ان حفظت اندر غياب‏

تو از گفته حقّ او سر متاب‏

902 «من توكّل على اللّه غنى عن عباده» كسى كه بر خدا توكّل كند از بندگانش بى نياز شود

توكّل كند كس چو بر كردگار ،

نگردد ز حكم قضا بيقرار

ز خلق خدا گردد او بى‏نياز

جهان آفرينش بود كارساز

903 «من قلّ أكله صفا فكره» هر كس خوراكش كم باشد فكرش روشن است

كسى را كه كم خوردن عادت بود،

همه عمر اندر سلامت بود

شود نيز روشن مر او را روان‏

نگردد ز درد و مرض ناتوان‏

904 «من كانت همّته ما يدخل بطنه كانت قيمته ما يخرج منه» كسى كه همّتش مصروف پر كردن شكمش باشد، ارزشش برابر چيزى است كه از شكمش بيرون مى‏آيد

كسى را كه همّت بخوردن بود ،

همه كار او بار بردن بود

برابر بود قدر آن زشتخو،

بدان كان برون آيد از بطن او

905 «من زاده الله كرامة فحقيق ان يزيد النّاس اكراما» كسى كه خدا بر بزرگيش افزوده است، بايد بيشتر مردم را گرامى دارد

چو كس را فزايد بزرگى خدا ،

كند قدرت و جاه و مالش عطا،

سزد گر فزايد باكرام خلق‏

و ز او نيز شيرين شود كام خلق‏906 «من زاد علمه على عقله كان وبالا عليه» هر كس دانشش بر خردش بچربد، علمش موجب گرفتارى او شود

چو كس را بود علم بيش از خرد،

ندانسته اندر ره كج رود

بر او گردد آن علم، وزر و وبال‏

ز نادانى او گردد آشفته حال‏

907 «من كثرت فكرته حسنت عاقبته» هر كس زياد بينديشد پايان كارش نيكو مى‏شود

چو انديشه كس را بود بيشتر،

 رود در ره مصلحت پيشتر،

نكو گردد او را سرانجام كار

شود كامياب و شود بختيار

908 «من لم يستحى من النّاس لم يستحى من اللّه سبحانه» كسى كه از مردم حيا نكند از خداوند پاك شرم ندارد

چو كس را نباشد ز مردم حيا ،

كجا شرمش آيد ز يكتا خدا

چو خواهى تو خشنودى كردگار،

برو خدمت خلق را كن شعار

909 «من ملك من الدّنيا شيئا فاته من الأخرة اكثر ما ملك» هر كس مالك چيزى از دنيا شود، بيش از آن از آخرتش از دستش مى‏رود

ز دنيا چو چيزى بدست آورى ،

ندانى كه بر خود شكست آورى‏

رود بيش از دستت از آخرت‏

خوش آن كس كه باشد نكو عاقبت‏

910 «من طلب صديق صدق وفيّا طلب من لا يوجد» كسى كه در جستجوى دوست صادق وفا دارى باشد، جوياى چيز ناياب است

چو جويد كسى دوستى با وفا ،

دلش روشن از نور صدق و صفا،

نيابد رود او براه خطا

نداند كند جستجو كيميا

911 «من اتّجر بغير فقه فقد ارتطم فى الرّبا» هر كس بدون آگاهى از علم فقه تجارت كند، در ربا خوارى افتد

نباشد چو كس آگه از علم دين ،

نداند چو احكام را با يقين،

بيفتد سرانجام اندر ربا

شود او گرفتار خشم خدا

912 «من ذكر اللّه سبحانه احيى اللّه قلبه و نوّر عقله» كسى كه بايد خداى پاك باشد، خدا دلش را زنده دارد و خردش را نيرو و روشنى بخشد

چو كس را بود ذكر ايزد شعار،

 بود فكر فردا و فرجام كار،

دلش را كند زنده يكتا خداى‏

كند روشن او را هم او عقل و راى‏

913 «من خلا عن الغلّ قلبه رضى عنه ربّه» هر كس دلش از كينه پاك شود، پروردگارش از او راضى مى‏شود

ز دل ريشه كينه چون كس كند

درون صافى او از حسادت كند،

شود راضى از او خداى كريم‏

هدايت شود بر ره مستقيم‏

914 «من سعى بالنّميمة حاربه القريب و مقته البعيد» كسى كه در سخن چينى بكوشد، قوم و خويش با او بجنگد و بيگانه او را دشمن دارد

چو كس سعى اندر سعايت كند،

سخن چينى ار او بغايت كند،

ستيزد بر او آنكه خويشش بود

ز بيگانه آزار، بيشش بود

915 «من لم يجهد نفسه فى صغره لم ينبل فى كبره» كسى كه در كوچكى رنج نكشد، در بزرگى استاد نگردد

