ست جز فكر ربّ

نه مؤمن بود فارغ از ذكر ربّ‏

شود جمله درد مردم دوا

چو باشند دايم بياد خدا

435 «ذهاب البصر خير من عمى البصيرة» كورى چشم بهتر از نداشتن بصيرت است

ترا كور باشد اگر چشم سر،

نبينى تو اطراف خود را دگر،

بود بهتر از كورى چشم دل‏

نباشى ز نادانى خود خجل‏

436 «ذو و العقل لا ينكشف إلّا عن احتمال و اجمال و افضال» خردمندان شناخته نمى‏شوند مگر ببردبارى و كم گوئى و نيكى كردن

نشان خردمند باشد سه چيز،

نداند كس آن را جز اهل تميز

باجمال پرداختن در كلام‏

نمودن باحسان و صبر اهتمام‏

437 «ذهاب النّظر خير من النّظر الى ما يوجب الفتنة» نابينائى بهتر است از ديدن آنچه موجب فتنه باشد

ترا گر شود كور چشمان سر،   

رود روشنائىّ و نور بصر،

بود بهتر از آن كه باشد نظر،

تو را بر حرام و باسباب شرّ

438 «ذر العجل فانّ العجل فى الأمور لا يدرك مطلبه و لا يحمد امره» شتاب مكن زيرا شتابنده بمنظور خود نمى‏رسد و پايان كارش پسنديده نيست.

ترا باز دارد ز مقصد شتاب

نگردد شتابنده‏اى كامياب‏

نباشد پسنديده فرجام او

بلغزد بهر ره بسى گام او

439 «رأس الإيمان الإحسان. رأس الإسلام لزوم الصّدق» با مردم نيكى كردن اساس ايمان است. پايه اسلام بر لزوم راستى استوار است

نكوئى، بود پايه و اصل دين

اگر اهل دينى، نكوئى گزين‏

باسلام جز راستى پايه نيست‏

تو را همچنو هيچ سرمايه نيست‏

440 «رأس السّياسة استعمال الرّفق. رأس العقل التودّد الى النّاس» اساس سياست بكار بردن نرمش و مدارا است. دوستى با مردم اساس و پايه خردمندى است

سياست برفق و مدارا بود

به عقل و بتدبير و يارا بود

بود پايه عقل مهر و وداد

بمردم، ز هر دسته و هر نژاد441 «رأس الحكمة لزوم الحقّ و طاعة المحقّ» ريشه حكمت حقّ را ملازم بودن و فرمان بردن از حقّدار است

ملازم بحقّ بودن اى هوشيار، 

ز حقّدار كردن اطاعت شعار،

بود اصل حكمت ز روى يقين‏

تو خود را در آئينه حقّ ببين‏

442 «رأس الجهل معاداة النّاس» ريشه نادانى دشمنى كردن با مردم است

چو پيوسته باشى تو دشمن تراش،

كنى بهر آزار مردم تلاش،

تو را ريشه جهل در دل بود

از اين زشتكارى چه حاصل بود

443 «رأس الإيمان حسن الخلق و التّحلى بالصّدق» خوى نيكى داشتن و خود را بزيور راستى آراستن اساس ايمان است

تو را حسن اخلاق و خوى حميد،

بود اصل ايمان و دين اى سعيد

دگر پايه و اصل آن راستى است‏

برى بودن از كژىّ و كاستى است‏

444 «رأس الحكمة تجنّب الخدع» اساس حكمت دورى گزيدن از خدعه و مكر است

حذر كردن از خدعه و مكر و ريب،

بانديشه بردن فرو سر بجيب،

بود پايه حكمت و معرفت‏

تو را بايد آنجا رسد مرتبت‏

445 «ردّ الحجر من حيث جاءك فإنّه لا يردّ الشّرّ الّا بالشّرّ» اگر از جائى بتو سنگى رسد آنرا بهمان جا بازگردان، زيرا بدى جز با بدى دفع نمى‏شود

چو كس رنجه كردت بپرتاب سنگ،

بر او باز گردان تو آن را بجنگ‏

تو را دفع فاسد بافسد، سزا است‏

بدى را برادر نه نيكى جزا است‏

446 «رضى بالذّلّ من كشف ضرّه لغيره» كسى كه سختى و بد حالى خود را بر ديگرى آشكار كرد دل بخوارى سپرد

به كس حالت زار خود را مگو

مكن هيچ از رنج و غم گفتگو

چو گويى بخوارى رضا داده‏اى‏

بدو آبرو، بى بها داده‏اى‏

447 «ردع النّفس عن الهوى هو الجهاد الأكبر» باز داشتن خود از هوى و هوس بزرگترين جهاد است

كنم آگهت از جهادى بزرگ نه چون حمله با چنگ و دندان بگرگ،

بود جنگ با ديو نفس شرير

مر او را بخوارى نمودن اسير

448 «رحم الله امرء اتّعظ و ازدجر و انتفع بالعبر» خدا بيامرزد كسى را كه پند گيرد و از گناه باز ايستد و عبرت آموز باشد

