ال» دانشى كه ترا اصلاح نكند گمراهى است و مالى كه برايت سودمند نباشد گرفتارى است

تو را دانشى گر نسازد درست، 

بود گمرهى، و آفت جان تو است‏

تو را نيست مالى اگر سودمند،

وبال است نى مال اى اهل پند

557 «علم لا ينفع كدواء لا ينجع» علم بدون عمل مانند داروى بدون اثر است

چو از دانشى مر تو را سود نيست،

دوائى است كش هيچ بهبود نيست‏

درختى است كان را نباشد ثمر

ز نا كشته چون خورد خواهى تو بر

558 «علم بلا عمل كشجر بلا ثمر» علم بدون عمل مانند درخت بى ميوه است

چو دارى تو علمى عمل بايدت

چو كارى درختى، ثمر زايدت‏

تو گر علم خود را نيارى بكار،

درختى بود عارى از برگ و بار

559 «عجبت لمن يرجو رحمة من فوقه كيف لا يرحم من دونه» عجب دارم از كسى كه بمهر بالاتر از خود اميّدوار است، چگونه بزير دستش رحم نمى‏كند

عجب دارم از آنكه بر زير دست،

در نيكى و خير و رحمت ببست‏

چرا دارد امّيد آن شخص پست،

به نيكىّ آن، كاو ز وى برتر است‏

560 «عجبت لمتكبّر كان امس نطفة و هو فى غد جيفة» عجب دارم از كسى كه كبر مى‏ورزد و حال آنكه ديروز نطفه ناچيزى بود فردا نيز مردارى پست خواهد شد

عجب دارم از آدم خود پسند،

چو ديروز بود او يكى قطره گند

بفردا شود جيفه‏اى گند نيز

بود قدر انسان بعقل و تميز

561 «عجبت لمن يجهل نفسه كيف يعرف ربّه» عجب دارم از كسى كه خودش را نمى‏شناسد، چگونه خدايش را مى‏شناسد

عجب ز آن كه نشناسد او خويش را

نداند تفاوت، كم و بيش را

چسان او شناسد خداى جهان‏

ز روى يقين، نى بحدس و گمان‏

562 «عجبت لمن لا يملك أجله كيف يطيل امله» عجب دارم از كسى كه اختيار مرگ خود را ندارد، چگونه آرزويش دراز است

چو مالك نباشد كسى بر اجل،

چرا كاهلى ورزد اندر عمل‏

چرا باشدش آرزوها دراز

چرا او رود در پى حرص و آز

563 «عجبت لمن يعلم انّ للأعمال جزاء كيف لا يحسن عمله» عجب دارم از كسى كه ميداند براى هر كارى پاداشى است، چرا عمل خود را نيكو نمى‏كند

چو باشى تو آگه ز اصل جزا، 

چو دانى بهر فعل باشد سزا،

عجب دارم از آنكه در كار خويش،

نگيرى ره خير و خوبى به پيش‏

564 «عجبت لمن ينكر عيوب النّاس و نفسه اكثر شي‏ء معابا و لا يبصرها» عجب دارم از كسى كه عيوب مردم را بد مى‏شمارد و خودش معايب بيشترى دارد ولى آنها را نمى‏بيند

عجب دارم از آن كه عيب كسان،

بزشتى كند جارى او بر زبان‏

ولى نقص او بيش از هر كس است‏

نداند ورا عيبجوئى بس است‏

565 «عجبت لمن عرف دواء دائه فلا يطلبه و ان وجده لم يتداوبه» عجب دارم از كسى كه دواى دردش را مى‏شناسد، ليكن آن را نمى‏جويد و اگر مى‏جويد چرا خود را با آن مداوا نمى‏كند

شناسد چو كس داروى درد خويش،

نجويد مر آن را ولى هر چه بيش،

و گر يابد آن را نبندد بكار،

عجب باشد از آن سيه روزگار566 «عجبت لمن يقنط و معه النّجاة و هو الاستغفار» عجب دارم از كسى كه از رحمت خدا نا اميد است در حالى كه وسيله نجات با اوست و آن استغفار است

بود همرهت چون كليد نجات،

كه نبود بجز توبه اندر حيات،

دريغ است يأس تو با اين كليد

عجيب است بودن ز حقّ نااميد

567 «عجبت لمن يرى انّه ينقص كلّ يوم فى نفسه و عمره و هو لا يتأهب للموت» عجب دارم از كسى كه مى‏بيند هر روز از جان و عمرش كاسته مى‏شود، ليكن براى مردن آماده نمى‏گردد

عجب دارم از آن كه در هر دمى، 

رسد نقص بر جان و عمرش همى‏

ولى نيست در فكر فرداى خويش‏

كه تا هست خيرى فرستد به پيش‏

568 «عجبت لمن يشكّ فى قدرة اللّه و هو يرى خلقه» عجب دارم از كسى كه در قدرت خدا شكّ دارد و حال آنكه آفريدگان را مى‏بيند.

