يز است-  تمام نعمتهاى دنيا تباهى پذير است

حقير است هر نعمتى جز بهشت

بدنيا بود هر چه بينى تو، زشت‏

نعيم جهان را نباشد بقا

نبيند كس از اين فسونگر وفا

677 «كلّ عزيز غير اللّه سبحانه ذليل» هر عزيزى سواى خداوند پاك بزرگ خوار است

شود هر عزيزى سرانجام خوار

بجز ذات سبحان پروردگار

شود هر قومى عاقبت ناتوان‏

مگر كردگار بزرگ جهان‏

678 «كلّ امرء على ما قدّم قادم و بما عمل مجزىّ» هر كس بدانچه (براى آخرتش) پيش فرستاده مى‏رسد و بدانچه كرده پاداش داده مى‏شود

چو چيزى ز مالت فرستى به پيش ،

بدان مى‏رسى عاقبت هر چه بيش‏

بهر كار يابى تو آخر جزا

نباشد كس از كرده خود جدا

679 «كلّ شي‏ء ينقص على الإنفاق الّا العلم» سواى دانش هر چيز بدادن كم مى‏شود

ز انفاق هر چيز گردد تمام 

نه گر گنج باشد، بيارد دوام‏

ولى گر ز عالم شوى بهره‏ور،

ز تعليم علمش شود بيشتر

680 «كلّ شي‏ء يعزّ حين يندر الّا العلم فانّه يعزّ حين يغزر» هر چيزى وقتى كم شود گرامى مى‏گردد، مگر دانش كه چون زياد شود ارجمند مى‏شود

گرامى شود هر چه، كمتر شود

مگر دانش و فضل و فهم و خرد،

كه چون گردد افزون، شوى ارجمند

به نادان رسد، هر زيان و گزند681 «كلّ يحصد ما زرع، و يجزى بما صنع» هر كس چيزى را كه كاشت مى‏درود و بدانچه كرد پاداش داده مى‏شود

چو در وقت كشتن بكارى تو جو،

جز آن حاصلت نيست وقت درو

بهر كار از خوب و از ناسزا،

باندازه كرده يابى جزا

682 «كلّ شي‏ء فيه حيلة الّا القضاء» در هر چيزى راه چاره هست جز قضا و قدر (حكم خدا)

در چاره باشد بهر كار باز 

بر آورده گردد تو را هر نياز

ز تقدير ليكن نباشد گريز

مكن با قضاى الهى ستيز

683 «كلّ مودّة مبنيّة على غير ذات اللّه ضلال و الاعتماد عليها محال» هر دوستيى كه بر غير رضاى خدا مبتنى باشد گمراهى است و اعتماد بدان ممكن نيست

بسا دوستى‏ها ضلالت بود

نه زان بهره‏اى جز ملامت بود

نباشد چو در آن رضاى خدا،

بر آن تكيه كردن بود ناروا

684 «كلّما ازداد عقل الرّجل قوى ايمانه بالقدر و استخفّ بالغير» انسان هر چه خردش زيادتر گردد ايمانش بتقدير بيشتر مى‏شود و پيش آمدها را سبكتر مى‏شمارد

شود مرد را چون خرد بيشتر،

رود در ره طاعت او پيشتر

فزون گردد ايمان او بر قدر

بر او سهل باشد همه شور و شرّ

685 «كلّما ارتفعت رتبة اللّئيم نقص النّاس عنده و الكريم ضدّ ذلك» فرومايه هر چه مقامش بالا رود مردم نزدش كوچكتر شوند ولى شخص بزرگ بخلاف اين است

فرومايه چون بر مقامى رسد ،

بنانىّ و آبىّ و نامى رسد،

نبيند بجز عيب و نقص آن لئيم‏

كجا ديده‏اى باشد اينسان كريم‏

686 «كلّما قويت الحكمة ضعفت الشّهوة» هر چه حكمت نيرو يابد خواهش نفس كاستى پذيرد

حكيم ار شود حكمتش بيشتر، 

براه صواب او رود پيشتر

ورا خواهش نفس كمتر شود

به اكسير پرهيز چون زر شود

687 «كفى بالمرء سعادة ان يعرف عمّا يفنى و يتولّه بما يبقى» براى خوش بختى انسان همين بس كه از آنچه نابودى پذيرد چشم پوشد و آنچه را پايدار است دوست دارد

ز فانى چو كس روى گردان بود ،

بدنبال باقى چو مردان بود،

همينش كفايت كند بر فلاح‏

نپويد مگر راه خير و صلاح‏<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:305.txt">کلمات 688 الی 700</a><a class="text" href="w:text:306.txt">کلمات 701 الی 710</a><a class="text" href="w:text:307.txt">کلمات 711 الی 720</a><a class="text" href="w:text:308.txt">کلمات 721 الی 729</a></body></html>688 «لم يتحلّ بالعفّة من اشتهى ما لا يجد» هر كس چيزى را كه نمى‏يابد بخواهد، بزيور پرهيزكارى آراسته نيست