چو دورى كند بنده‏اى از گناه، 

ز هر عبرتى ياد او انتباه،

بيامرزد او را خداى كريم‏

شود هاديش در ره مستقيم‏

449 «رحم الله امرء احيى حقّا و امات باطلا و دحض الجور و اقام العدل» خدا بيامرزد كسى را كه حقّى را زنده كند و باطلى را نابود سازد و ريشه ستم را بر كند و عدل را بر پاى دارد

بيامرزد آن بنده را كردگار

كه از ظلم و عدوان بر آرد دمار

كنده زنده حقّ را و كوشد بداد

دهد خرمن عمر باطل بباد

450 «رحم اللّه امرء قصّر الأمل، و بادر الأجل و اغتنم المهل و تزوّد من العمل» خدا بيامرزد كسى را كه آرزويش كوتاه باشد و بسوى مرگ بشتابد و فرصتها را غنيمت شمارد و از عمل نيك توشه گرد آورد

بر آن بنده رحمت ز سوى خدا،

كه فرصت ز دستش نگردد رها

نباشد ورا آرزوى دراز

كند از اجل با عمل پيشباز451 «رحم الله امرء عرف قدره و لم يتعدّ طوره» خدا كسى را كه خود را بشناسد و پاى از حدّش بيرون نگذارد، مى‏آمرزد

چو باشد كسى آگه از قدر خويش،

نه بگذارد از مرز خود پاى پيش،

ببارد بر او رحمت كردگار

هراسان نگردد بپايان كار

452 «رحم اللّه عبدا راقب ذنبه و خاف ربّه» خداوند كسى را كه گناهش را در نظر داشته از آفريدگارش بترسد، مى‏آمرزد

چو كس را بدل خوف يزدان بود، 

مر او را نظر بر گناهان بود،

بيامرزد او را خداوند پاك‏

دلش گردد از لطف حقّ تابناك‏

453 «راكب الظّلم يكبوبه مركبه» است ستم، سوار بر خود را بزمين مى‏زند

بر اسب ستم چون شود كس سوار،

نترسد ز گرديدن روزگار،

در اندازدش عاقبت او بسر

ز بيداد نايد بجز شرّ و ضرّ

454 «رفق المرء و سخائه يحببه الى اعدائه» مدارا و بخشندگى انسان را محبوب دشمنانش مى‏سازد

چو با دشمنان نرمى آرى بكار،

گرت بخشش وجود باشد شعار،

همه دشمنان دوستانت شوند

همه چاكر آستانت شوند

455 «رفاهيّة العيش فى الأمن» آسودگى زندگى در امنيّت است

شود زندگى راحت از ايمنى

چه از فتنه زايد جز اهريمنى‏

شناسد كسى قدر امن و امان،

كه روزى فتد از قضا دور از آن‏

456 «رزانة العقل تختبر فى الفرح و الحزن» استوارى و سنگينى خرد هر كس در هنگام شادى و اندوه شناخته مى‏شود

بهنگام شادىّ و سور و سرور،

بوقت غم و رنج، اى با شعور،

شود وزن عقل و خرد آشكار

كند آزمايش تو را روزگار

457 «زين العلم الحلم. زين الحكمة الزّهد فى الدّنيا» بردبارى آرايش علم است. ترك دنيا زينت حكمت است

بود زيور علم صبر و شكيب

شكيبا نباشد بغربت غريب‏

دهد پارسائى بحكمت جمال‏

فضيلت بتقوى بودنى بمال‏

458 «زين الدّين العقل. زين الإسلام اعمال الإحسان» خرد آرايش دين است. نيكى كردن زينت اسلام است

خرد زينت و زيور دين بود

خرد شيوه مرد حقّ بين بود

باسلام، نيكى است زينت فزاى‏

اگر مسلمى سوى احسان گراى‏

459 «زين الدّين الصّبر و الرّضا. زين الإيمان الورع» صبر و رضا آرايش دين است. پارسائى آرايش ايمان است

بود زيور دين بصبر و رض

 بتسليم در پيشگاه خدا

ورع زينت و زيب ايمان بود

هم او سنگر دفع شيطان بود

460 «زيادة الشّهوة تزرى بالمروّة» زيادى شهوت بمردانگى لطمه مى‏زند

چو شهوت شود آدمى را فزون،

رود از ره عقل و دانش برون‏

نماند ز مردانگى غير نام‏

از اندازه بيرون مرو و السّلام‏461 «زيارة بيت اللّه امن من عذاب جهنّم» زيارت خانه خدا موجب ايمنى از آتش دوزخ است

اگر كعبه حقّ زيارت كنى، 

از آن به كه صدها عمارت كنى‏

شوى ايمن از شعله‏هاى ج