نى عقل و جلب غمها و اندوه‏ها است

مذلّت بود فقر، بر آدمى

بود جالب و جاذب هر غمى‏

بحيرت فتد عقل مرد فقير

نباشد مر او را كسى دستگير

352 «انّ الأتقياء كلّ سخىّ متعفّف محسّن» براستى كه هر انسان بخشنده پاكدامن نيكوكارى، از پرهيزكاران است

نكوكار پاك سخاوت شعار،

نباشد بجز شخص پرهيزكار

ز اكسير تقوى و پاكى وجود،

شود زرّ خالص مس هر وجود

254 «انّ اعجل العقوبة عقوبة البغى» براستى كه زود رس‏ترين كيفرها جزاى ستمكارى است

بتعجيل، چون كيفر ظلم نيست

نكوهيده‏تر از ستمكار كيست‏

در افتد بسر ظالم زشتكار

بر او لعنت از جانب كردگار

255 «انّ اهنأ النّاس عيشا من كان بما قسم اللّه له راضيا» براستى گواراترين زندگى از آن كسى است كه بقسمت خدا راضى باشد

گواراتر از عيش آن كس مجو 

كه پاكيزه باشد و را خلق و خو

بود راضى از قسم پروردگار

نباشد مرا او را بجز شكر كار

256 «انّ اللّه سبحانه يحبّ المتعفّف الحيّى التّقى الرّاضى» براستى كه خداوند پاك هر مؤمن پاكدامن با شرم پارسائى را كه بقضاى الهى راضى باشد دوست دارد

هر آن پاك با شرم پرهيزكار، 

كه راضى بود او ز پروردگار،

عزيز است نزد جهان آفرين‏

بود او بجنّت به نيكان قرين‏

257 «انّ الحازم من لا يغترّ بالخدع» براستى دور انديش كسى است كه فريب پذير نباشد

بود حازم آن كس ز روى يقين،

كه باشد بهر چيز او تيز بين‏

نگردد گرفتار دام فريب‏

نيفتد برون از طريق شكيب‏

258 «انّ كلام الحكيم اذا كان صوابا كان دوا و اذا كان خطاء كان داء» براستى وقتى سخن شخص حكيم درست باشد، دوا و شفا است و چون درست نباشد، درد است

كلام حكيمان بود گر درست، 

بتحقيق آرامش جان تو است‏

دوا باشد، امّا چو باشد خطا،

بتر نيست از آن ترا درد و داء

259 «انّ النّفس لجوهرة ثمينة من صانها رفعها و من ابتذلها وضعها» براستى نفس آدمى گوهر گرانبهائى است. هر كس حفظش كند، بلندش سازد و هر كس رهايش نمايد، آنرا بيفكند

بود نفس چون گوهرى پر بها

نگه داردش كس چو از هر خطاء

بيفرازدش، ور رها سازدش،

بنابودى و خوارى اندازدش‏

260 «انّ انصح النّاس انصحهم لنفسه و اطوعهم لربّه» براستى پند دهنده‏ترين مردم كسى است كه بيشتر از همه نفس خودش را اندرز دهد و زيادتر از ديگران فرمانبردار خدا باشد

نباشد از آن پندگوتر كسى،

كه بر خود نصيحت كند او بسى‏

بود پيرو امر پروردگار

در اين ره نباشد چنو، پايدار261 «انّ قدر السّؤال اكثر من قيمة النّوال فلا تستكثروا ما اعطيتموه فانّه لن يوازى قدر السّؤال» ارزش خواستن بيش از دادن است، پس آنچه را مى‏بخشيد بزرگ مشماريد، زيرا با ارزش خواستن برابر نيست

برو بخشش خويش كوچك شمار 

ز منّت گذارى بدان، شرم دار

عطاى تو هر چند باشد عظيم،

نباشد بقدر سؤال اى كريم‏

262 «انّ مثل الدّنيا و الأخرة كرجل له امراتان اذا رضى احداهما اسخط الأخرى» براستى مثل دنيا و آخرت مانند مردى است كه دو زن دارد چون يكى را راضى كند، ديگرى بخشم آيد

كسى را كه باشد بمنزل دو زن،

چو راضى نمايد يكى زان دو تن،

شود ديگرى زين سبب خشمگين‏

بود كار دنيا و عقبى چنين‏

263 «انّ التّقوى عصمة لك فى حياتك و زلفى لك بعد مماتك» براستى كه پرهيزكارى در زمان حياتت نگهبان تو است و بعد از مرگت موجب نزديكيت بخدا است

نباشد ز تقوى پسنديده‏تر 

نه از پارسا مرد، بگزيده‏تر

بود او نگهبانت اندر حيات‏

از آن است قرب تو بعد از ممات‏

264 «انّ أفضل النّاس من حلم عن قدرة و زهد عن غنية و انصف عن قوّة» براستى بالاتر از همه كسى است كه وقت توانائى بردبارى كند، و با وجود توانگرى از دنيا بگريزد، و با داشتن زور منصف باشد

بقدرت، چو باشد كسى بردبار،

ز دنيا بود با غنى، بركنار،

گرايد بعدل و بانصاف و داد،

نباشد چنو بنده‏اى نيك و راد

265 «انّك ان اقبلت على الدّنيا ادبرت» براستى اگر تو بسوى دنيا روى آورى، او از تو روى بگرداند.

