نيده‏اند

بپاداش نيكى شتابنده‏اند

بدى را به خوبى جزا مى‏دهند

رضا بر رضاى خدا مى‏دهند

835 «من احسن النّصيحة الأبانة عن القبيحة» كشف اعمال زشت (و منع كننده آن) از بهترين نصايح است

چو با پند و اندرز اى هوشيار،

بديهاى كس را كنى آشكار،

از آن نيست پندى پسنديده‏تر

نه چيزى از آن است بگزيده‏تر

836 «من اقبح اللّوم غيبة الأخيار» بدگوئى كردن از نيكان از بدترين ناكسى‏ها است

ز نيكان بغيبت مكن هيچ ياد

تو را فرصت زشتگوئى مباد

كه از آن نباشد بتر، ناكسى‏

از اين ره بمقصود خود كى رسى‏

837 «من افضل المكارم بثّ المعروف» منتشر ساختن نيكى از برترين بزرگواريها است

پراكندن نيكى اندر جهان ،

بتحسين نيكان گشودن زبان،

ز عقل و كمال مروّت بود

ز پاكىّ اصل و فتوّت بود

838 «من اشدّ عيوب المرء ان تخفى عليه عيوبه» از بدترين عيوب انسان آن است كه عيبهايش بر او پوشيده باشد

چو باشد عيوبت ز چشمت نهان ،

نباشى بخوبى تو آگه از آن،

خود آن باشد البتّه عيبى عظيم‏

از آن باش پيوسته در خوف و بيم‏

839 «من كمال الكرم تعجيل المثوبة» زود پاداش دادن از كمال بزرگوارى است

بپاداش نيكى نمودن شتاب ،

 فزودن بميزان اجر و ثواب،

كمال عطا و سخاوت بود

ز رادىّ و فرط كرامت بود

840 «من احسن العقل التّحلّى بالحلم» خود را بزيور بردبارى آراستن از نهايت خردمندى است

چو خواهى بهين زيور اى با خرد ،

 تو را جامه بردبارى سزد

بود حلم، از غايت عقل و راى‏

شكيبا نخواهد فتادن ز پاى‏841 «من التّوانى يتولّد الكسل» از سستى و تنبلى كسالت زايد

بپرهيز از سستى و كاهلى 

كه سستى پديد آيد از غافلى‏

نزايد ز سستى بجز درد و رنج‏

ز كوشش توانى رسيدن بگنج‏

842 «من علامات الإدبار مقارنة الأراذل» بفرومايگان پيوستن از نشانه‏هاى تيره روزى است

چو با ناكسان يار و همدم شوى ،

 سرانجام آشفته از غم شوى‏

دلالت كند بر نگون بختيت‏

چه حاصل ز اصرار و سر سختيت‏

843 «من افضل الورع اجتناب المحرّمات. من افضل البرّ برّ الأيتام» پرهيز از حرام از بالاترين پارسائيها است. به يتيمان نيكى كردن از برترين نيكى‏ها است

چو كس را بود اجتناب از حرام ،

بر او زهد و پرهيز باشد تمام‏

از آن نيست خيرى پسنديده‏تر ،

كه باشد ترا بر يتيمان نظر

844 «من عزّ النّفس لزوم القناعة» قناعت پيشه كردن از عزّت نفس است

قناعت گرامى كند بنده را

بر افرازد آن، خوار شرمنده را

توانگر شود گر بفقر اندر است‏

چو او را بهين خصلتى رهبر است‏

845 «من اشرف الشّيم الوفاء بالذّمم» وفاى بعهد از بهترين خويها است

بعهد و به پيمان وفا بايدت

بكردار، صدق و صفا بايدت‏

بود بهترين شيوه اين خلق و خوى‏

به پيمان شكستن مبر آبروى‏

846 «من افضل الأعمال ما اوجب الجنّة و انجى من النّار» بالاترين كارها آنست كه بيشتر بهشت را بر انسان واجب گرداند، و او را از دوزخ رهاننده‏تر باشد

چو كارى رساند ترا بر بهشت،

شود بر تو فرخنده ز آن سرنوشت،

رهاند ترا ز آتش دوزخ آن،

بود بهترين كارها بيگمان‏

847 «من طبايع الجهّال التّسرّع الى الغضب فى كلّ حال» در هر حالى زود خشمگين شدن از اخلاق جاهلان است

شتابنده بودن براه غضب ،

خود افكندن از خشم اندر تعب،

نباشد بجز شيوه جاهلان‏

صبورى، بود عادت عاقلان‏

848 «من اشرف افعال الكريم تغافله عمّا يعلم» از برترين كارهاى جوانمرد آنستكه خود را از آنچه ميداند به بيخبرى بزند

