و از عمل به آن چیزی فروگذار نكرده اند و بر ضد شما با كسی همپشتی نكرده اند،پیمان خود با ایشان را تا اتمام مدت مدت آن حفظ كنید كه خداوند تقوا پیشگان را دوست دارد.
آيت الله جعفر سبحاني - فروغ ولايت651 «كم من وضيع رفعه حسن خلقه. كم من رفيع وضعه قبح خرقه» بسا شخص افتاده كه خوى نيكش او را بلند ساخت. بسا شخص بلند پايه كه زشتى تند خوئيش او را بيفكند

بس افتاده كز خلق و خوى نكوى،

زند تكيه بر مسند عزّت اوى‏

بسا شخص والا ز خوى پليد،

ز دولت بخوارىّ و ذلّت رسيد

652 «كم من قائم ليس له من قيامه الّا العناء» بسا نمازگزار كه از ايستادنش بنماز جز رنج و سختى برايش بهره‏اى نيست

بسا كس كه بر پاى دارد نماز 

كند ذكر و تسبيح خود را دراز

ولى بهره‏اش زين قعود و قيام،

نباشد بجز خستگى تمام‏

653 «كما انّ الشّمس و اللّيل لا يجتمعان كذلك حبّ اللّه و حبّ الدّنيا لا يجتمعان» همانطورى كه روز و شب با هم جمع نمى‏شوند دوستى خدا و دنيا هم گرد نمى‏آيند

ترا حبّ دنيا و مهر خدا،

نگردد بهم جمع در هيچ جا

ميفكن تو بيهوده خود در تعب‏

كه همره نگردد بهم روز و شب‏

654 «كما انّ الصّدأ ياكل الحديد حتّى يفنيه كذلك الحسد يكمد الجسد حتّى يفنيه» همانطورى كه زنگ آهن را مى‏خورد تا نابودش كند، حسد هم جسم را بيمار ميكند تا آنرا از بين ببرد

به بيمارى افتد جسد از حسد 

بجان نيز فرجام، آفت رسد

چنان كاهن از زنگ گردد تبه‏

حسود است نزد همه رو سيه‏

655 «كثرة المزاح تذهب البهاء و توجب الشّحناء» شوخى و مزاح زياد انس را از بين مى‏برد و موجب دشمنى مى‏گردد

زند انس بر هم مزاح زياد

دهد جمله دوستى‏ها بباد

هم او دشمنان را فراوان كند

هم او آدمى را هراسان كند

656 «كثرة التّقريع توغر القلوب و توحش الأصحاب» سرزنش بسيار دلها را پر از كينه ميكند و دوستان را از انسان مى‏گريزاند

بمردم كنى دائم ار سرزنش،

ترا سخت باشد اگر واكنش،

گريزان شوند از تو ياران تو

فراوان شود كينه‏داران تو

657 «كثرة الهزل اية الجهل. كثرة ضحك الرّجل تفسد وقاره» شوخى و مزاح زياد نشانه نادانى است. خنده بسيار وقار انسان را از بين مى‏برد

بود كثرت هزل حاكى ز جهل

سخن سخته گفتن، نه كارى است سهل‏

برد كثرت خنده وقر تو را

بود زشت اسراف در هر كجا

658 «كثرة الدّين يصيّر الصّادق كاذبا و المنجز مخلفا» وام زياد شخص راستگو را دروغگو ميكند و وفا كننده را پيمان شكن مى‏سازد

كند وام بسيار عهد تو سست

درستى اگر، مى‏شوى نادرست‏

و گر راستگوئى، بكذب و دروغ،

برد از تو وام فراوان فروغ‏

659 «كثرة السّخاء تكثر الأولياء و تستصلح الأعداء» بخشش بسيار دوستان را زياد ميكند و دشمنان را بآشتى مى‏كشاند

چو در راه بخشش روى پيشتر،

شود دوستانت بسى بيشتر

تو را دشمنان آشتى جو شوند

همه خرده گيران، ثناگو شوند

660 «كثرة اصطناع المعروف تزيد فى العمر و تنشر الذّكر» زياد نيكى كردن بر عمر مى‏افزايد و انسان را بلند آوازه ميكند

چو بسيار نيكى بود كار تو،

خدا باشد از بد نگه دار تو

شوى نامور، يابى عمر بلند

نه هرگز رسد بر تو از كس گزند661 «كيف يدّعى حبّ اللّه من سكن قلبه حبّ الدّنيا» كسى كه دلش از دنيا پرستى آكنده است چگونه ادّعاى خدا ترسى كند.

