گمانى خطر

برو فكر بد را ز سر كن بدر

كند بد گمانى، بد انديشه‏ات‏

نباشد چنين كارها پيشه‏است‏

861 «من ظفر بالدّنيا نصب و من فاتته تعب» هر كس دنيا را بدست آورد گرفتار شد و هر كس آنرا از دست داد برنج و سختى افتاد

چو دنيا بدست آورد آدمى،

 نباشد مصون از بلا او دمى‏

و گر رفتش از دست دنياى دون،

شود انده و سختى او فزون‏

862 «من تفاقر افتقر» هر كه خود را بنادارى زند نادار گردد

كسى كاو بخود بست فقر اى رفيق ،

نه بگرفت دست كسى در طريق،

سرانجام فقرش گريبان گرفت‏

نه كارى بامساك سامان گرفت‏

863 «من تكبّر حقّر» هر كس تكبّر كند كوچك شمرده شود

هر آن كس كه افتد به بند غرور،

شود عاقبت از ره راست دور

عزيز است اگر، خوار گردد بسى‏

شود كم بهاتر ز خار و خسى‏

864 «من أكثر هجر» هر كس بسيار بگويد مردم از او دورى كنند

سخن تا توانى تو كمتر بگوى 

ز بيهوده گفتن مبر آبروى‏

مكن دور از خود تو خلق خدا

چرا نيستت هيچ شرم و حيا

865 «من عرف نفسه فقد انتهى الى غاية كلّ معرفة و علم» كسى كه خود را بشناسد بمنتها درجه هر معرفت و دانشى رسيده است

چو كس نفس خود را شناسد درست ،

بتهذيب آن كوشد او از نخست،

مر او را بود غايت معرفت‏

بعلم است در آخرين مرتبت866 «من بصّرك عيبك و حفظك فى غيبك فهو الصّديق فاحفظه» هر كس ترا بعيبت بينا كند، و در غيابت آبرويت را محفوظ دارد، دوستى يكدل است، او را نگه دار

كند گر كست آگه از عيب خويش ،

بغيبت نگه داردت هر چه بيش،

نباشد چنو هيچ يارى صميم‏

نگه دار او را كه باشد حميم‏

867 «من احتاج اليك وجب اسعافه عليك» هر كس بتو نيازمند باشد، بر آوردن حاجت او بر تو واجب است

چو كس را به لطف تو باشد نياز،

كند دست حاجت بسويت دراز،

سزد گر تو سازى نيازش روا

خدايت دهد بهتر از آن جزا

868 «من زرع الإحن حصد المحن» كسى كه تخم كينه را در دل بكارد رنج و سختى بدرود

چو در سينه كارد كسى تخم كين ،

نباشد مقيّد بدستور دين،

نه او بدرود حاصلى جز محن‏

نه او بشنود جز نكوهش سخن‏

869 «من قبل عطاك فقد اعانك على الكرم» كسى كه بخشش تو را بپذيرد ترا در راه كرم يارى كرده است

عطاى ترا چون كند كس قبول ،

نگردد ز منّت نهادن ملول،

ترا در كرم كرده او ياورى‏

نه جز اين بود بهترين داورى‏

870 «من لم يصن وجهه عن مسئلتك فاكرم وجهك عن ردّه» كسى كه با خواستن چيزى آبرويش را نزد تو نگه نمى‏دارد، تو آبرويت را با ردّ نكردن خواهش او گرامى دار

چو كس آبرويش نثار تو كرد، 

شد از ذلّت خواستن، روى زرد

بده آنچه خواهد، مكن خويش پست‏

كه بر آبروى تو آيد شكست‏

871 «من عرف كفّ» هر كس عارف باشد از چيزهاى حرام و كارهاى بيهوده باز ايستد

چو باشد كسى اهل فهم و تميز،

مر او را ز دانش بود بهره نيز،

بپرهيزد او از بد و از حرام‏

بهر كار نيكو كند اهتمام‏

872 «من عجل زلّ» هر كس شتاب كند بلغزد

هر آن كس كه گرديد گرد شتاب ،

برفت از سر آب سوى سراب،

بلغزيد پايش بهنگام كار

بپرهيز جان من از اين شعار

873 «من كثر مزاحه استجهل» هر كس مزاح بيش كند، نادان شمرده شود

چو كس هزل را پيشه خود كند،

تبه فكر و انديشه خود كند

بنادانى او شهره گردد بسى‏

شود سخره هر كس و ناكسى‏

874 «من شهد لك بالباطل شهد عليك بمثله» كسى كه بسود تو شهادت دروغ دهد، بزيانت هم گواهى مى‏دهد

بسود تو چون كس گواهى دهد ،

شهادت بباطل كماهى دهد،

يقين دان كه آن مردك بى تميز

گواهى دهد بر زيان تو نيز

875 «من حرم السّائل مع القدرة عوقب بالحرمان» كسى كه در حال توانائى سائلى را محروم كند، دچار حرمان گردد

