 داشتن از برای دستگیری، به خدای خویش دروغ گفته؛ موقعی كه در حق برادر دینی خویش دعا می‌كند و تقاضای بهشت را می‌نماید، در زبان بهشت را می‌خواهد ولی در عمل از مالی بی‌ارزش مضایقه دارد و كردار او مطابقت با گفتارش ندارد.[11] 
پدر و پسری به عنوان مهمان به خانه‌ی حضرت آمدند، آن بزرگوار از جای خود حركت كرد و آنها را بالای مجلس نشانید و خود در مقابل آنها نشست، آنگاه دستور داد غذا بیاورند. پس از صرف خوراك، قنبر طشت و آفتابه و حوله آورد خواست دست پدر را بشوید علی ـ علیه السّلام ـ از جا بلند شد و آفتابه را از دست قنبر گرفت تا دست پدر را بشوید ولی آن مرد خود را به خاك افكنده عرض كرد یا علی تو می‌خواهی آب بر دست من بریزی، خداوند مرا بدان حال نبیند؟ فرمود: بنشین خدا می‌بیند ترا در حالی كه یكی از برادرانت كه با تو فرقی ندارد مشغول خدمت توست. علی ـ علیه السّلام ـ فرمود: قسم می‌دهم به حق بزرگی كه بر گردنت دارم طوری آرام و آسوده بنشین چنانكه اگر قنبر بر دستت آب می‌ریخت آسوده بودی. 
هنگامی كه دست او را شست آفتابه را به فرزندش محمد بن حنفیه داد و فرمود: اگر این پسر تنها آمده بود دست او را می‌شستم ولكن خداوند دوست ندارد پدر و پسری كه در یك محل و مجلس هستند در احترام مساوی باشند اكنون پدر دست پدر را شست تو هم پسر جان دست پسر را بشوی![12] 
یك روز با قنبر برای خرید پیراهن به بازار آمدند در مغازه‌ای ایستاده و فرمود دو پیراهن لازم دارم، آن مرد عرض كرد یا امیر المؤمنین هر نوع پیراهن بخواهی من دارم، همین كه علی ـ علیه السّلام ـ فهیمد این شخص او را می‌شناسد از او گذشت به لباس فروش دیگری رسید كه پسر مغازه‌دار مشغول خرید و فروش بود. دو پیراهن یكی به سه درهم و دومی را به دو درهم خرید. به قنبر فرمود: لباس سه درهمی برای تو باشد. عرض كرد: مولای من این پیراهن برای شما سزاوارتر است زیرا به منبر تشریف می‌برید و مردم را موعظه می‌كنید. فرمود: تو نیز جوانی و آراستگی سنین جوانی داری، از طرفی من شرم دارم از پروردگارم كه خود را بر تو برتری دهم. از پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ شنیدم كه فرمود: از همانكه می‌پوشید و می‌خورید به غلامان خود بدهید.[13] 
در یكی از جنگ‌ها با مرد مشركی می‌جنگید، آن مرد عرض كرد یا علی شمشیرت را به من ببخش، حضرت شمشیر را به سویش انداخت، حریف در نهایت تعجب گفت: ای پسر ابی طالب در شگفتم كه در چنین موقعیتی شمشیرت را به دشمن می‌بخشی! فرمود: تو دست تقاضا دراز كردی، رد كردن درخواست و سئوال از شیوه‌ی كرم به دور است. 
مرد كافر از اسب پیاده شد و گفت: این روش اهل دیانت است پای مبارك آن جناب را بوسید و ایمان آورد.[14] 
[1] . أمالی صدوق، ص169. 
[2] . أمالی صدوق، ص169. 
[3] . بحار، ج41، ص104. 
[4] . بحار، ج41، ص104. 
[5] . علل الشرایع، ص155. 
[6] . امالی شیخ طوسی، ص257 
[7] . بحار، ج41، ص109. 
[8] . بحار، ج41، ص414 
[9] . . ارشاد دیلمی،‌ج2، ص14 ـ 13. 
[10] . بحار، ج41، ص123. 
[11] . انوار نعمانیه، ص343. 
[12] . بحار قدیم، ج16، ص148. 
[13] . بحار، ج9، ص500. 
[14] . فروع كافی، ج4، ص39.
سيد كاظم ارفع- سيره عملي امام علي(ع)، ج2، ص18491 «شيئان لا يوازنهما عمل حسن الورع و الإحسان الى المؤمنين» دو چيز است كه هيچ كارى با آنها برابرى نمى‏كند، پارسائى بنحو شايسته و نيكى با مؤمنان

نباشد پسنديده‏تر از دو كار،

سزد گر تو را هر دو باشد شعار،

يكى پارسائى بوجه نكو

دو، احسان بمخلوق اى نيكخو

492 «شيئان لا يعرف قدرهما الّا من سلبهما الغنى و القدرة» هيچ كس قدر دو چيز را نمى‏داند مگر كسى كه آنها را از دست بدهد، توانگرى و توانائى.

