 آرزو است

تو را طاعت ديو منحوس آز،

دگر آرزوهاى دور و دراز،

بدام بلا افكند عاقبت‏

منغص كند مر تو را عافيت‏

350 «بقيّة السّيف انمى عددا و اكثر ولدا» باقى ماندگان از جنگ و جهاد تعداد اولادشان رو بفزونى است (خدا بنسل آنان بركت مى‏دهد)

چو از جنگ يابند خلقى نجات،

بر آنها شود بارورتر، حيات‏

شود بيش هر روز تعدادشان‏

بيفزايد ايزد به اولادشان‏351 «برّ الوالدين اكبر فريضة» نيكى با پدر و مادر بزرگترين فريضه است

ز مادر چو فرمان برى اى پسر،

چو پيوسته نيكى كنى با پدر،

ادا كرده‏اى اوجب الواجبات‏

چنين است راه صواب و نجات‏

352 «بالايمان يكون النّجاة. بالدّعاء يستدفع البلاء» ايمان موجب رستگارى است. دعا رفع بلا ميكند.

نجات تو از راه ايمان بود

نگهبانت البتّه يزدان بود

چو باشى پى رفع و دفع بلا،

ترا جوشنى لازم است از دعا

353 «بئس الشّيمة الامل يفنى الأجل و يفوّت العمل» آرزومندى بد عادتى است، دوران عمر آدمى را بسر مى‏آورد و عمل را تباه ميكند.

مكن خويش را پاى بند امل

نخواهى اگر باز ماند از عمل‏

نخواهى اگر عمرت آيد بسر،

نباشد ترا هيچ از آن ثمر

354 «بالعمل يحصل الثّواب لا بالكسل» اجر با عمل بدست مى‏آيد نه با سستى و تنبلى.

ثواب از عمل حاصل آيد ترا

هم آن قدر و قدرت فزايد ترا

ز سستى چه زايد بجز درد و رنج‏

كه يابد نكوشيده در كار، گنج‏

355 «بالطّاعة يكون الأقبال» خوشبختى با فرمانبردارى خدا بدست ميايد.

چو خواهى كه گردد بلند اخترت، 

زند پيك اقبال و شادى درت،

برو تا توانى بطاعت گراى‏

كه جنّت بطاعت ببخشد خداى‏

356 «بالاحتمال و الحلم يكون لك النّاس انصارا و اعوانا» با برداشتن بار از دوش ديگران و بردبارى، مردم يار و مددكار تو ميشوند

ترا شيوه گر بردبارى بود، 

بياران شعار تو يارى بود،

همه مردمان دوستانت شوند

بسان گل بوستانت شوند

357 «بالرّضا عن النّفس تظهر السّوات و العيوب» زشتيها و عيبها با خود پسندى آشكار ميشوند.

چو كس را بود خود پسندى شعار،

شود عيبهايش همه آشكار

بديهاى او نيز گردد عيان‏

بذمّش گشايند مردم زبان‏<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:265.txt">کلمات 358 الی 370</a><a class="text" href="w:text:266.txt">کلمات 371 الی 380</a><a class="text" href="w:text:267.txt">کلمات 381 الی 393</a></body></html>358 «ترك الذّنب شديد و اشدّ منه ترك الجنّة» ترك گناه سخت است و سخت‏تر از آن گذشتن از بهشت است

بسختى نباشد چو ترك گناه

از آن بر خدا برد بايد پناه‏

بود ترك جنّت از آن سخت‏تر

گنهكار سرسخت بدبخت‏تر

359 «ترك الشّهوات أفضل عبادة و أجمل عادة» ترك شهوت بالاترين عبادت و نيكوترين خوى است

بود ترك شهوت بهين بندگى

نباشد از آن به بار زندگى‏

و ز آن نيست خوئى پسنديده‏تر

كند آز و شهوت تو را كور و كر

360 «تدبّروا آيات القرآن و اعتبروا به فإنّه أبلغ العبر» در آيات قرآن انديشه كنيد و از آن عبرت بگيريد زيرا رساترين پندها است

در آيات قرآن، تدبّر سزد

بشر كى بكنه كلامش رسد

و ز آن پند و اندرز بايد گرفت‏

كه در عبرت است آن بغايت شگفت‏

361 «تعرف حماقة الرّجل فى أشر النّعمة و كثرة الذّلّ فى المحنة» نادانى انسان وقتى آشكار مى‏شود كه در نعمت ناسپاسى كند و در محنت خود را بسيار خوار دارد

به نعمت چو باشد كسى ناسپاس،

به محنت چو خوارى كشد بى‏قياس،

حكايت كند اين دو از جهل او

چنين است شخص نكوهيده خو

362 «تفضّل تخدم و اعلم تقدّم، تكرّم تكرم» ببخش تا ترا خدمت كنند و بدان تا پيشوا شوى. مردم را گرامى دار تا عزيز گردى