چو كس را بود قدرت و زور و زر ،

 براند اگر سائلى را ز در،

سرانجام گردد بحرمان دچار

بسر افتد از گردش روزگار876 «من نصح نفسه كان جديرا بنصح غيره» هر كس خودش را اندرز دهد، شايسته است ديگرى را هم نصيحت كند

چو كس خويشتن را نصيحت كند،

هم او دورى از هر قبيحت كند،

سزد گر نصيحت كند ديگرى،

چو او را بود رجحت و برترى‏

877 «من ابان لك عيوبك فهو ودّك. من ساتر عيبك فهو عدوّك» هر كس عيبهاى ترا بر تو آشكار كند دوست تو است. آنكه عيب ترا بپوشاند دشمن تو است

كند گر كس عيب ترا آشكار،

بود در رفاقت بسى استوار

چو عيب تو پوشيده دارد كسى،

ترا دشمن جان بود، او بسى‏

878 «من حسنت خليقته طابت عشرته» هر كس خوش خوى باشد معاشرت با او خوب است

كسى را كه اخلاق نيكو بود ،

هم او شاد و خندان و خوشرو بود،

چه نيكو بود همنشينىّ او

ترا بايد اين سان بود خلق و خو

879 «من طلب للنّاس الغوائل لم يامن البلاء» هر كس براى مردم شرّ و سختى بخواهد از گرفتارى ايمن نباشد

بيا تا توانى براى خدا،

 ميفكن تو خود را بدام بلا

مخواه از براى كسى شرّ و بد

كه چه كن سر انجام در چه فتد

880 «من مدحك فقد ذبحك. من حذّرك كمن بشّرك» كسى كه ترا ستايش كند ترا مى‏كشد. كسى كه ترا بترساند مانند كسى است كه بتو مژده خوبى داده است

بمدحت گشايد كسى چون زبان ،

كشد مر تو را او به سحر بيان‏

بانذارت ار كس كند اهتمام،

تو را باشد از او بشارت تمام‏

881 «من عذب لسانه كثر اخوانه» هر كس شيرين سخن باشد دوستانش بسيار شوند

ترا چرب و شيرين بود گر زبان ،

ببندى ز هر ناروائى دهان،

شود دوستانت برون از شمار

نبينى بجز سود از اين شعار

882 «من لم يصبر على كدّه صبر على الإفلاس» هر كس بر رنج و سختى كار خود صبر نكند در تنگدستى صبر خواهد كرد

ترا صبر بايد بهنگام رنج

كه صبر است در رنج مفتاح گنج‏

چو صبرت نباشد بهنگام كار

گه فقر خواهى شدن، بردبار

883 «من تواضع رفع» هر كس فروتنى پيشه كند بلند مرتبه گردد

هر آن كس كند پيشه افتادگى ،

شود نامور او بآزادگى‏

ز درد و ز رنج مذلّت رهد

سر انجام بر اوج عزّت رسد

884 «من حلم اكرم» هر كس بردبارى كند گرامى شود

شود بردبارى اگر پيشه‏ات ،

نباشد شتاب اندر انديشه‏ات،

گرامى شوى نزد خلق خدا

چنين است كردار اهل رضا

885 «من ظلم ظلم» هر كس ستم كند مورد ستم قرار گيرد

بتر در جهان از ستمكار نيست

چو هيچكس مردم آزار نيست‏

كشى بر كسى چون تو تيغ ستم،

ستم بينى از ديگرى لا جرم‏886 «من نصر الحقّ أفلح» هر كس حقّ را يارى كند پيروز گردد

هر آن كس كه او ياور حقّ شود ،

باحرار و ابرار ملحق شود

شود رستگار او بهر دو سراى‏

چنين زد امام سرافراز راى‏

887 «من اطمانّ قبل الاختبار ندم» هر كس پيش از آزمايش بچيزى يا ديگرى اعتماد كند، پشيمان گردد

چو بى آزمايش كنى اعتماد ،

بشخصى تو اى مرد نيكو نهاد،

پشيمان شوى آخر از كار خويش

رسد بر تو از هر طرف طعن و نيش‏

888 «من جاهد نفسه اكمل التّقى» هر كس با خود جهاد كند پرهيزكارى را كامل كرده است

كشد گر كسى نفس امّاره را،

گشايد بخود او در چاره را،

بتوفيق تقواى كامل رسد

بر او از خدا لطف شامل رسد

889 «من ساء ظنّه ساءت طوّيته» بد گمان بد انديش گردد

نباشد بتر كس از آن بد گمان ،

كه تير افكند نابجا از كمان‏

بد انديش گردد سرانجام او

گريزند مردم از اين خلق و خو

890 «من قنع برأيه فقد هلك» هر كس برأى خودش تنها اكتفا كند هلاك گردد

چو بر رأى خود كس كند اكتفا ،

نباشد 