 را رها

702 «لسان الجاهل مفتاح حتفه» زبان نادان كليد مرگ اوست

بنادان رسد هر زيان و گزند،

چو روزى هم او اندر افتد به بند،

زيانش همه از زبانش بود

زبان آفت جسم و جانش بود

703 «لو يعلم المصلّى ما يغشاه من الرّحمة لما رفع راسه من السّجود» اگر نمازگزار بداند تا چه اندازه رحمت خدا او را فرو گرفته، البتّه سر از سجده بر نخواهد داشت

بود گر كس آگه ز لطف خدا ،

بدانگه كه سازد نمازى ادا،

نخواهد سر از سجده كردن بلند

بدين پايه باشد نماز ارجمند

704 «لو اعتبرت بما اضعت من ماضى عمرك لحفظت ما بقى» اگر از آنچه از عمر گذشته‏ات تباه كرده‏اى، پند مى‏گرفتى بقيّه آنرا حفظ مى‏كردى

گر از آنچه از عمر كردى تباه ،

ترا بود زان عبرت و انتباه،

غنيمت شمردى تو آينده را

خريدى به فانى تو پاينده را

705 «لو كان لربّك شريك لأتتك رسله» اگر خدايت را شريكى بود، البتّه فرستادگانش پيش تو آمده بودند

اگر بود ذات خدا را شريك،

همه كار خلقت نمى‏بود نيك،

رسولان او را تو ديدى تمام‏

كسى نيست همتاى او، و السّلام‏

706 «ليس شي‏ء ادعى الى زوال نعمة و تعجيل نقمة من اقامة على ظلم» هيچ چيز مانند اصرار بر ستم انسان را بسوى نابودى نعمت و زود رسيدن بلا نمى‏خواند و نمى‏كشاند

ز اصرار بر ظلم و جور و ستم ،

نباشد بتر در زوال نعم‏

بلا نيز اندر پى آن رسد

همه زور و قدرت بپايان رسد

707 «ليس فى المعاصى اشدّ من اتّباع الشّهوة فلا تطيعوها فيشغلكم عن اللّه» بين گناهان گناهى از پيروى شهوت بدتر نيست، آنرا فرمان مبريد كه شما را از ياد خدا باز مى‏دارد

ز شهوت پرستى گناهى بتر،

نيايد مرا هيچ اندر نظر

نمائى چو زنجير شهوت رها،

تو را باز دارد ز ياد خدا

708 «ليس بمؤمن من لم يهتمّ باصلاح معاده» كسى كه باصلاح كار آخرتش نكوشد مؤمن نيست

كسى كاخرت را برد او زياد، 

نكوشد به اصلاح امر معاد،

نباشد ورا دين و ايمان درست‏

چو اندر اصول است بسيار سست‏

709 «ليس لابليس وهق اعظم من الغضب و النّساء» براى شيطان كمندى بزرگتر از خشم و زن نيست

كمندى بود بهر ابليس، خشم

نپوشد ز اغواى و تزوير، چشم‏

كمند دگر بهر او زن بود

بعقل و بدين تو رهزن بود

710 «ليس فى الغربة عار، انّما العار فى الوطن الافتقار» غريبى ننگ و عار نيست. بلكه ننگ و عار ندارى در وطن است

ز غربت نباشد به كس ننگ و عار

وطن غربت است ار تو باشى فگار

چه نالى ز غربت تو اى كامكار

كه ننگ است در خانه بودن ندار711 «ليس لكذوب امانة و لا لفجور صيانة» كسى كه زياد دروغ گويد امين، و آنكه بسيار گناه كند پيمان نگه دار نيست

ز ناكس تو اميد نيكى مدار

كه كاذب نباشد امانتگزار

نه فاجر نگه دار پيمان بود

نه كاذب باخلاق انسان بود

712 «ليس الخير ان يكثر مالك و ولدك انّما الخير ان يكثر علمك و يعظم حلمك» خير باين نيست كه مال و اولادت زياد شود، بلكه باين است كه دانشت بيشتر گردد و حلمت قوّت گيرد

تو را نيست در كثرت مال خير

چو آنرا تو باقى گذارى بغير

نه در كثرت اهل و فرزند خويش‏

بعلم و بحلم است، باشد چو بيش‏

713 «ليس من خالط الأشرار بذى معقول» كسى كه با بدكاران بياميزد خردمند نيست

كسى را كه اشرار همدم بود ،

همه كار او خوردن غم بود

خطا ميكند، نيست فرزانه او

ز عقل است بيچاره بيگانه او

714 «ليس من شيم الكرام تعجيل الانتقام» شتاب در گرفتن انتقام شيوه بزرگان و نيكان نيست

بزرگان نباشند زود انتقام

بود تيغشان دائم اندر نيام‏

ره بخشش و عفو گيرند پيش‏

باحسان و نيكى گرايند بيش‏

715 «ليس الحكيم من قصد بحاجته الى غير كريم» كسى كه بسوى غير جوانمرد حاجت برد حكيم نيست