ببخش، ار تو باشى پى سرورى

بدان، خواهى ار عزّت و برترى‏

برو ديگران را گرامى شمار

كه گردى معزّز تو اى هوشيار

363 «تجنّبوا البخل و النّفاق فهما من اذمّ الأخلاق» از بخل و دو روئى بپرهيزيد كه اين دو از بدترين خويها است

بپرهيز از بخل و كذب و نفاق

مزن گام جز در ره اتّفاق‏

كز آنها بتر نيست خوى دگر

بينديش يك لحظه، اى بد سير 

364 «تدارك فى اخر عمرك ما اضعته فى اوّله تسعد بمنقلبك» آنچه را از اوّل عمرت تباه كرده‏اى در آخر عمرت جبران كن تا هنگام بازگشتت خوشبخت شوى

چو كردى تبه اوّل عمر خويش، 

بجبران آن كوش آخر، تو بيش‏

گرت باشد اين شيوه و اين شعار،

بهنگام رحلت شوى رستگار

365 «تاج الرّجل عفافه و زينته إنصافه» افسر انسان پاكدامنى او و انصافش زينت و زيور وى ميباشد

بود افسر مرد پاكىّ او 

ز عفّت پسنديده‏تر نيست خو

هم انصاف او زيور او بود

كه آن تاج، با زيب نيكو بود

366 «تعرف حماقة الرّجل فى ثلاث كلامه فى ما لا يعنيه و جوابه عمّا لا يسئل عنه و تهوّره فى الأمور» نابخردى انسان بسه چيز شناخته مى‏شود: گفتن حرف بى‏سود و جواب آنچه نپرسيده‏اند و بى‏باكى در كارها

نپرسيده گر شخص گويد جواب،

چو بى سود راند سخن ناصواب،

به بى‏باكى آرد بهر كار روى،

بود احمق النّاس بى گفتگوى‏

367 «تلويح زلّة العاقل له امضّ من عتابه» لغزش خردمند را بكنايه بدو گوشزد كردن، برايش از سرزنش آشكار دردناكتر است

چو دانا بلغزد اشارت بس است

نكوهش نه اندر خور هر كس است‏

اشارت نمودن باهل خرد،

همان كار گفتن بنادان كند

368 «تكبّرك فى الولاية ذلّ فى العزل» تكبّر تو در دوران فرمانروائى، خوارى به هنگام بركنارى است

چو اندر حكومت تكبّر كنى، 

 بزرگان تو كوچك تصوّر كنى،

گه بر كنارى شوى خوار و زار

شود بر تو مذموم پايان كار

369 «تجاوز عن الزّلل و اقل العثرات ترفع لك الدّرجات» از خطاهاى ديگران در گذر و از اشتباهات خود بكاه تا مقام تو بالا رود

تو از لغزش ديگران در گذر

مبادا كه روزى در افتى بسر

تو را لغزش ار كمتر آيد پديد،

شود پايگاهت بلند اى حميد

370 «تعلّموا العلم تعرفوا به و اعملوا به تكونوا من أهله» دانش بياموزيد تا بدان شناخته شويد و آنرا بكار بنديد تا دانشمند باشيد

چو خواهى بدانش شناسا شوى،

به آموختن كى تن آسا شوى‏

عمل ميوه باغ دانش بود

بعلم ار تو را اين گرايش بود371 «تفكّر قبل ان تعزم و شاور قبل ان تقدم و تدبّر قبل أن تهجم» پيش از تصميم گرفتن بينديش و قبل از عمل مشورت كن و پيش از يورش پايان كار را بنگر

بينديش و آنگه بكار اندر آى

كند مشورت ايمنت از خطاى‏

به هنگام يورش تو تدبير كن‏

ولى دورى از مكر و تزوير كن‏

372 «تجاوز مع القدرة و أحسن مع الدّولة تكمل لك السّعادة» در حال توانائى از گناه ديگران در گذر و بهنگام دولت نيكى كن تا سعادت تو كامل شود

تو را باشد ار قدرت و زور و زر،

ز تقصير و جرم كسان در گذر

بهنگام دولت به نيكى گراى‏

سعادت كند بر تو كامل خداى‏

373 «ثلاث هنّ كمال الدّين: الأخلاص و اليقين و التّقنع» سه چيز كامل كننده دين است: اخلاص، يقين بخدا داشتن و قانع بودن

سه چيز است دين را كمال و جمال، 

كز آن گردد ايمان مصون از زوال‏

بود اوّل اخلاص و دوّم يقين‏

سوم تا توانى قناعت گزين‏

374 «ثلاث هنّ زينة المؤمن: تقوى اللّه و صدق الحديث و اداء الأمانة» سه چيز مؤمن را مى‏آرايد: خدا ترسى، راستى در گفتار و بجاى آوردن امانت

سه چيز است كان زيب ايمان بود

سزد مؤمن ار و