نكوشد چو در كودكى كس بكار،

بسختى نباشد چو او پايدار،

چو گردد بزرگ، او نباشد بزرگ‏

بضعف اندر است او، مخوانش سترك‏916 «من اطاع امامه فقد اطاع ربّه» هر كس امامش را فرمان برد، براستى پروردگارش را فرمان برده است

چو كس از امامش اطاعت كند ،

از او ياد هر روز و ساعت كند،

چنان است كز پاك پروردگار،

اطاعت نموده است آن حقّ شعار

917 «من اسرع الجواب لم يدرك الصّواب» كسى كه در پاسخ دادن شتاب كند، صواب را درنيابد (بخطا رود)

كسى را چو سرعت بود در جواب ،

رود لا جرم در ره ناصواب‏

سخن تا توانى تو آهسته گوى‏

كه عاقل بپرهيزد از هاى و هوى‏

918 «من آمن خائفا من مخوفة امنه اللّه سبحانه من عقابه» هر كس بيمناكى را از خوف برهاند، خداوند او را از عذابش ايمن دارد

چو كس خائفى را رهاند ز بيم ،

شود راضى از او خداى رحيم‏

بپاداش كردار او، آن كريم‏

كند ايمنش از عذاب اليم‏

919 «من ادّعى من العلم غايته فقد اظهر من الجهل نهايته» هر كس ادّعا كند كه بآخرين مرتبه دانش رسيده، البتّه نهايت نادانيش را آشكار ساخته است

چو گويد كس از علم در غايت است ،

به عقل و خرد بهترين آيت است،

كند غايت جهل خود آشكار

گه آزمايش شود شرمسار

920 «من وقّر عالما فقد وقّر ربّه» هر كس دانشمندى را احترام كند، پروردگار خود را گرامى داشته است

چو كس عالمى را بدارد عزيز ،

به تحقيق باشد ز اهل تميز

خدا را نموده است او احترام‏

بر او باد صدها درود و سلام‏

921 «من عرف العبرة فكانّما عاش الأوّلين» آن كس كه عبرت آموز باشد، مانند آن است كه در ميان پيشينيان مى‏زيسته است

چو گيرد كسى عبرت از روزگار،

نگردد بر او هيچگه كار، زار

چنان است كان شخص روشن روان،

همى آيد از نزد پيشينيان‏

922 «من باع اخرته بدنياه خسرهما. من ابتاع اخرته بدنياه ربحهما» هر كس آخرتش را بدنيايش بفروشد، هر دو را از دست مى‏دهد. هر كس آخرتش را با دنيايش بخرد، از هر دو سود مى‏برد

كسى كآخرت را بدنيا فروخت ،

نداند هم آن و هم اينش بسوخت‏

كسى كآخرت را بدنيا خريد،

باو خير فانىّ و باقى رسيد

923 «من قعد به حسبه نهض به ادبه» كسى كه پستى گوهرش او را بيفكند، دانش و ادبش او را برافرازد

چو از پستى دودمان و نژاد ،

كسى را رود آرزوها بباد

كند دانش او را بسى سربلند

ز يمن ادب گردد او ارجمند

924 «من لم يصبر على مضض التّعليم بقى فى ذلّ الجهل» كسى كه رنج آموختن را تحمّل نكند، در خوارى نادانى بماند

نباشد چو در امر آموختن ،

تو را صبر بر سوزش سوختن،

بمانى تو در خوارى جهل خويش

 برى شرمسارى از اندازه بيش‏

925 «من اعترف بالجرائر استحقّ المغفرة» هر كس بگناهان خود اعتراف كند، سزاوار آمرزش است

چو اقرار ورزد كسى بر گنه ،

بداند كه باشد بسى رو سيه،

سزاوار باشد بعفو و گذشت‏

خوش آن كس كه گرد گناهى نگشت‏926 «من سلّ سيف البغى اغمد فى رأسه» هر كس تيغ ستم بر كشد بر سر خودش غلاف شود (بر مغز وى فرود آيد)

چو كس بر كشد تيغ ظلم و ستم ،

دل ناتوان را كند خون ز غم،

شود بر سرش تيغ كينش غلاف‏

چنين است پايان كار خلاف‏

927 «من زرع العدوان حصد الخسران» هر كس تخم دشمنى بكارد خوشه زيان بدرود

چو كارد كسى تخم كين در ضمير،

 كند دشمنى با صغير و كبير،

نه او بدرود جز زيان و ضرر

نه او باشد ايمن ز بيم و خطر

928 «من لم يتعلّم فى الصّغر لم يتقدّم فى الكبر» كسى كه در كوچكى دانش نياموزد، در بزرگى پيشوا نگردد

چو دانش بخردى نياموختى ،

نه ز علم و ادب توشه اندوختى،

بوقت بزرگى تو اى بينوا

چسان مى‏توانى شدن