دا هستم، همان روز نیز فرمود كه علی وصی و جانشین من است، می‏توان مقام و موقعیت امامت را در اسلام به نحو روشن ارزیابی نمود و به این مطلب توجه كرد كه این دو مقام از یكدیگر جدا نبوده و همواره امامت مكمل برنامه رسالت است. 
[1] . حرأ كوهى است در سمت شمال مكه و غار حرأ در قله این كوه قرار گرفته است. 
[2] . ابن هشام، السیره النبویه، تحقیق: مصطفى السقا، ابراهیم الابیارى، وعبدالحفیظ شلبى، قاهره، مكتبه مصطفى البابى الحلبى (افست مكتبه الصدر تهران)، 1355ه.ق، ج 1، ص 252. 
[3] . ولقد كان یجاور فى كل سنه بحرأ فاراه و لایراه غیرى... و لقد سمعت رنه الشیطان حین نزل الوحى علیه فقلت یا رسول الله ماهذه الرنه؟ فقال: هذا الشیطان قدایس من عبادته، انك تسمع ما اسمع وترى ما ارى الا انك لست بنبى ولكنك لوزیر وانك لعلى خیر.(نهج البلاغه، صبحى صالح، خطبه 192) 
[4] . ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، تحقیق: محمد ابوالفضل ابراهیم، الطبعه الاولى قاهره، داراحیا الكتب العربیه، 1378 ه.ق، ج 13، ص 208. 
[5] . مدرك پیشین، ص 210. 
[6] . و انذر عشیرتك الا قربین و اخفض جناحك لمن اتبعك من المومنین فان عصوك فقل انى برى مما تعلمون (شعرا:214-216). 
[7] . به ماخذ زیر مراجعه كنید: - طبرى، محمد بن جریر، تاریخ الامم و الملوك، بیروت، دارالقاموس الحدیث، (بى تا) ج 2، ص 217.- ابن اثیر الكامل فى التاریخ، بیروت، دارصادر، 1399ه.ق، ج 2، ص 63.- ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، تحقیق: محمد ابوالفضل ابراهیم، چاپ اول، قاهره، داراحیا الكتب العربیه، 1378 ه.ق، ج 13،ص 211.
مهدي پيشوا‌يي - برگرفته از کتاب سيره پيشوايان، ص28 - 30 و 35 - 37730 «لا يرضى الحسود عمّن يحسده إلّا بموته أو زوال النّعمة عنه» حسود از شخص مورد حسد راضى نمى‏شود مگر بمرگ او يا نابودى نعمتش

چو محسود، افتد بخاك سيه ،

مر او را شود، زندگانى تبه،

بياسايد آنگه حسود پليد

بر او لعنت جاودانى مزيد

731 «لا جهاد كجهاد النّفس» هيچ پيكارى مانند پيكار با خود نيست

چو جنگى تو با ديو نفس شرير

بايمان نمائى تو او را اسير،

جهادى از اين نيست برتر تو را

دهد اجر و مزد جزيلت خدا

732 «لا عزّة كالثّقة بالأيّام» هيچ فريبى مانند اعتماد به روزگار نيست

مكن تكيه بر گردش روزگار

تو را بايد از آن بسى اعتبار

نبينى تو از آن فريبنده‏تر

وفا نيست در سير اين بد سير

733 «لا يفسد الدّين كالطّمع. لا يصلح الدّين كالورع» هيچ چيز دين را مثل طمع خراب نمى‏كند، هيچ چيز دين را مانند پارسائى اصلاح نمى‏نمايد

بدين راه يابد فسادى، اگر،

ز حرص و طمع باشد آن بيشتر

بسامان گرايد اگر كار دين،

شود از ورع بيشتر اين چنين‏

734 «لا سودد مع الانتقام. لا عثار مع صبر» با انتقام گرفتن سرورى بدست نيايد. در صبر لغزش نيست

بزرگى به عفو است نى انتقام

مزن گام اندر ره انفصام‏

مصون داردت صبر از هر خطا

عجول است، درمانده و بينوا

735 «لا شفاء لمن كتم طبيبه دائه» آنكه درد شرا از طبيب خود پنهان كند اميد بهبودش نرود

چو پنهان كنى درد خود از طبيب

شوى خسته آخر ز صبر و شكيب‏

نخواهى شفا يافتن الغرض‏

هلاكت كند رنج درد و مرض‏

736 «لا خير فى لذّة توجب ندما و شهوة تعقّب الما» در لذّتى كه باعث پشيمانى شود و شهوتى كه منجر بدرد و گرفتارى گردد، خيرى نيست

چو لذّت بسوى ندامت كشد ،

ز شهوت چو رنج و عذابت رسد،

تو را نيست خيرى در اين هر دو كار

همان به كه باشى از آن بر كنار

737 «لا عاجز اعجز ممّن أهمل نفسه فأهلكها» هيچكس از آن كس ناتوانتر نيست كه نفسش را رها كند تا او را هلاك سازد

