 پيشوا

929 «من لم يتّعظ بالنّاس وعظ اللّه النّاس به» كسى كه از مردم عبرت نياموزد، خداوند او را عبرت ديگران قرار دهد

نياموزد ار كس ز مخلوق پند ،

نباشد مصون از زيان و گزند

خدايش كند عبرت ديگران‏

نمى‏باش از نفس خود در امان‏

930 «من لم يرض بالقضاء دخل الكفر فى دينه» هر كس بقضاى الهى راضى نباشد، كفر در دينش راه يابد

چو شاكى بود بنده‏اى از قضا ،

نپويد براه رضاى خدا،

ورا كفر در دين شود راهياب‏

ز حكم قضا و قدر سر متاب‏

931 «من شبّ نار الفتنة كان وقودا لها» كسى كه آتش فتنه را روشن كند، خودش هيزم آن مى‏شود

چو كس آتش فتنه روشن كند ،

بتن گر ز پولاد جوشن كند،

بسوزد در آن آتش آن نابكار

شود روز روشن بر او شام تار

932 «من جاهد الى اقامة الحقّ وفّق» هر كس در راه بر پاى داشتن حقّ بكوشد پيروز مى‏شود

كند كس چو اندر ره حقّ جهاد ،

به پيكار باطل بكوشد زياد،

سرانجام بر باطل آرد شكست‏

و را رايت فتح افتد بدست‏

933 «من لم يرحم النّاس منعه اللّه تعالى رحمته» كسى كه بمردم رحم نكند خداى بزرگ رحمتش را از او دريغ دارد

چو رحمت نيارد بمردم كسى ،

بود دور از راه شفقت بسى‏

كند رحمتش را خدا ز او دريغ‏

رود كوكب بخت او زير ميغ‏

934 «من لم يعرف الخير من الشّرّ فهو من البهائم» هر كس خوبى را از بدى باز نشناسد، از چهار پايان است

كسى كاو نه بشناسد از خير شرّ ،

بود عاجز از درك سود و ضرر،

بتحقيق او از بهائم بود

برنج اندر از جهل دائم بود

935 «من حفر لأخيه بئرا اوقعه اللّه فيه» هر كس براى همنوعش چاهى بكند، خدا خود او را در آن چاه مى‏افكند

چو كس چه كند بر سر راه خلق ،

نينديشد او هيچ، از آه خلق،

خدايش در آن چه فرو افكند

بر او از بدش عاقبت بد رسد936 «من شكى ضرّه الى غير مؤمن فكانّما شكى اللّه سبحانه» هر كس از گرفتاريش نزد غير مؤمنى شكوه كند، مانند اين است كه از خداى شكايت كرده است

چو كس نزد كافر شكايت كند ،

ز رنج و غم خود حكايت كند،

چنان است كز دست يكتا خداى‏

بود شاكى آن مردك بينواى‏

937 «من انس بتلاوة القران لم توحشه مفارقة الاخوان» كسى كه بخواندن قرآن انس گيرد، جدايى دوستان او را بوحشت نمى‏افكند

هر آن كس كه قرآن تلاوت كند ،

بدين شيوه نيك عادت كند،

نترسد وى از دورى دوستان‏

كند سير و گردش در اين بوستان‏

938 «من كان عند نفسه عظيما كان عند اللّه حقيرا» هر كس خودش را بزرگ شمارد، نزد خدا خوار است

چو باشد كسى راضى از نفس خويش ،

نداند كه باشد و را عيب بيش،

حقير است نزد خداى بزرگ‏

ضعيف است و نادان، نباشد سترگ‏

939 «من اضمر الشّرّ لغيره فقد بدء بنفسه» هر كس نسبت بديگرى بدى در دل گيرد، البتّه از خودش آغاز ميكند (اوّل خود او بد مى‏بيند)

به نيكى اگر نيستت دسترس ،

مينديش هرگز تو بد بهر كس‏

كه اوّل خود افتى تو در دام خويش‏

منه در ره ناكسى گام خويش‏

940 «من اكثر مسئلة النّاس ذلّ» هر كس از مردم زياد در خواست كند خوار گردد

چو كس خواهش خود مكرّر كند

ز خود خلق را او مكدّر كند

شود خوار و مردم گريزند از او

نماند بنزد كسش آبرو

941 «من خشنت عريكته افتقرت حاشيته» هر كس درشتخوى باشد، كنار او خالى گردد (مردم از او بگريزند)

ترا گر نكوهيده باشد روش ،

كند دشمن و دوستت سرزنش‏

شوند از تو اطرافيان تو دور

كجا دوست بتوان گرفتن بزور

942 «من استقصى على صديقه انقطعت مودّته» هر كس بر دوست خود خرده گيرى كند دوستى با او بريده شود