عجب زان، كه بر قدرت كردگار،

بشكّ اندر است آن فراموشكار

ولى بيند آثار خلقت عيان‏

بهر گوشه از گوشه‏هاى جهان‏

569 «عجبت لمن يحتمى الطّعام لاذيّته كيف لا يحتمى الذّنب لاليم عقوبته» عجب دارم از كسى كه از غذا بخاطر زيانش مى‏پرهيزد، چگونه از گناه بخاطر كيفر دردناكش دورى نمى‏كند

عجب ز آن كه ممسك بود در غذا

نمايد بكم خوردن او اكتفا

چرا از گنه نيستش هيچ بيم

نمى‏ترسد او از عذاب اليم‏

570 «عجبت لمن ينشد ضالّته و قد اضلّ نفسه فلا يطلبها» عجب دارم از كسى كه چيزهاى گمشده خود را مى‏جويد، ولى نفس گمگشته‏اش را نمى‏جويد.

عجب دارم از آن نكوهيده خوى،

كه گم كرده‏ها را كند جستجوى‏

ولى نفس گمگشته، سازد رها

نجويد مر او را بدشت هوى‏

571 «عند تعاقب الشّدائد تظهر فضائل الإنسان» هنگام پى در پى رسيدن سختيها ارزش‏هاى معنوى انسان آشكار مى‏شود

بانسان چو پيوسته سختى رسد،

ز جور فلك تيره‏بختى رسد،

شود جوهر مردى او پديد

نلرزد بهر باد چون شاخ بيد

572 «عند الامتحان يكرم الرّجل او يهان» هنگام آزمايش انسان گرامى يا خوار مى‏شود

چو روزى رسد موسم امتحان،

بعلم و بعقل و بزور و توان‏

شود مايه هر كسى آشكار

گرامى شود، يا شود خوار و زار

573 «عند زوال القدرة يتبيّن الصّديق من العدوّ» بهنگام از دست رفتن توانائى دوست از دشمن شناخته مى‏شود

چو قدرت ز دست تو بيرون شود،

دل از ناتوانى ترا خون شود،

شود دوست از دشمن آنگه پديد

بسا بد كه از دوست خواهد رسيد

574 «عند الحيرة تنكشف عقول الرّجال» عقل مردان هنگام سرگردانى و درماندگى آشكار مى‏شود

بحيرت كشد چون سرانجام كار،

بدلها نماند چو تاب و قرار،

شود مايه عقل مردان پديد

نه هر كس تواند بدين جا رسيد

575 «عند بديهة المقال تختبر عقول الرّجال» هنگام بديهه گوئى و بى تأمّل سخن گفتن خرد انسانها سنجيده مى‏شود

بگفتن كسى چون گشايد زبان،

كند مطلبى بالبداهت بيان،

شود پايه عقل او آشكار

كند عرضه از فضل، دار و ندارامام علی (ع) حامی بی نظیر پیامبر(ص)
اگر كسی اطلاعات مختصری از زندگانی پیامبر - صلی الله علیه و آله - و حضرت علی - علیه السلام - داشته باشد، از حمایتها و فداكاریها و تبعیت محض و بی چون و چرای آن حضرت، نسبت به پیامبر عظیم الشأن اسلام آگاهی می یابد. 
در یك جمله می توان گفت: علی - علیه السلام - در تمام لحظات زندگی پر بركت و نورانی خویش، با آگاهی كامل مطیع و یار و یاور پیامبر - صلی الله علیه و آله - بوده و در تمام دشواریهای حكومت و ولایت پیامبر - صلی الله علیه و آله - در كنار او بود. 
بنابر اختصار این نوشتار، فقط به چند مورد اشاره می كنیم: 
الف) علی - علیه السلام - اولین حامی و یاور پیامبر - صلی الله علیه و آله - 
دلایل و شواهد فراوانی در متون اسلامی بر پیشگامی علی - علیه السلام - وارد شده است كه بیان آنها از گنجایش یك مقاله، حتی یك كتاب بیرون است. ولی به عنوان نمونه تعدادی از آنها را ذیلا می آوریم. 
خود پیامبر اسلام - صلی الله علیه و آله - به پیش قدم بودن علی - علیه السلام - تصریح كرده و در جاهای مختلف به این امر اشاره نموده است. 
1) پیامبر - صلی الله علیه و آله - فرمود: 
اول كس از این امت كه بر رسول خدا - صلی الله علیه و آله - وارد می شود، علی بن ابیطالب - علیه السلام - است[1]. 
2) در حدیث دیگر آمده است: رسول خدا - صلی الله علیه و آله - دست علی - علیه السلام - را گرفت و فرمود: 
بدانید این اولین كسی ا