نباشد چنو هيچكس ناتوان ،

كه سازد رها نفس خود را عنان،

رود پيش اندر ره ناروا

بخاك افكند نفس سركش ورا

738 «لا ينبغي ان يعدّ عاقلا من يغلبه الغضب و الشّهوة» شايسته نيست كسى را كه خشم و شهوت بر او غالب است، خردمند ناميد

چو بر كس شود چيره خشم و غضب ،

و ر از شهوت افتد برنج و تعب،

نخوانش خردمند، كاو جاهل است‏

نه اين شيوه مردم عاقل است‏

739 «لا نجاة لمن لا إيمان له. لا إيمان لمن لا يقين له» كسى كه ايمان ندارد رستگار نمى‏شود. كسى كه اهل يقين نيست ايمان ندارد

بدل نور ايمان ندارى اگر ،

نجات تو نبود بچيز دگر

شود حاصل ايمان ترا با يقين‏

تبه گردد از شكّ و ترديد، دين‏

740 «لا هداية لمن لا علم له. لا سيادة لمن لا سخاء له» كسى كه دانش ندارد براه راست نمى‏رود. كسى كه بخشنده نيست سرورى نمى‏يابد

ز دانش كسى را چو سرمايه نيست ،

همه سير او در خط گمرهيست‏

ترا نيست گر بخشش اى هوشمند

نخواهى شدن سرور و سربلند741 «لا يشبع المؤمن و أخوه جائع» مؤمن وقتى برادر دينيش گرسنه باشد خود را سير نمى‏كند

ز سيرى كند مرد دين اجتناب 

نباشد چو همسايه را نان و آب‏

مر او را دهد بهره از آن خويش‏

بود جان همسايه‏اش جان خويش‏

742 «لا يكمل ايمان عبد حتّى يحبّ من أحبّه للّه و يبغض من أبغضه للّه» ايمان بنده كامل نشود مگر آنكه هر كه را دوست يا دشمن دارد بخاطر خدا باشد

چو كس باشدت دشمن اندر نظر، 

ترا دوست باشد چو شخص دگر،

چو بهر خدا باشد اين مهر و كين،

ترا كامل است اى خردمند دين‏

743 «لا شي‏ء اعود على الإنسان من حفظ اللّسان و بذل الإحسان» هيچ چيز براى شخص سودمندتر از نگهداشتن زبان و نيكى كردن نيست

ترا نيست بهتر ز حفظ زبان

به بيهوده مگشاى هرگز دهان‏

هم از بذل نيكى دريغت مباد

كه بعد از تو نيكى بماند بياد

744 «لا خير فى الصّمت عن الحكمة كما لا خير فى القول الباطل» خاموشى از دانش و حكمت روا نيست همانطورى كه از باطل سخن گفتن سزاوار نباشد

چو از دانش و حكمت آيد سخن ، 

نكو نيست خاموشى اهل فنّ‏

و گر صحبت از لغو يا باطل است ،

چه بهتر ز خاموشى كامل است‏

745 «لا تعد ما تعجز عن الوفاء. لا تسئل من تخاف منعه» از وعده‏اى كه قادر بوفايش نيستى بپرهيز. از كسى كه مى‏ترسى چيزى بتو ندهد چيزى مخواه

مكن وعده گر عاجزى از وفا

كه پيمان شكن باشد اهل جفا

مبر حاجت خود بنزد كسى،

كه ترسى ز منع و دريغش بسى‏

746 «لا يكون الصّديق صديقا حتّى يحفظ أخاه فى ثلاث فى نكبته و غيبته و وفاته» دوست واقعا دوست نيست مگر رفيق خود را در سه مورد حفظ كند: هنگام پريشانى و غيبت و مرگ

ترا دوستى باشد آنگه تمام  ،

كه اندر رفاقت كنى اهتمام‏

به نكبت، به غيبت، بمردن همى،

نباشى تو از يار غافل دمى‏

747 «لا تستصغرنّ عدوّا و ان ضعف» دشمن را كوچك مشمار اگر چه ناتوان باشد

عدو را نبايد شمارى تو خرد 

گرش كار شد زار و فرمان ببرد

مبادا كه روزى شود چيره دست‏

در آن روز او بر تو آرد شكست‏

748 «لا نعمة أهنأ من الأمن» هيچ نعمتى از امنيّت گواراتر نيست

گرامى‏ترين نعمت روزگار،

بود امن و آسايش پايدار

نباشد بجائى چو امن و امان،

ز هر كار هر كس شود ناتوان‏

749 «لا يعاب الرّجل بأخذ حقّه و انّما يعاب بأخذ ما ليس له» انسان نبايد بگرفتن حقّش سرزنش شود بلكه بايد بگرفتن آنچه مال او نيست نكوهش گردد

چو باشد كسى در پى حقّ خويش ،

مزن از ملامت بر او زخم بيش‏

دگر خواست مال دگر كس برد ،

بهر لعنت و ناسزائى سزد

750 «لا يسود من لا يحت