مل إخوانه» آنكه بار دوستان و برادران دينى خود را بدوش نكشد سرورى نيابد

بدل دارى ار نيّت سرورى،

و گر خواهى از ديگران برترى،

تو در خدمت دوستانت بكوش‏

بكش بار اخوان خود را بدوش‏751 «لا خير فى قوم ليسوا بناصحين و لا يحبّون النّاصحين» در قومى كه يكديگر را پند ندهند و نصيحتگران را دوست نداشته باشند، خيرى نيست

چو قومى نكوشد بانذار خويش ،

نصيحتگران را براند ز پيش،

بخيرش نمى‏باش اميدوار

شود عبرت آن قوم در روزگار

752 «لا يجمع المال الّا الحريص و الحريص شقىّ مذموم» مال جز با آزمندى جمع نمى‏شود و شخص آزمند بدبخت و مورد سرزنش است

نه گرد آورد مال جز آزمند

نه ز آن بهره‏اى باشدش جز گزند

ملامت شود آن نكوهيده خو

چنو تيره‏بختى مكن جستجو

753 «لا طاعة لمخلوق فى معصية الخالق» اطاعت از مخلوق نبايد موجب سرپيچى از امر خالق شود

مبادا تو در طاعت اين و آن،

كنى سركشى از خداى جهان‏

نيايد ز دست كسى هيچ كار

چو باشى به درگاه حقّ شرمسار

754 «لا يفوز بالجنّة إلّا من حسنت سريرته و خلصت نيّته» ببهشت نمى‏رسد مگر كسى كه نيكو نهاد و پاك نيّت باشد

كسى را كه پاكيزه باشد نهاد ،

ورا حسن نيّت خدا نيز داد،

بود جاى او بى‏شك اندر بهشت‏

نه كس بدرود غير تخمى كه كشت‏

755 «لا تقوم حلاوة اللّذة بمرارة الأفات» شيرينى لذّت بتلخى آفات نمى‏ارزد

به شيرينى لذّت اى كامياب ،

منه پاى بيرون ز راه صواب‏

كه شيرينى لذّت دنيوى ،

نيرزد بناكامى اخروى‏

756 «لا يدرك أحد ما يريد من الأخرة إلا بترك ما يشتهى من الدّنيا» هيچكس بدانچه در آخرت دوست دارد نمى‏رسد، مگر آنكه آنچه را در اين دنيا مورد پسند او است واگذارد

نخواهى رسيدن بمقصود خويش

تو در آن سراى، اى پسنديده كيش‏

مگر آنچه محبوب باشد تو را،

ز دنيا كنى بهر عقبى رها

757 «لا خير فى قلب لا يخشع و عين لا تدمع و علم لا ينفع» در دلى كه طاعت نباشد و چشمى كه نگريد و دانشى كه سودى ندهد، خيرى نيست

چو چشمى نگريد براه خدا ،

دل سخت و عارى ز نور صفا،

دگر دانشى كاندر آن سود نيست،

بگو بهره و خير اين هر سه چيست‏

758 «لا غنى مع سوء تدبير» با سوء تدبير توانگرى وجود نخواهد داشت

نباشد چو تدبير و عقل معاش ،

بجائى نخواهد رسيدن تلاش‏

توانگر نخواهى شدن هيچگه‏

بعزّ قناعت نيابى چو ره‏

759 «لا فقر مع حسن تدبير» با حسن تدبير نادارى در ميان نخواهد بود

ترا حسن تدبير باشد اگر،

چه غم باشدت اى برادر دگر

توانگر شوى گر تو باشى فقير

برو دست درماندگان را بگير

760 «لا تتكلّم بكلّ ما تعلم فكفى بذلك جهلا» آنچه را مى‏دانى مگو زيرا براى نادانى همين بس است.

مگوى آنچه خوانىّ و دانى تمام 

بدانش پژوهى تو كن اهتمام‏

كه باشد بجهل تو اين خود گواه‏

مبادا شود كارت از آن تباه‏761 «لا تستحى من اعطاء القليل فانّ الحرمان اقلّ منه» از بخشيدن چيز اندك شرم مدار زيرا نا اميد كردن از آن كمتر است

مكن شرم، عطاى تو گر كم بود ،

كه گل را طراوت ز شبنم بود

بود اندك از هيچ بهتر بسى‏

خجل نيست از بخشش خود كسى‏

762 «لا يستحقّ اسم الكرم الّا من بدء بنواله قبل سؤاله» جز آن كس كه پيش از خواهش بخشش كند، كسى شايسته نام كرم نيست

نباشد سزاوار نام كرم،

جز آن كس كه در بذل بسيار و كم،

ببخشد بمحتاج پيش از سؤال‏

نباشد برش خوار چيزى، چو مال‏

763 «لا تردّن السّائل و ان اسرف» سائل را مران اگر چه اندازه نگه ندارد

مران از در خويشتن سائلى

ور اسراف ورزد، مگو باطلى‏

گر او را دهى چيزى اى نيك خو،

نباشد به از قيمت آبرو

764 «لا تذكر الموتى بسوء فكفى بذلك اثما» مردگان را ببدى ياد مكن زيرا براى گناه همين بس است