كريم ار ز عيبى بود با خبر، 

چو او را بود پاك اصل و گهر،

ز فرط شرافت تغافل كند

بود عارف امّا تجاهل كند

849 «من كمال السّعادة السّعى فى صلاح الجمهور» در اصلاح كار مردم كوشيدن از كمال خوش بختى است

سعادت بود سعى در كار خلق 

كشيدن بتن بارى از بار خلق‏

ز خدمت‏گزارى نكردن ابا

زدن گام اندر طريق صفا

850 «من امارات الأحمق كثرة تلوّنه» از نشانه‏هاى ابله آن است كه هر دم برنگى در آيد

نباشد بيك شيوه نادان همى

در آيد بيك رنگ او هر دمى‏

نه از وعده او توان بود شاد

نه بر كرده او بود اعتماد851 «من كمال الحماقة الاختيال فى الفاقة» كبر ورزيدن در حال نادارى از كمال ابلهى است

تكبّر ز هر كس بود ناپسند 

رسد بر تو از كبر و نخوت گزند

فقير ار تكبّر كند ز ابلهى است‏

به تحقيق از عقل و دانش تهى است‏

852 «من طبائع الأغمار اتعاب النّفوس فى الاحتكار» برنج افكندن مردم از راه احتكار شيوه نابخردان و ناآزموده كاران است

چو كس پيشه خود كند احتكار،

 از اين ره كند كار بر خلق زار،

ز پستىّ و جهل و عوامى بود

ز نا مردمىّ و ز خامى بود

853 «من افضل الدّين المروّة و لا خير فى دين كيس فيه مروّة» جوانمردى بالاترين كيش است و در دينى كه مردانگى نباشد هيچ خيرى نيست

بهين رسم ايمان مروّت بود

 كمال ديانت، فتوّت بود

بدينى مروّت نباشد، اگر،

چه از خير بينى تو در آن، دگر

854 «من الواجب على ذى الجاه ان يبذله بطالبه» بر صاحب قدرت و منزلت واجب است كه از جاه و مقام خود بخواهنده بذل كند و نياز او را برآورد

بود فرض بر صاحب عزّ و جاه

كه خواهنده را گيرد اندر پناه‏

دريغش نباشد ز بذل مقام‏

كند حاجتش را روا او، تمام‏

855 «من كرم النّفس التّحلّى بالطّاعة» خود را بزيور فرمان بردارى خدا آراستى، از بزرگى نفس است

بطاعت بياراستن نفس خويش،

ره بندگى را گرفتن به پيش،

نشان باشد از رادى و از كرم‏

كرم نيست تنها ببذل درم‏<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:326.txt">کلمات 856 الی 865</a><a class="text" href="w:text:327.txt">کلمات 866 الی 875</a><a class="text" href="w:text:328.txt">کلمات 876 الی 885</a><a class="text" href="w:text:329.txt">کلمات 886 الی 895</a><a class="text" href="w:text:330.txt">کلمات 896 الی 905</a><a class="text" href="w:text:331.txt">کلمات 906 الی 915</a><a class="text" href="w:text:332.txt">کلمات 916 الی 925</a><a class="text" href="w:text:333.txt">کلمات 926 الی 935</a><a class="text" href="w:text:334.txt">کلمات 936 الی 945</a></body></html>856 «من ساء خلقه ضاق رزقه. من كرم خلقه اتّسع رزقه» كسى كه بد خوى باشد تنگ روزى است. هر كس خوش خوى باشد روزيش زياد گردد

بود تنگ روزى، نكوهيده خوى

چو خار است در چشم مردم هم اوى‏

در رزق و روزى چو ايزد گشاد،

بپاكيزه خود هر چه او خواست داد

857 «من عرف بالكذب لم يقبل صدقة» كسى كه بناراستى نامور شود راستش را هم باور ندارند

مگو تا توانى گزاف و دروغ

چراغ دروغ است، بس بى‏فروغ‏

بناراستى گر شدى نامور،

كست راست باور ندارد دگر

858 «من قصد فى الغنى و الفقر فقد استعدّ لنوائب الدّهر» هر كس بهنگام نادارى و توانگرى ميانه‏روى كند، براى پيش آمدهاى روزگار آماده است

چو كس وقت فقر و بوقت غنى ،

ز افراط و تفريط باشد جدا،

نترسد ز پيش آمد روزگار

چو كوه است در جاى خود استوار

859 «من اساء الى نفسه لم يتوقّع منه جميل. من اساء الى اخوانه لم يتّصل به تأميل» از كسى كه بخودش بدى كند انتظار خوبى نمى‏رود. بكسى كه با بستگانش بدى كند اميدى نيست

چو با خود كند بد كس، اى هوشيار، 

تو از او اميد نكوئى مدار

و گر بد كند او باهل و عيال،

بخيرش نباشد اميد وصال‏

860 «من ساء ظنّه ساء وهمه» بد گمان بد انديش گردد

رسد بر تو از بد