بدنياى فانى چو روى آورى،

نباشد مر او را سر ياورى‏

كند بر تو با كينه و قهر، پشت‏

مكن رنجه، با آهنين پنجه مشت‏

266 «انّك ان ادبرت عن الدّنيا اقبلت» براستى اگر تو از دنيا رويگردان باشى، او بسوى تو روى آورد

شوى رويگردان چو از اين جهان، 

بود كوششت در پى ترك آن،

شتابد بسوى تو دنياى پست‏

دهد بر تو از نعمت او آنچه هست‏

267 «انّك مقوّم بادبك فزيّنه بالحلم» ارزش تو بادب تو است، پس آنرا بزيور حلم و بردبارى بياراى

ترا قدر و قيمت بود از ادب،   

ادب بى‏نيازت كند از نسب‏

بياراى آن را تو با زيب حلم‏

كه جانت شود روشن از نور علم‏

268 «انّك لن يغنى عنك بعد الموت الّا صالح عمل قدّمته فتزوّد من صالح العمل» براستى پس از مرگ چيزى جز عمل خوبى كه پيش فرستاده‏اى ترا بى‏نياز نمى‏كند، لذا از عمل صالح توشه بيندوز

برو توشه برگير از كار نيك

كه فردا خرند از تو كردار نيك‏

چه سازد بمحشر تو را بى‏نياز

نباشد اگر نيكيت چاره‏ساز

269 «انّك ان اطعت هواك اصمّك و اعماك و افسد منقلبك و ارداك» براستى اگر پيرو هواى نفست باشى او تو را كور و كر كند و بهلاكت رساند و آخرتت را تباه سازد

شوى بنده خواهش نفس اگر،

بتحقيق سازد تو را كور و كر

تو را او بخاك هلاك افكند

همانت به عقبى سيه رو كند

270 «انّك ان اطعت الله سبحانه نجّاك و اصلح مثواك» براستى اگر خداى پاك را فرمان برى، ترا نجات دهد و جايگاهت را در آخرت پاكيزه سازد

خداى جهان را چو طاعت كنى،

عبادت بهر وقت و ساعت كنى،

كند رستگارت بهر دو سراى‏

بجنّت كند بر تو پاكيزه جاى‏271 «انّك ان تواضعت رفعك الله. انّك ان تكبّرت وضعك اللّه» براستى اگر فروتن باشى خدا سر بلندت سازد و اگر تكبّر كنى تو را فرو افكند و خوار دارد.

گر افتادگى پيشه باشد تو را،

كند سرفراز جهانت خدا

گرت نخوت و عجب باشد شعار،

خداى بزرگت كند خوار و زار

272 «انّك لست بسابق اجلك و لا بمرزوق ما ليس لك فلما ذا تشقى نفسك يا شقى» البتّه تو از اجلت پيش نمى‏افتى و بدانچه روزيت نيست نمى‏رسى، پس اى بيچاره چرا خودت را بدبخت ميكنى

نمانى، چو آيد تو را پيش، مرگ 

نباشد تو را رزق، هر زاد و برگ‏

بخود كارها را چو گيرى تو سخت،

كنى خويش را عاقبت تيره بخت‏

273 «انّك ان سالمت اللّه سبحانه سلمت و فزت» براستى اگر با خداى پاك آشتى كنى سالم مى‏مانى و رستگار مى‏شوى

ترا باشد ار آشتى با خداى،

نگردى تو از عهد و پيمان جداى،

بفيض سلامت تو حائز شوى‏

بدنيا و عقبى تو فائز شوى‏

274 «انّكم ان اغتررتم بالأمال تخرمتكم بوادر الآجال و قد فاتتكم الأعمال» البتّه اگر شما فريفته آرزوها شويد اجلهاى ناگهانى شما را هلاك سازد و فرصت عمل از دست شما بيرون شود

فريبد شما را اگر آرزو،

اجل همچنان گرگ درنده خو،

دهد خرمن عمرتان را بباد

برد جمله اعمالتان را زياد

275 «انّكم مؤاخذون باقوالكم فلا تقولوا الّا خيرا» البتّه شما در برابر گفته‏هايتان مورد بازخواست قرار مى‏گيريد، پس جز خوب نگوئيد.

نباشد كس ايمن ز گفتار خويش

نه از كار و كردار و رفتار خويش‏

ز گفتار بد او شود باز خواست‏

خنك 