است پيوسته او شرمسار

218 «آفة العلماء حبّ الرّياسة» دوست داشتن جاه و مقام آفت دانشمندان است

رياست، بود آفت عالمان

تكبّر بود شيوه ظالمان‏

جهان پيش عالم نيرزد به خس‏

ورا دانش و بينش خويش بس‏

219 «آفة الجند مخالفة القادة» اختلاف سران سپاه آفت ارتش است

چو اندر سپه اوفتد اختلاف ،

سران را نباشد بهم ائتلاف،

رود اصل فرمان برى از ميان‏

شود ارتش آنگه بسى ناتوان‏

220 «الا انّ اسمع الأسماع من وعى التّذكير و قبله» بدان كه شنواترين گوشها گوش كسى است كه پند را بپذيرد و نگه دارد

نباشد چنو كس نصيحت نيوش،

كه او بشنود پند با گوش هوش‏

نگه دارد او گفته ارجمند

چو گويد شود بيشتر سربلند

221 «الا و انّ الجهاد ثمن الجنّة فمن جاهد نفسه ملكها و هى اكرم ثواب اللّه لمن عرفها» آگاه باشيد جهاد بهاى بهشت است پس آنكه با نفسش پيكار كند مالك بهشت شود كه براى كسى كه آنرا بشناسد گرامى‏ترين پاداش خدا است

بهاى بهشت است بيشكّ جهاد

چنو نيست اجر و ثوابى زياد

بنزد هر آن كس كه آنرا شناخت‏

به پيكار نفس فسونگر بتاخت‏

222 «الا انّ ابصر الأبصار من نفذ فى الخير طرفه» آگاه باش كه بيناترين چشمها چشم كسى است كه متوجه خير و نيكى باشد

نباشد از آن هيچ بيننده‏تر،

نه از ديدنش هيچ زيبنده‏تر،

كه باشد نگاهش بدنبال خير

كند در ره خدمت خلق سير

223 «ان رغبتم فى الفوز و كرامة الآخرة فخذوا فى الفناء للبقاء» اگر آرزومند رستگارى و ارجمندى آخرت مى‏باشيد، از سراى فانى براى دار باقى توشه برگيريد

ترا باشد ار آرزوى بهشت، 

شود حاصل اى شخص نيكو سرشت‏

چو گرد آورى زاد عقباى خويش،

تو از هستى و مال دنياى خويش‏

224 «ان صبرت ادركت بصبرك منازل الأبرار و ان جزعت اوردك جزعك عذاب النّار» اگر صبر كنى با صبرت بجايگاه نيكان مى‏رسى و اگر بيتابى كنى، بيتابيت ترا بآتش دوزخ مى‏رساند

چو اندر مصيبت صبورى كنى، 

ز بيتاب گشتن تو دورى كنى،

دهندت بنزديك ابرار جاى‏

رهاند ترا از جهنّم خداى‏

225 «ان احببت ان تكون اسعد النّاس بما علمت فاعمل» اگر دوست دارى خوش بخت‏ترين مردم باشى بدانچه مى‏دانى عمل كن

چو خواهى كه باشى بدنيا سعيد ،

رسد بر تو از بخت هر دم نويد،

بعلم و بدانش مكن اكتفا

بيا در عمل كوش بهر خدا226 «ان تبذلوا اموالكم فى جنب الله فانّ الله مسرع الخلف» اگر دارائى خود را در راه خدا صرف كنيد، خداوند بزودى شما را عوض مى‏دهد

كنى در ره حقّ اگر بذل مال، 

ز محتاج و مسكين بپرسى تو حال‏

خدايت دهد زود اجر جزيل‏

چه باشد نكوتر ز ذكر جميل‏

227 «ان صبرت جرى عليك القلم و انت مأجور» اگر صبر كنى آنچه بر قلم قدرت خدا جارى شده، بر تو مى‏گذرد و باجر مى‏رسى

گرت صبر باشد، قضا بگذرد

خدا گر بخواهد، بلا بگذرد

ترا باشد آن گاه اجر كثير

چو باشى باحوال دنيا بصير

228 «ان جزعت جرى عليك القلم و انت ما زور» اگر بيتابى كنى قضا و قدر بر تو مى‏گذرد و تو گناه كارى