نداند كسى قدر و ارج دو چيز،

بود قدرت و بى‏نيازى است نيز

جز آن كس كه روزى شود ناتوان‏

كند او ز فقر و ندارى فغان‏

493 «شرّ المحسنين الممتنّ باحسانه» كسى كه با نيكى كردنش بر مردم منّت گذارد بدترين نيكوكاران است

باحسان چو منّت گذارى كنى،

بدين شيوه، با خلق يارى كنى،

به نيكى نباشد بتر از تو كس‏

تو را فكر آسايش خويش بس‏

494 «شرّ النّاس من كان متتبّعا لعيوب النّاس عميا عن معايبه» بدترين اشخاص كسى است كه معايب خود را نبيند و دنبال عيوب مردم باشد

چو باشد كسى غافل از عيب خويش

بهر كس تواند، زند طعن و نيش‏

پى عيبجوئى مردم بود

از او نيست بدتر، چو كژدم بود

495 «شرّ العمل ما أفسدت به معادك» بدترين عمل آنستكه با آن آخرتت را خراب كنى.

چو كارى معاد تو سازد تباه،

فزايد تو را بار جرم و گناه،

بتر نيست از آن، بتركش بكوش‏

نه جز سود نبيند نصيحت نيوش‏

496 «شرّ الولاة من يخافه البرى‏ء» بدترين فرمانروايان كسى است كه بيگناه از وى بترسد.

بترسد چو از حاكمى بيگناه،

نباشد به بيچارگان او پناه،

بود بدترين حاكم آن زشتخو

گريزند بسيار مردم از او

497 «شرّ الأخلاق الكذب و النّفاق» دروغگوئى و دو روئى بدترين خويها است

دو روئى بود بدترين خلق و خوى

بزشتى، دروغ است همسنگ اوى‏

نفاق از دروغ است و نا راستى‏

چو ناراستى، قدر خود كاستى‏

498 «شرّ النّاس من لا يقبل العذر و لا يقيل الذّنب» بدترين مردم كسى است كه پوزش را نپذيرد و از گناه نگذرد

مبادا نباشى تو پوزش پذير  

كه پوزش پذير است ربّ قدير

بپوزش چو كس از گنه نگذرد،

هم او بدترين خلايق بود

499 «شرّ النّاس من لا يثق بأحد لسوء فعله» كسى كه بعلّت بدكارى خودش بهيچ كس اعتماد نكند بدترين مردم است

چو كس را نباشد به كس اعتماد،

روا نيست نيكوئى اندر نهاد

به شرّ و بدى نيست چون او بياد

بسستى گرايد و را اعتقاد

500 «شرّ الأخوان المواصل عند الرّخاء و المفاصل عند البلاء» بدترين دوستان آنستكه بهنگام آسايش پيوند كند و وقت گرفتارى جدائى جويد

كند با تو پيوند اگر دوستى،

بشادى بود چون رگ و پوستى،

چو وقت بلا ترك گويد تو را،

از او نيست بدتر بشرّ و جفا501 «شرّ النّاس من لا يعفو عن الهفوة و لا يستر العورة» كسى كه از لغزش ديگران نگذرد و عيب پوشى نكند از بدترين افراد است

نبخشى تو گر لغزش ديگران، 

 نپوشى اگر عيب و نقص كسان،

نباشد بتر از تو كس اى شرير

تو در دست نفس پليدى اسير

502 «شرّ الأمور السخط للقضاء. شرّ الأمور الرّضا عن النّفس» خشمگين بودن از تقدير خدا و خودپسندى بدترين كارهاست

نباشد بتر از غضب هيچ كار

ز تقدير و فرمان پروردگار

نه از خود پسندى است كارى بتر

كه مغرور آخر در افتد بسر

503 «شرّ الثّناء ما جرى على السّنة الأشرار. شرّ الفقر المنى» بدترين ستايش آنستكه بزبان بدان جارى شود. آرزومندى بدترين فقرهاست

ستايش نكوهش بود اى بصير،

چو جارى شود بر زبان شرير

بود بدترين فقرها آرزو

چو هرگز نخواهى رسيدن باو

504 «شرّ الإيمان ما دخله الشّكّ. شرّ اخلاق النّفس الجور» ايمانى كه با شكّ همراه باشد بدترين ايمان است. جور و ستم از بدترين خويهاى نفس است

بايمان چو گردد قرين شكّ و ريب،

از آن نيست بدتر بنقص و به عيب‏

بود بدترين خويها ظلم و جور

بهر جا، بهر كس، بهر طرز و طور

505 «شرّ النّاس من يرى انّه خيرهم» بدترين مردم كسى است كه خودش را بهترين آنها ببيند

چو ك