 «عليك بمقارنة ذى العقل و الدّين فانّه خير الاصحاب» با خردمند و ديندار دوست و همراه شو زيرا او از بهترين ياران است

خردمند را گر بود دين درست،

مر او را بود كيش و آئين درست،

بود بهترين يار، شو همدمش‏

غنيمت شمار، اى برادر دمش‏

590 «عليك بالسّكينة فإنّها افضل زينة. عليك بالرّضى فى الشّدة و الرّخاء» آرام و موقّر باش زيرا آرامش و وقار بالاترين زينت است. بهنگام سختى و آسايش راضى باش

بود بهترين زيب و زيور، وقار 

بسنگ است سنگينى آن، قرار

بهنگام سختىّ و اندر غنا،

منه پاى بيرون ز مرز رضا

591 «على العالم ان يعمل بما علم، ثمّ يطلب تعلّم ما لم يعلم» عالم بايد بدانچه ميداند عمل كند، سپس در صدد دانستن آنچه نمى‏داند برآيد

چو دانش بياموزى آور بكار 

نباشد درخت تو بى برگ و بار

از آن پس بياموز مجهول را

فراگير معقول و منقول را

592 «عاص يقرّ بذنبه خير من مطيع يفتخر بعمله» گناهكارى كه بگناهش معترف باشد بهتر از بنده فرمانبردارى است كه بعملش بنازد

چو عاصى بجرم خود اقرار كرد،

چون فرمان برى، فخر بسيار كرد،

بود بهتر عاصى از آن بيگناه‏

كه از خود پسندى در افتد بچاه‏

593 «عليك بالعدول فى الصّديق و العدوّ و القصد فى الفقر و الغنى» نسبت بدوست و دشمن دادگستر باش و در حال دارائى و نادارى ميانه روى كن

بهر كار بايد تو را عدل و داد

چه در دشمنىّ و چه اندر وداد

بهر كار رفتن براه وسط

كه خير الامور است از اين نمط

594 «عجبت لمن نسى الموت و هو يرى من يموت» عجب دارم از كسى كه مردن را فراموش ميكند در صورتى كه كسى را كه مى‏ميرد مى‏بيند

كند گر فراموش كس مرگ را،

نبيند گر افتادن برگ را،

نبيند اگر مردن اين و آن،

عجيب است شخصى چنين سر گران‏

595 «عادة النّبلاء السّخاء و الكظم و العفو و الحلم» خوى نجيبان بخشش و فرو خوردن خشم و گذشت از خطاى ديگران و بردبارى است

بود عادت نيك مردان سخا

فرو خوردن خشم و عفو و رضا

دگر بردبارىّ و حلم و وقار

بهنگام سختى و راحت، قرار596 «عادة اللّئام المكافاة بالقبيح عن الإحسان» خوبى را ببدى پاداش دادن خوى ناكسان است

چو كس با تو نيكى كند بد مكن

بتر خويش از ديو و از دد مكن‏

كه اين خلق و خوى لئيمان بود

نه اين شيوه، كار كريمان بود

597 «عظم الجسد و طوله لا ينفع اذا كان القلب خاويا» بزرگى تن و بلندى قامت با تهى بودن دل (مغز) سودى ندارد

چو خالى بود دل ز نور خرد،

تنومندى تن چه سودى دهد

بزرگى بعقل است و تدبير و راى‏

بطاعت بدرگاه يكتا خداى‏

598 «عبد المطامع مسترق لا يجد ابدا العتق» بنده آزمنديها برده‏اى است كه هرگز رهائى نخواهد يافت

چو باشد كسى بنده حرص و آز،

مر او را بود آرزوها دراز،

از اين بند هرگز نگردد رها

چنو نيست درمانده و بينوا

599 «عبد الشّهوة اذلّ من عبد الرّقّ» بنده شهوت خوارتر از بنده زر خريد است

هر آن كس بود بنده شهوتش، 

نباشد چو بر نفس خود رحمتش،

بتر باشد از بنده زر خريد

بخوارىّ و خفّت چنو كس نديد

600 «عداوة الأقارب امضّ من لسع العقارب» دشمنى كردن خويشاوندان نسبت بانسان از نيش كژدم سوزناكتر است

كند دشمنى با تو گر خويش تو،

چو بيگانه بگريزد از پيش تو،

ورا نيش بدتر ز كژدم بود

مخوانش تو از خويش، گو گم بود

601 «غاية الجهل تبجّح المرء بجهله» منتها درجه نادانى شادمانى كردن انسان بجهل خويش است

بنادانى خود چو شادى كنى، 

 نه از عقل و دانش تو يادى كنى،

كنى غايت جهل خود آشكار

نباشد چرا شرمت از اين شعار

602 «غاية الدّين الأمر بالمعروف و النّهى عن المنكر و اقامة الحدود» بالاترين درجه ديندارى امر بمعروف و نهى از منكر و بر پاى داشتن حدود الهى است