به ناياب چون كس كند آرزو ،

نماند ورا عزّت و آبرو

نه ديباى تقوى بود در برش‏

نه تاج خرد باشد اندر سرش‏

689 «لم يضع من مالك ما قضى فرضك» آنچه از مالت صرف اداى واجبات خود كردى ضايع نگرديده است

چو از مال خود فرض كردى ادا ،

ز تشويش و تشوير گشتى رها،

نكردى تبه ثروت و مال خويش‏

ترا بهره از آن بود هر چه پيش‏

690 «لم يذهب من مالك ما وقى عرضك» آنچه از مالت آبرويت را نگه داشت از دستت بيرون نرفته است

بمال ار نگه داشتى عرض خويش ،

تو را قيمت و قدر آن بود بيش،

نه آن مال بيرون شد از دست تو

نه خارج شد آن گوهر از شست تو

691 «لم يوفّق من بخل على نفسه بخيره و خلّف ما له لغيره» كسى كه بر نفس خودش بخل ورزيد و مالش را براى ديگرى وا گذاشت، موفّق نشد

چو بر خود كسى گيرد از بخل سخت ،

اميدى نباشد بر آن تيره‏بخت‏

بود خازن او، نيست داراى مال‏

چو بر او است آن مال وزر و وبال‏

692 «لم يوفّق من استحسن القبيح و اعرض عن قول النّصيح» كسى كه بد را خوب شمرد و از گفته ناصح روى گرداند پيروز نشد

ترا در نظر آيد ار زشت، خوب ،

نكو بينى، ار جمله نقص و عيوب،

گريزنده باشى ز اندرز و پند،

نه پيروز باشى نه دور از گزند

693 «لم يخلق الله سبحانه الخلق لوحشة و لم يستعملهم لمنفعة» خداوند پاك مردم را از روى ترس نيافريد و بخاطر سود خودش از آنان عمل نخواست

نبود آفرينش ز ترس و ز بيم

نه جز لطف پروردگار كريم‏

نه ز آن ره كه سودى برد خويشتن ،

عمل خواست خالق ز هر مرد و زن‏

694 «لكلّ شي‏ء زكاة و زكاة العقل احتمال الجهّال» هر چيزى زكاتى دارد. زكات عقل تحمّل نادانى جاهلان است

بهر چيز البتّه باشد زكات

زكات است واجب چو صوم و صلات‏

زكات خرد رفق با جاهل است‏

چو جاهل ز اعمال خود غافل است‏

695 «لكل شي‏ء بذر و بذر الشّر الشّره» هر چيزى را تخمى است و تخم بدى آزمندى است

بهر چيز بذرىّ و تخمى بود

به كشتن زمينىّ و شخمى بود

بود تخم شرّ و بدى، حرص و آز

مكن سينه بر كشت اين تخم باز

696 «لكلّ شي‏ء افة و افة الخير قرين السّوء» براى هر چيزى آفتى است و آفت نيكى همنشين بد است

بهر جا بهر چيز آفت بود

نه بيرنج البتّه، راحت بود

بود آفت همدمى، يار بد

ترا يار بد، بدتر از مار بد

697 «لن يفوتك ما قسم لك فاجمل فى الطّلب» آنچه قسمت تو است از دستت بيرون نمى‏رود، پس در طلب روزى آهسته باش

مكن بيش در كسب روزى تلاش

بيا اندكى كند و آهسته باش‏

به قسمت تو خواهى رسيدن همى‏

مشو نا اميد از مقدّر دمى‏

698 «لن يجوز الجنّة الّا من جاهد نفسه» ببهشت نخواهد رسيد مگر كسى كه با خودش جهاد كند

نخواهد رسيدن بفيض بهشت ،

مگر آنكه تخم هوس را نكشت‏

به پيكار با ديو نفس پليد،

به پيروزى و سرفرازى رسيد

699 «لن يجدي القول حتّى يتّصل بالفعل» گفتار كفايت نمى‏كند مگر آنكه با عمل توأم گردد

چو با گفته كردار توأم شود،

تو را هر چه خواهى فراهم شود

بگفتن نه هر مشكل آسان شود،

چو اندر عمل كس هراسان شود

700 «لسان الصّدق خير للمرء من المال يورّثه من لا يحمده» زبان راستگو براى انسان بهتر از مالى است كه آن را كسى بميراث برد كه سپاسگزار نيست

بود گفته راست بهتر ز مال

چو مال است بر صاحب خود وبال‏

تو از گفته راست تحسين شوى‏

ز ورّاث پيوسته نفرين شوى‏701 «لسانك ان امسكته انجاك و ان اطلقته ارداك» اگر زبانت را نگهدارى نجاتت مى‏دهد و اگر رهايش سازى هلاكت ميكند

هلاك و نجاتت بود از زبان

چو خواهى شوى راحت از دست آن،

ببندش ز هر زشت و هر ناروا

مكن آفت جان خود