حيم‏

روى در پناه خداى رحيم‏

462 «زيادة الشحّ تفسد الفتوّة و فساد الأخوّة» بخل زياد جوانمردى را تباه ميكند و برادرى و دوستى را از بين مى‏برد

شود بيش چون بخل و كين و حسد،

تو را دمبدم ز آن زيانها رسد

جوانمرديت گردد از آن تبه‏

شوى پيش ياران همه، رو سيه‏

463 «زلّة العالم كانكسار السّفينة تغرق و يغرق» خطاى عالم مانند شكستن كشتى است كه هم خودش غرق مى‏شود و هم ديگران را غرق ميكند

چو بر كشتى آيد بدريا شكست، 

شود غرق و نابود با آنچه هست،

چنين است لغزيدن عالمان‏

بسر اندر افتند با ديگران‏

464 «زلّة اللّسان أشدّ من جرح السّنان» لغزش زبان بدتر از زخم سرنيزه است

رسد بر تو گر زخمها از سنان،

بسى بهتر است آن ز نيش زبان‏

چو، زخم سنان را مداوا كنى‏

بزخم زبان چون مدارا كنى‏

465 «زلّة العالم تفسد العوالم» خطاى شخص عالم عالمها را خراب ميكند

به لغزيدن اندر ره ناصواب،

جهان را كند مرد عالم خراب‏

چو باشد ورا علم، بيش از خرد

نداند كه اندر ره كج رود

466 «زاد المرء الى الأخرة الورع و التّقى» توشه انسان براى آخرت پارسائى و پرهيزگارى است

چه دارى تو از توشه آخرت

چو خواهى شوى رستگار عاقبت‏

ندانى كه پرهيزكارى بود

ز حرص و طمع بركنارى بود

467 «زوال النّعم بمنع حقوق اللّه منها و التّقصير فى شكرها» ادا نكردن واجبات خدا و ناسپاسى، نعمت‏ها را از بين مى‏برد

رود نعمت منعم آنگه ز دست،

به فقر اندر افتد، شود خوار و پست،

كه حقّ خدا را نسازد ادا

نيارد سپاس الهى بجا

468 «زينة البواطن أجمل من زينة الظّواهر» آرايش دلها از آرايش تن‏ها بهتر است

بود زينت باطن اى نيكخوى 

 بسى بهتر از زينت روى و موى‏

ز تقوى است آن را جمال و صفا

كه اتقى است اكرم، بنزد خدا<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:278.txt">کلمات 469 الی 480</a><a class="text" href="w:text:279.txt">کلمات 481 الی 490</a><a class="text" href="w:text:280.txt">کلمات 491 الی 500</a><a class="text" href="w:text:281.txt">کلمات 501 الی 513</a></body></html>469 «سوء الجوار و الإسائة الى الأبرار من اعظم اللّوم» بدى كردن نسبت به همسايگان و نيكان از بزرگترين پستى‏ها است

بهمسايه بد كردن اى هوشمند،

به نيكان رساندن زيان و گزند،

بزشتى بود بدتر از هر بدى‏

بود غايت نا كسى و ددى‏

470 «سوء الظّنّ بالمحسن شرّ الإثم و أقبح الظّلم» بد گمانى نسبت بشخص نيكوكار بدترين گناه و زشت‏ترين ستم است

ز مرد نكو پيشه پاكزاد،

تو با بدگمانى نكن هيچ ياد

كز آن نيست بدتر گناه و جفا

نه در نزد خلق و نه پيش خدا

471 «سوء الخلق يوحش القريب و ينفر البعيد» بدخوئى خويش و نزديك را از انسان دور ميكند و بيگانه را از او بيزار مى‏نمايد

نكوهيده باشد گرت خلق و خوى،

چنان كايد از سوى گند آب بوى،

كنى خويش و بيگانه از خويش دور

تو تنها شوى گاه سوگ و سرور

472 «سوء الخلق نكد العيش و عذاب النّفس» بد خوئى زندگى را تيره ميكند و روح را مى‏آزارد

شود زندگى تنگ از خوى بد 

مبادت نظر هيچگه سوى بد

به رنج و عذاب افتى آخر از او

تو از زشتخوئى شوى زشت رو

473 «سمع الاذن لا ينفع مع غفلة القلب» با غفلت دل شنيدن با گوش سودمند نيست

تو را چشم دل كور و گوش ار كر است،

چه سودى ز چشم و ز گوش سر است‏

به بيدارى دل خدا بين شوى‏

سوى علم تا كشور چين شوى‏

474 «سلّم الشّرف التّواضع و السّخاء» فروتنى و بخشندگى نردبان شرف و بزرگى است.