چو كس ناهى زشت و منكر بود 

بمعروف او خلق دعوت كند،

گر او نيز بر پاى دارد حدود

هم او كرده بر قله دين صعود

603 «غاية العقل الاعتراف بالجهل. غاية العلم السّكينة و الحلم» منتها درجه خردمندى اقرار بنادانى است. منتها درجه علم آرامش و بردبارى است

بود منتهاى خرد، اعتراف، 

بنادانى و دور بودن ز لاف‏

بود غايت علم، حلم و وقار

كند دانشت بيشتر بردبار

604 «غير مدرك الدّرجات من اطاع العادات» كسى كه اسير عادتها است بدرجات بالا نمى‏رسد.

هر آن كس بعادت بود پاى بند،

نه هرگز رسد بر مقام بلند

تو كاندر پى راحتىّ تنى،

كجا تكيه بر جاى مردان زنى‏

605 «غلبة الهزل تبطل عزيمة الجدّ» زياد بمزاح پرداختن عزم جزم را سست ميكند

كند هزل بسيار عزم تو سست

درست تو از آن شود نادرست‏

نه جدّ تو باور كند هيچكس‏

نه قدرت بود بيش از خار و خس‏606 «غطّوا معايبكم بالسّخاء فانّه ستر العيوب» با بخشش عيبهاى خودتان را بپوشانيد زيرا بخشش پوشنده عيبها است

برو عيب خود را ببخشش بپوش

تو گر مى‏توانى برفعش بكوش‏

نباشد از آن عيب پوشيده‏تر،

چو باشى ببخشش تو كوشنده‏تر

607 «غضّ الطّرف عن محارم اللّه سبحانه افضل عبادة» چشم پوشيدن از حرامهاى خدا بالاترين عبادت است

بود چشم پوشيدن از ناروا،

دگر، اجتناب از حرام خدا،

ز طاعات ديگر پسنديده‏تر

ز هر شيوه نيك بگزيده‏تر 

608 «غضّ الطّرف من افضل الورع. غضّ الطّرف من كمال الظّرف» چشم پوشيدن از حرام بالاترين پارسائى و از كمال زيركى است

چو كس چشم پوشد ز فعل حرام،

بر او پارسائى است بى‏شك تمام‏

بود زيركى ديده بستن ز بد

ز عقل است، پيوسته رستن ز بد

609 «غنى العاقل بحكمته و عزّه بقناعته» توانگرى خردمند بحكمت اوست و عزّتش بقناعتش.

خردمند را ثروت از دانش است

ورا مال از بهر آسايش است‏

قناعت مر او را گرامى كند

نه كارى، بجز نيكنامى كند<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:295.txt">کلمات 610 الی 620</a><a class="text" href="w:text:296.txt">کلمات 621 الی 630</a><a class="text" href="w:text:297.txt">کلمات 631 الی 642</a></body></html>610 «فى لزوم الحقّ تكون السّعادة» نيك بختى در همراه بودن با حقّ است

چو پيوسته حقّ را ملازم شوى،

به پيكار نا حقّ مقاوم شوى،

توئى نيك بخت و توئى كامكار

خدايت كند يارى اى حقّ شعار

611 «فى شكر النّعم دوامها. فى كفر النّعم زوالها» دوام نعمتها در سپاسگزارى است. از بين رفتن نعمت‏ها از ناسپاسى است

ترا نعمت از شكر يابد دوام

شود بر تو لطف الهى تمام‏

مكن ناسپاسى كه آرد زوال،

بناز و به نعمت، بجاه و بمال‏

612 «فى كلّ شي‏ء يذمّ السّرف، إلّا فى صنايع المعروف و المبالغة فى الطّاعة» زياده‏روى در هر چيزى بد است مگر در نيكى كردن و كوشيدن در طاعت خدا

بهر كار افراط زشت است و بد

مگر در ره خير و نيكى بود

بطاعت گر اسراف ورزى چه باك‏

دلت گردد از ياد حقّ تابناك‏

613 «فى القران نبأ ما قبلكم و خبر ما بعدكم و حكم ما بينكم» خبر گذشتگان و آيندگان و حكم آنچه در ميان شما است، در قرآن است

ز آينده باشد بقرآن خبر

تو بگذشته را نيز در آن نگر

بود حكم هر چيز در اين كتاب‏

حلال و حرام و ثواب و عقاب‏

614 «فى الموت راحة السّعداء. فى الدّنيا راحة الأشقياء» آسايش نيكبختان در مرگ و آسايش تبه‏كاران در زندگى است

بود راحت نيكبختان، اجل

چه بهتر ز مردن بحسن عمل‏

بدنيا بود، راحت اشقيا

ب