چو بيتاب باشى، نسازد قضا ،

 دمى كار و تكليف خود را رها

گنهكار گردى چو طىّ گردد آن‏

مگو ناسزا بر زمين و زمان‏

229 «انّما الجاهل من استعبدته المطالب» براستى نادان كسى است كه خواهش‏ها او را بنده خود سازند

چو كس بنده خواهش خود بود،

ورا سعى در كاهش خود بود

بتحقيق بى بهره است از خرد

مر او را نكوهش فراوان سزد

230 «انّما العاقل من وعظته التّجارب» براستى دانا كسى است كه تجربه‏ها او را پند آموزند

چو از تجربت پند گيرد كسى ،

چشد سرد و گرم جهان را بسى،

بتحقيق او را خرد رهبر است‏

خرد بر سر آدمى افسر است‏

231 «انّما الدّنيا شرك وقع فيه من لا يعرفه» براستى دنيا دامى است كه هر كس آن را نشناسد در آن افتد.

فريبنده دامى است دام جهان

نباشد از آن هيچ كس در امان‏

جز آن كس كه بشناسد از دانه دام‏

كند توسن نفس امّاره رام‏

232 «انّما الكرم بذل الرّغائب و اسعاف الطّالب» براستى كه جوانمردى ببخشيدن چيزهاى خوب و برآوردن نياز خواهنده است.

كرامت بحاجت روا كردن است

بخواهنده، خواهش ادا كردن است‏

ببخشيدن هر چه نيكو است، او

نياوردن خم بابرو است، او

233 «انّما الكيّس من اذا اساء استغفر و اذا اذنب ندم» براستى زيرك كسى است كه وقتى بدى كند آمرزش بطلبد و چون مرتكب گناه شود پشيمان گردد

بود زيرك آن كس كه وقت گناه ،

 پشيمان، برد سوى خالق پناه‏

و گر بد كند پوزش آرد بكار

بود بخشش از بدى انتظار

234 «انّما قلب الحدث كالأرض الخالية مهما القى فيها من كلّشى‏ء قبلته» براستى دل جوان مانند زمين بكر و نكاشته است كه هر زمان تخمى در آن افكنده شود مى‏پذيرد (و همان را با)

بود نوجوان را نيالوده فكر

دلش چون زمينى است خالىّ و بكر

توانى در آن تخمها كاشتن‏

همان را كه كارى تو، برداشتن‏

235 «انّما المجد ان تعطى فى الغرم و تعفو عن الجرم» براستى بزرگى آن است كه وقتى زيان بينى ببخشى و از گناه ديگران درگذرى

بزرگى است، بخشش بوقت زيان

گنهكار را نيز، دادن امان‏

نبودن پى كين و كيفر كشى‏

بوحشت فتادن ز آدم كشى‏236 «انّما اللّبيب من استسلّ الأحقاد» براستى خردمند كسى است كه شمشير بركشد و كينه‏ها را بكشد

خردمند تيغ از ميان بركشد

هر آن كينه در دل بود بركشد

ز زنگ بدى سينه صافى كند

به نيكى هم او جهد كافى كند

237 «انّما النّاس عالم و متعلّم و ما سواهما فهمج» مردم يا دانشمندند يا دانشجو و بجز اين دو بقيّه مانند پشه كور هيچ و پوچند

برو دانش آموختن كن شعار

اگر نيستى عالم اى هوشيار

كه جز اين دو هيچند و پوچند و كور

بود جاهل از آدميّت بدور

238 «اين من حصّن و اكّد و زخرف و نجّد» كجا است كسى كه قلعه‏هاى استوار بنا نهاد و آن را طلا كارى كرد و بياراست

كجا رفت آن كاو نمودى بنا،

ز پولاد و آهن بسى قلعه‏ها

برافراشت آن را بسوى فلك‏

بر آن نقشها از طلا كرد حكّ‏

239 «اين من كان منكم اطول اعمارا او اعظم اثارا» كجا رفتند آن كسانى كه عمرشان بيش از عمر شما و آثارشان بزرگتر از آثار شما بود

كجايند آنان كه آثارشان ،

گواه است بر قدرت و كارشان‏

نباشد چو آنان بطول حيات‏

نبودى سرانجامشان جز ممات‏

240 «اين من بنى و شيّد و فرش و مهّد و جمع و عدّد» كجاست كسى كه بنائى ساخت و آن را استوار نمود و در آن فرش بگسترد و مال جمع و آماد