را از قول عبدالله بن مسعود نیز نقل كرده است كه او نیز در سفر به مكه شاهد چنین صحنه‏اى بوده است.322 «باكروا فالبركة فى المباكرة و شاوروا فالنّجح فى المشاورة» سحر خيز باشيد كه بركت در سحر خيزى است. و در كارها مشورت كنيد كه رستگارى در مشورت است

سحر خيز، خواهد شدن كامياب

مخسبيد تا سر زند آفتاب‏

نجات تو در امر شورى بود

ترا ز آن چرا ترس و پروا بود

323 «بحسن العمل تجنى ثمرة العلم لا بحسن القول» بار درخت دانش كردار نيك است نه گفتار نيك

عمل ميوه باغ دانش بود

ترا بايد اين سو گرايش بود

نيايد بسامان ز گفتار، كار

عمل بايد اى مرد نيكو شعار

324 «بقدر علوّ الرّفعة يكون نكاية الوقعة» گزند حادثه باندازه بلندى رتبه است (هر چه مسئوليت بيشتر باشد خطر زيادتر است)

ترا گر بود رتبت ارجمند، 

فزونتر رسد بر تو رنج و گزند

و گر باشد آسايشت آرزو،

ز گمنامى آنرا تو كن جستجو

325 «بركة المال فى الصّدقة» بركت مال در صدقه است.

تو را صدقه اموال افزون كند

گرفتارى از خانه بيرون كند

اگر باغبان فضله رز برد،

از آن بيش انگور شيرين خورد

326 «بالإحسان يسترقّ الرّقاب. بالإفضال تستر العيوب» گردنها با نيكى ببند كشيده ميشوند. بخشش عيب‏ها را مى‏پوشد.

باحسان توانى كشيدن ببند، 

ز مخلوق، گردن تو اى هوشمند

شود عيبهايت ببخشش نهان‏

بمدحت گشايند مردم زبان‏

327 «بذل الوجه الى اللّئام الموت الأكبر» بزرگترين مرگ آبرو پيش ناكسان ريختن است.

ترا آگه از موت اكبر كنم 

توانم اگر، دفع اين شر كنم‏

بر ناكسان، ريختن آبروى،

بود بدترين مردن اى نيكخوى‏

328 «بالورع يتزكّى المؤمن» مؤمن با پارسائى بتزكيه نفس نايل مى‏گردد.

بود مرد مؤمن اگر پارسا، 

كند حبّ دنياى فانى رها،

بتهذيب اخلاق نايل شود

بايمان و اسلام، كامل شود

329 «بالجود يبتنى المجد و يجلب الحمد. بالإطماع تذلّ رقاب الرّجال» بزرگوارى و جلب ستايش مردم به بخشندگى است. با طمع گردن مردان به بند خوارى كشيده مى‏شود

بزرگى بجود و سخاوت بود

ستايش سخا پيشه‏گان را سزد

ز حرص و طمع گردن آزمند،

در آيد بخوارىّ و خفّت به بند

330 «بالقناعة يكون العزّ» عزّت در قناعت است.

چو خواهى ترا عزّت و آبروى، 

 نباشد هدر، همچنان آب جوى‏

برو جان من با قناعت بساز

مشو هيچگه بنده حرص و آز331 «برّ الرّجل ذوى رحمه صدقة» نيكى نسبت بخويشاوندان در شمار صدقه است

چو پيوند خويشى رعايت كنى، 

تو ارحام خود را كفايت كنى،

بهين صدقه را كرده باشى ادا

چنين است راه رضاى خدا

332 «بالإيمان يرتقى الى ذروة السّعادة و نهاية الحبور» با ايمان انسان به بلندترين پايه نيك بختى و نهايت شادمانى مى‏رسد

ز ايمان به اوج سعادت رسى

بعزّ و بقدر و سيادت رسى‏

ز شادىّ كامل شوى بهره‏ور

ز فرمان يزدان نپيچى تو سر

333 «بالتّعب الشّديد تدرك الدّرجات الرّفيعة و الرّاحة الدّائمة» با رنج شديد انسان بمراتب بالا و آسايش هميشگى مى‏رسد

بسعى فراوان و رنج و گزند،

زنى تكيه بر پايگاهى بلند

به آسايش جاودانى رسى‏

به لذّت تو در زندگانى رسى‏

334 «بالطّاعة تزلف الجنّة للمتّقين. بالمعصية توصّد النّار للغاوين» با طاعت خدا بهشت بپرهيزكاران نزديك مى‏گردد. با نافرمانى آتش دوزخ براى گمراهان برافروخته مى‏شود

كند طاعت حقّ، چو پرهيزكار،

بهشت آيد او را بقرب و جوار

بدوزخ فروزان شود از گناه،

بسى آتش از بهر گم كرده راه‏

335 «بقدر اللّذة يكون التّغصيص. بقدر السّرور يكون التّنغيص» دل تنگى باندازه لذّت است. دل شكستگى باندازه شادمانى است