تواضع بود نردبان شرف

چو گوهر نباشد، چه ارزد صدف‏

دگر پلّه آن سخاء است و جود

چه ماند ترا گر سخاوت نبود

475 «سكر الغفلة و الغرور ابعد من سكر الخمور» مستى غفلت و غرور طولانى‏تر از مستى مسكرات است

بود مستى غافلىّ و غرور،

بس افزونتر از سكر شرب خمور

بهوش آئى از مستى شرب زود

كى آئى تو از اسب غفلت فرود

476 «سبع اكول حطوم خير من وال غشوم مظلوم» درنده بسيار خورنده طعمه شكن از فرمانرواى ستمگر بهتر است

بود شير درّنده بيش خوار،

به از حاكم ظالم زشتكار

چو حاكم كشد خلق را با ستم‏

كند اكتفا شير با بيش و كم‏

477 «ستّة تختبر بها عقول الرّجال: المصاحبة و المعاملة و الولاية و العزل و الغناء و الفقر» عقل انسان به شش چيز معلوم مى‏شود: همنشينى، داد و ستد، فرمانروائى، بركنارى از كار، دارايى و فقر

به شش چيز سنجى تو عقل رجال

به صحبت، به ثروت، به كمبود مال،

به عزل و ولايت، به داد و ستد

به راهى كه او اندر اينها رود

478 «سعادة الرّجل فى احراز دينه و العمل لأخرته» سعادت انسان در اين است كه دينش را حفظ كند و براى آخرتش كارى انجام دهد

ره رستگارى بود حفظ دين

بايمان محكم، بعلم و يقين‏

باندوختن توشه آن جهان‏

بخير و سرافرازى جاودان‏

479 «سادة النّاس فى الدّنيا الاسخياء و فى الأخرة الأتقياء» سرور مردم در دنيا بخشندگانند و در آخرت پارسايان

بدنيا سر و سرور بندگان،

نباشد بجز خيل بخشندگان‏

بروز جزا مردم پارسا،

بزرگند و سرور بنزد خدا

480 «سيّئة تسوئك خير من حسنة تعجبك» گناهى كه تو را از آن بد آيد از كار نيكى كه بدان فريفته و مغرور شوى بهتر است

گناهى گرت در نظر زشت بود،

چو خيرى بعجب و غرورت فزود،

از آن خير بهتر بود آن گناه،

بظاهر فريبى نيفتى بچاه‏481 «سامع هجو القول شريك القائل» شنونده سخن زشت شريك گوينده آن است

چو گوينده‏اى زشتگوئى كند،

بگفتار درّنده خويى كند،

مبادا بدان گوش دارى فرا

كه انباز باشى تو اندر جزا

482 «سنّة الاخيار لين الكلام و افشاء السّلام» بنرمى سخن گفتن و آشكار كردن سلام روش نيكان است

بنرمىّ و آهسته گفتن كلام، 

ولى آشكارا نمودن سلام،

بود شيوه اهل خير و رضا

ز اخيار هرگز نبينى جفا

483 «ستّة لا يمارون الفقيه و الرّئيس و الدّنىّ و البذىّ و المرأة و الصّبىّ» با شش كس نبايد ستيزه كرد: فقيه، رئيس، شخص پست، آدم بد زبان، زن و كودك

به شش كس نبايد نمودن ستيز،

به ناكس، به كودك، به بى‏شرم، نيز

بمرد فقيه و رئيس و به زن‏

ز پيكار با هيچيك دم مزن‏

484 «سفهك على من فوقك جهل مردىّ» در افتادن تو با كسى كه از تو بالاتر است نادانى كشنده‏اى است

چو باشد كسى از تو در زور بيش،

بجنگش مكن رنجه بازوى خويش‏

كه نادانى مهلك است اين ستيز

مشو غرّه و از خطر ميگريز

485 «سفهك على من دونك جهل موذىّ» در افتادن تو با كسى كه از تو پائين‏تر است نادانى آزار دهنده‏اى است

به قدرت چو كس باشدت زير دست،

به استيزه با او مكن خويش پست‏

كه از جهل موذى است پيكار تو

چرا نيست زين كارها عار تو

486 «سل عمّا لا بدّ لك و لا تعذّر فى جهله» آنچه را از انجامش ناگريزى و عذرت از ندانستن آن پذيرفته نيست بپرس

نباشد ز چيزى تو را چون گريز،

ز جهلش نباشى تو معذور نيز،

بپرس ار ندانى تو آن را درست‏

كه انجام آن روز و شب كار تو است‏

487 «سنام الدّين الصّبر و اليقين و مجاهدة الهوى» صبر و يقين و جهاد با نفس از بزرگترين پايه‏هاى دين است.

بتحقيق صبر است ز اركان دين

دگر پايه‏اش هست بى‏شك يقين‏

جهاد است با نفس اصل دگر

تو گر اهل دينى به اركان نگر

488 «سفك الدّماء بغير حقّها يدعو الى حلول النّقمة و زوال النّعمة» ر