چو در دل بود حبّ دنياى دون،

بود خالى از مهر عقبى درون،

چسان مدّعى است دوست دارد خدا

نگنجد بدل مهر حقّ با هوى‏

662 «كيف يتخلّص من عناء الحرص من لم يصدق توكّله» چگونه كسى كه توكّل بخدا ندارد از رنج حرص و آز نجات مى‏يابد

چو دست توكّل نباشد دراز،

ندارد كسى راحت از رنج آز

توكّل توانگر كند مرد را

كند ارغوانى رخ زرد را

663 «كيف يسلم من عذاب اللّه المتسرّع الى اليمين» چگونه كسى كه فورا سوگند مى‏خورد از عذاب خدا مى‏رهد

چو سوگند گردد كسى را شعار،

نباشد بحرفش دگر اعتبار

چسان او رهد از عذاب خداى‏

نباشد چو دور از بد و نارواى‏

664 «كيف يعرف غيره من يجهل نفسه» كسى كه خود را نمى‏شناسد چگونه ديگرى را بشناسد

چو از نفس خود كس بود بى‏خبر،

نه بشناسد او سود را از ضرر،

چسان خواهد او ديگرى را شناخت‏

نباشد از اين بازيش غير باخت‏

665 «كيف يفرح بعمر تنقصه السّاعات» چگونه انسان بعمرى كه ساعات از آن مى‏كاهد دل خوش باشد

چسان شادمانى ميسّر شود، 

گر، آينده يكدم مصوّر شود،

بعمرى كز آن لحظه كاهد همى‏

بعيشى كه منجر شود بر غمى‏

666 «كيف يستطيع الهدى من يغلبه الهوى. كيف يهدى غيره من يضلّ نفسه» چگونه كسى كه هواى نفس بر او چيره گشته مى‏تواند ديگرى را هدايت كند چگونه كسى كه خودش گمراه است ديگرى را راهنمايى كند

چو بر كس شود چيره نفس لئيم،

شود دور، او از ره مستقيم،

چسان ديگرى را كند رهبرى‏

چو او خود رود در ره ديگرى‏

667 «كن انس ما تكون بالدّنيا احذر ما تكون منها» بهر چيز در دنيا بيشتر انس دارى زيادتر از آن بترس

بهر چيز باشى تو دل بسته‏تر،

شوى آخر از دست آن خسته‏تر

ترا بايد از آن حذر بيشتر

بود نوش آن بدتر از نيشتر

668 «كن بطيى‏ء الغضب سريع الفى‏ء محبّا لقبول العذر» كند خشم و زود آشتى و دوستدار پذيرفتن پوزش باش

بيا تا توانى مشو خشمگين

كه از خشم نايد بجز بغض و كين‏

چو عذر آورد كس پذيرنده باش‏

بصلح اى برادر شتابنده باش‏

669 «كن عاملا بالخير، ناهيا عن الشّر منكرا شيمة الغدر» نيكى را بجاى آور و از بدى نهى كن و روش مكر و حيله را زشت بشمار

تو باش عامل خير و ناهىّ زشت

كه كس ندرود غير تخمى كه كشت‏

بزشتى نگر رسم مكر و فريب‏

مكن بيوفائى به دور و قريب‏

670 «كمال المرء عقله و قيمته فضله» كمال انسان بخرد او و ارزشش بدانشش ميباشد

بود ارزش مرد از دانشش

بصبر است پيوسته آرامشش‏

كمالش بعقل است و تدبير و راى‏

خرد باشدش برترين رهنماى‏671 «كمال العلم الحلم و كمال الحلم كثرة الاحتمال و الكظم» حلم كمال علم است و كمال حلم بردبارى زياد و فرو خوردن خشم است

بدانش كمال و جمال است حلم

بود بردبار آنكه او دارد علم‏

فرو خوردن خشم و هم احتمال،

بود حلم را فرّ و زيب و كمال‏

672 «كمال الإنسان العقل كمال العلم العمل» خرد كمال انسان است. عمل كمال علم است

خرد آدمى را كمال است و زيب

بدانش رسى بر فراز از نشيب‏

بكردار دانش چو گردد قرين،

رسد آدمى بر فلك از زمين‏

673 «كلّ عافية الى بلاء. كلّ شقاء الى رخاء» هر تندرستى برنج و گرفتارى ميانجامد. هر سختى و تنگى بفراوانى و فراخى مى‏كشد

بكس تندرستى نپايد همى

بپايان هر شادى آيد غمى‏

هر آن رنج و سختى بپايان رسد

پس خشك سالى، چو، باران رسد

674 «كلّ ارباح الدّنيا خسران» تمام سودهاى جهان زيان است

همه سود دنيا زيان است و بس 

جهان است از بهر مؤمن قفس‏

بمردن رها گردد از بند خويش‏

بود نوش در آخرت جاى نيش‏

675 «كلّ عزّ لا يؤيّده دين مذلّة» هر عزّتى كه موافق با دين نباشد خوارى است

نباشد چو بر وفق دين عزّتى، 

مذلّت بود نيستش لذّتى‏

بزرگى باخلاص و طاعت بود

سعادت بزهد و عبادت بود

676 «كلّ نعيم دون الجنّة محقور. كلّ نعيم الدّنيا يبور» هر نعمتى جز بهشت نا