بهر كار لذّت تو را بيش بود،

سر انجام رنج و غمت را فزود

چو باشى فراوان تو مسرور و شاد،

ز آزردگى رفت خواهد بباد

336 «بفضل الرّسول يستدلّ على عقل المرسل» از فضل و دانش فرستاده بميزان خرد فرستنده پى برده مى‏شود

پيام آوران را سزد عقل و هوش

نه هر گفته‏اى را توان كرد گوش‏

چو باشد فرستاده نادان و پست،

بعقل فرستنده آرد شكست‏

337 «بحسن النّيات تنجح المطالب» انسان با حسن نيّت بخواسته‏هاى خود مى‏رسد

ترا چون بدل حسن نيّت بود،

گرت پاك و نيكو سجيّت بود،

به آمال خود زود خواهى رسيد

سعادت بسوى تو خواهد دويد

338 «بالنّظر فى العواقب تؤمن المعاطب. بالفكر يتجلّى غياهب الامور» آينده نگرى تو را از هلاكت ايمن دارد. با فكر تاريكى‏هاى امور روشن مى‏شود

كنى چون نظر سوى پايان كار،

شوى از هلاك و خطر بركنار

ز فكرت شود عقده كارها،

ز هم باز و روشن شود تارها

339 «بعد الاحمق خير من قربه و سكوته خير من نطقه» دورى از احمق بهتر از نزديكى به او است و خاموشى وى به از سخن گفتنش ميباشد.

ز احمق گريزان شدن بهتر است

بقرب اندرش جمله شور و شر است‏

سكوتش بود بهتر از نطق او

تو با وى مكن هيچگه گفتگو

340 «بالطّاعة يكون الفوز. بالمعصية تكون الشّقاء» رستگارى در فرمانبردارى خدا است. نافرمانى خدا مايه بدبختى است

ترا رستگارى به طاعت بود

غناى تو اندر قناعت بود

تو را تيره بختى، بود از گناه‏

گنه روزگار تو سازد سياه‏341 «بالصّدقة تفسح الاجال» مرگ‏هاى ناگهانى با صدقه زائل مى‏شود

تصدّق كند دفع و رفع بلا

نباشى تو هرگز بدان مبتلا

شوى ايمن از مردن ناگهان‏

چه خواهى تو بهتر ز امن و امان‏

342 «بالعفو تستنزل الرّحمة. بالعقل كمال النّفس» رحمت خدا با عفو و گذشت بر بنده فرود آيد، كمال نفس بعقل است

چو گيرى ره عفو و اغماض پيش،

ترا رحمت حقّ رسد هر چه بيش‏

ترا نفس كامل شود از خرد

خردمند كى در ره كج رود

343 «بكثرة التّواضع يستدلّ على تكامل الشّرف. بكثرة التكبّر يكون التّلف» با فروتنى زياد انسان بكمال شرف رهبرى مى‏شود. غرور بسيار موجب نابودى است

تواضع شود چون ترا بيشتر،

براه شرافت روى پيشتر

تو را چون تكبّر فزونتر شود،

بنابوديت زود، منجر شود

344 «بالإحسان تملك القلوب. بالسّخاء تستر العيوب» با نيكى بر دلها حكومت ميكنى. با بخشش عيبها پوشيده مى‏شود

چو احسان و نيكى بهر جا كنى،

توانى حكومت به دلها كنى‏

سخاوت كند عيبهايت نهان‏

چه زيبنده‏تر بهر انسان از آن‏

345 «بترك ما لا يعينك يتمّ لك العقل» با ترك آنچه برايت بكار نيايد عقل تو بكمال مى‏رسد

به چيزى تو را گر نباشد نياز،

كنى كوته از آن اگر دست آز،

شوى بهره‏ور از كمال خرد

خدايت هر آن چيز خواهى دهد

346 «بالعافية توجد لذّة الحيوة» لذّت زندگى در تندرستى است

چو خواهى تو از زندگانىّ خويش، 

برى بهره و كام خود هر چه بيش،

برو در سلامت تو آنرا بجوى‏

ببر تا توانى از اين صحنه گوى‏

347 «بالبكاء من خشية اللّه تمحص الذّنوب» با گريستن از بيم خدا گناهان برطرف مى‏شود.

چو از خوف ايزد تو گريان شوى، 

بدرگاه او زار و نالان شوى،

گناه تو بخشد خداى كريم‏

مكن معصيت بيشتر، اى اثيم‏

348 «بالتّوبة تكفّر الذّنوب» توبه گناهان را مى‏پوشاند

كند توبه‏ات پاك از هر گنه

زدايت تو را زنگ قلب سيه‏

تو از رحمت حق مشو نا اميد

كه مأيوس كافر شود اى سعيد

349 «بلاء الرّجل فى طاعة الطّمع و الامل» گرفتارى انسان از پيروى آز و