چو حاجت برد كس بسوى لئيم ،

نباشد سزاوار نام حكيم‏

فرومايه را نيست مردانگى‏

بدور است از خير و فرزانگى‏

716 «ليس شي‏ء اعزّ من الكبريت الأحمر الّا ما بقى من عمر المؤمن» جز باقى مانده عمر مؤمن چيزى از زر سرخ گرامى‏تر نيست

نباشد گرامى تر از سرخ زر

بارج و بها نزد اهل نظر

مگر باقى عمر مردان دين‏

مگر قدر اعمال اهل يقين‏

717 «ليس شي‏ء ادعى لخير و انجى من شرّ من صحبة الأخيار» هيچ چيز بيش از همنشينى با نيكان انسان را بسوى خير نمى‏كشاند و از بدى باز نمى‏دارد

برو صحبت نيك مردان گزين 

مشو غافل از همدم و همنشين‏

كزان نيست از بد رهاننده‏تر

نه بر نيكى و خير خواننده‏تر

718 «ليس لأحد من دنياه الّا ما انفقه على اخراه» براى هيچكس از دنيايش بهره‏اى نيست مگر آنچه صرف آخرتش كرده باشد

ز دنيا ترا بهره دانى كه چيست

جز انفاق بر آخرت هيچ نيست‏

چو خيرى ز مالت فرستى به پيش،

نصيب تو باشد از آن خير بيش‏

719 «ليس من اساء الى نفسه بذى مأمول» بكسى كه بخودش بدى كند اميد نيكى نمى‏رود

چو با خويشتن بد كند بنده‏اى ،

نه او باشد انسان ارزنده‏اى‏

نه اميد نيكى توان داشت ز او

نه او را بود عزّت و آبرو

720 «ليس من العدل القضاء على الثّقة بالظّنّ» باتّكاى حدس و گمان داورى كردن از عدالت بدور است

چو خواهى بامرى كنى داورى ،

بحقّ و عدالت تو روى آورى،

مكن تكيه بر حدس و ظنّ و گمان‏

كه از عدل و انصاف دور است آن‏721 «لذّة الكرام فى الإطعام و لذّة اللّئام فى الطّعام» لذّت بزرگان در خوراندن است و لذّت فرومايگان در خوردن

بزرگان ز اطعام لذّت برند

بجان راحت ديگران را خرند

فرومايه را لذّت از خوردن است‏

توانائيش در دل آزردن است‏

722 «للمتّقى ثلاث علامات اخلاص العمل و قصر الأمل و اغتنام المهل» پرهيزكار سه نشانه دارد: عمل پاك، آرزوى كوتاه و غنيمت شمردن فرصتها

سه دارد نشان شخص پرهيزكار ،

بود وقت را او غنيمت شمار

باخلاص اندر عمل كوشد او

بود كوتهش خواهش و آرزو

723 «للمتّقى هدى فى رشاد و تحرّج عن فساد و حرص فى اصلاح معاد» براه راست رفتن و از بدى دورى گزيدن و در اصلاح آخرت كوشيدن شيوه پرهيزكار است

رود بر ره راست پرهيزكار

ندارد ز فكر معاد او قرار

بپرهيزد از فتنه و كار زشت‏

بود جاى او بى‏شك اندر بهشت‏

724 «لم يفد من كانت همّته الدّنيا عوضا و لم يقض مفترضا» كسى كه همّتش عوض گرفتن دنيا از آخرت بود، سودى نبرد و واجبى را ادا نكرد

چو كس آخرت را بدنيا دهد ،

نه سودى از اين كار و سودا برد

نه فرضى ادا سازد از مال خويش‏

نه بيچاره خيرى فرستد به پيش‏

725 «لحظ الإنسان رائد قلبه» نگاه انسان پيك دل او است

نگاه تو اى ديده پيك دل است

سر از امر دل تافتن مشكل است‏

تو بينىّ و دل خواهد از من همى‏

بهر خواستن افتم اندر غمى‏

726 «لن تعرف حلاوة السّعادة حتّى تذاق مرارة النّحس» شيرينى سعادت هيچگاه معلوم نمى‏شود مگر با چشيدن تلخى بدبختى

تو از لذّت نيك بختى دمى،

شوى آگه اى بيخبر آدمى،

گه از باده تلخ بخت نگون،

بكام تو ريزند لختى چو خون‏

727 «لن يحصل الأجر حتّى يتجرّع الصّبر» هرگز اجر حاصل نمى‏شود مگر با بكام كشيدن جرعه‏هاى تلخ شربت صبر

نخواهى رسيدن باجر و ثواب ،

نخواهى تو رستن ز رنج و عذاب،

مگر باده صبر را سركشى‏

نباشى ز تقدير در سر كشى‏

728 «لن يزلّ العبد حتّى يغلب شكّه يقينه» بنده هيچ گاه نلغزد، مگ