بزشتى مكن ياد از آن كه مرد

كه او خوب و بد همره خويش برد

همينت كفايت كند بر گناه‏

بغيبت مكن نامه‏ات را سياه‏

765 «لا تفرحنّ بسقطة غيرك فانّك لا تدرى ما يحدث بك الزّمان» از در افتادن و لغزش كسى شادمان مشو، زيرا نمى‏دانى كه روزگار براى خودت چه پيش مى‏آورد

ز افتادن كس مشو شادمان

چه دانى كه فردا چه زايد زمان‏

نباشد بتر كس ز بد خواه خلق‏

بترس اى بد انديش از آه خلق‏

766 «لا تسى‏ء الخطاب فيسوءك نكير الجواب» كسى را ببدى خطاب مكن زيرا جواب زشت تو را ناپسند خواهد آمد

بزشتى مكن هيچكس را خطاب

كزو زشت خواهى شنيدن جواب‏

نخواهى تو گر رنجه انگشت خويش،

مزن بر سر هيچكس مشت خويش‏

767 «لا ترغب فيما يفنى و خذ من الفناء للبقاء» چيزى را كه نابودى پذيرد مخواه و از دنياى فانى براى سراى باقى توشه برگير

بچيزى كه فانى است كمتر گراى

شود آماده از بهر ديگر سراى‏

تو زاد سفر را فراهم نماى‏

ز فانى بگير و بباقى فزاى‏

768 «لا تستكثرنّ الكثير من نوالك فانّك اكثر منه» بخشش زياد خود را بزرگ مشمار، زيرا خود از آن بزرگترى

عطاى تو بسيار باشد اگر،

بچشم حقارت تو در آن نگر

تو والاترى از عطاى عظيم‏

برو قدر خود را بدان اى كريم‏<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:315.txt">کلمات 769 الی 780</a><a class="text" href="w:text:316.txt">کلمات 781 الی 790</a><a class="text" href="w:text:317.txt">کلمات 791 الی 800</a><a class="text" href="w:text:318.txt">کلمات 801 الی 810</a><a class="text" href="w:text:319.txt">کلمات 811 الی 822</a></body></html>769 «ما اقبح البخل مع الإكثار» بخل در حال توانگرى خيلى زشت است

توانگر چو امساك ورزد خطا است

بغايت نكوهيده و نابجا است‏

ورا بذل و بخشش پسنديده‏تر

قناعت به درويش زيبنده‏تر

770 «ما اقبح العقوبة مع الاعتذار» وقتى گناهكار پوزش مى‏طلبد كيفر كشيدن بسيار زشت است

گنهكار چون پوزش آرد بكار ،

ز كردار خود باشد او شرمسار،

چه زشت است كيفر كشيدن از او

بود عفو او قيمت آبرو

771 «ما ابعد الخير ممّن همته بطنه و فرجه» كسى كه همّتش در سير كردن شكمش و آرام ساختن شهوتش باشد خيلى از خير بدور است

ترا همّت ار شهوت و خوردن است ،

نه اين زندگانى به از مردن است‏

چه دور است خير از تو اى چارپا

چو مردى چه دارى كه ماند بجا

772 «ما احسن بالإنسان ان يقنع بالقليل و يجود بالجزيل» چقدر خوب است كه انسان بكم بسازد و زياد ببخشد

خوش آن كاو بسازد به كم در جهان

بود از قناعت بسى شادمان‏

ببذل و به بخشش گشايد چو دست،

بمحتاج و مسكين دهد هر چه هست‏

773 «ما أمن عذاب اللّه من لم يامن النّاس شرّه» كسى كه مردم از شرّش مصون نباشند از عذاب خدا ايمن نيست

نباشد مصون از عذاب خداى ،

هر آن كس كه شيطان شدش رهنماى‏

كسى نيست ايمن از آزار او

سر بار مردم بود بار او

774 «ما كذب عاقل و لا زنى مؤمن» هيچ عاقلى دروغ نمى‏گويد و هيچ مؤمنى زنا نمى‏كند

نگردد خردمند گرد دروغ

چراغ دروغ است بس بى‏فروغ‏

نه مؤمن زنا ميكند اى رفيق‏

نه اين است آئين اهل طريق‏

775 «ما شاع الذّكر بمثل البذل» هيچ چيزى مانند بخشش انسان را بلند آوازه نمى‏كند

چو خواهى كه نام تو گردد بلند ،

 بهر جا شوى شهره و ارجمند،

در اين ره چو بخشش ترا يار نيست‏

خنك آنكه جز بخششش كار نيست‏

776 «ما حصل الاجر بمثل الصّبر» هيچ چيزى مانند صبر تحصيل اجر نمى‏كند

چو خواهى باجر فراوان رسى 

بدين آرزو كى تو آسا