چو بر دوستان خرده گيرد كسى ،

سرانگشت حسرت بخارد بسى‏

گريزند از او دوستانش زياد

برندش همه دوستى را ز ياد

943 «من مكر حاق به مكره» كسى كه مكر كند، مكرش خودش را فرو گيرد

برو جان من گرد حيلت مگرد
 زبون است مكّار، او نيست مرد

سر راه خلق خدا چه مكن‏

كه در چه فتد عاقبت، چاهكن‏

944 «من ظلم يتيما عقّ اولاده» هر كس به يتيمى ستم روا دارد، چنان است كه اولاد خود را بيازارد و صله ايشان را قطع كند

ستم بر يتيمان سزاوار نيست

بتر ز آن بگيتى دگر كار، نيست‏

زنى بر يتيمى چو با ظلم نيش،

ندانى كه آزارى اولاد خويش‏

945 «من كان له فى اللّئام حاجة فقد خذل» هر كس نيازمند ناكسان گردد خوار شود

چو كس را نياز اوفتد بر لئيم ،

 بتر باشدش از عذاب اليم‏

شود خوار و درمانده از دست او

بپرهيز از خصلت پست او<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:336.txt">کلمات 946 الی 955</a><a class="text" href="w:text:337.txt">کلمات 956 الی 965</a><a class="text" href="w:text:338.txt">کلمات 966 الی 975</a><a class="text" href="w:text:339.txt">کلمات 976 الی 985</a><a class="text" href="w:text:340.txt">کلمات 986 الی 995</a><a class="text" href="w:text:341.txt">کلمات 996 الی 1002</a></body></html>946 «نصحك بين الملاء تقريع» چون كسى را در حضور مردم نصيحت كنى، او را نكوهش كرده‏اى

چو خواهى كسى را نصيحت كنى ،

چنان كن كه گويا مديحت كنى‏

نصيحت، نكوهش بود، در ملاء

پسنديده‏تر باشد اندر خلاء

947 «نعم الطّارد للهمّ الاتّكال على القدر» تكيه بر قضا و قدر رافع خوبى براى غصّه و غم است

برو تكيه بر حكم تقدير كن

 نه چون جاهلان ترك تدبير كن‏

چو كس را رضايت بود بر قضا،

شود از غم و رنج گيتى رها

948 «نكير الجواب من نكير الخطاب» «جواب بد نتيجه خطاب بد است»

چو كس را بزشتى نمايى خطاب ،

از او زشت خواهى شنيدن جواب‏

بدى را نباشد بجز بد جزا

مكن بد كه بد بينى از ناسزا

949 «نزّل نفسك دون منزلتها تنزّلك النّاس فوق منزلتك» خودت را از مرتبه‏ات پائين‏تر بياور تا مردم ترا از جايگاهت بالاتر ببرند

چو خواهى كه قدرت شود بيشتر،

 تو در راه عزّت روى پيشتر،

فرود آر نفس خود از جاى خويش‏

تواضع سزد مر ترا هر چه بيش‏

950 «نوم على يقين خير من صلاة على شكّ» بحال يقين خوابيدن بهتر از نماز خواندن با شكّ است

بود خفته بودن بحال يقين ،

بدل داشتن حبّ ايمان و دين،

نكوتر كه با شكّ و ترديد راى،

تو آرى نمازى برادر بجاى‏

951 «نفس المرء خطاه الى اجله» نفس كشيدن انسان گامهاى او بسوى مرگ است

شود كوته عمر تو از هر نفس

ترا غفلت از كار خود نيست بس‏

ترا او كشاند بسوى هلاك‏

نماند كسى زنده در روى خاك‏

952 «ولد السّوء يهدم الشّرف و يشين السّلف» فرزند بد شرف خانواده را از بين مى‏برد و گذشتگان را بد نام ميكند

چو فرزند باشد ترا ناخلف،

نماند دگر خاندان را شرف‏

دهد زحمت جدّ و آبا بباد

تو را همچو جانشينى مباد

953 «واضع العلم عند غير اهله ظالم له» كسى كه بنا اهل دانش بياموزد بعلم ستم كرده است

چو دانش بنا كس بياموختى،

دل اهل معنى بسى سوختى‏

بدانش ستم كردى اى اوستاد

ز ناكس نبايد كنى هيچ ياد

954 «واضع معروفه عند غير مستحقّه مضيّع له» كسى كه در باره غير مستحقّ خوبى كند، نيكى خود را تباه كرده است

بنا اهل نيكى سزاوار نيست

بهر جاى شايسته هر كار نيست‏

مكن نيكى خويشتن را تباه‏

برادر ز بيراهه بشناس راه‏

955 «و اللّه لا يعذّب الله سبحانه مؤمنا بعد الإيمان الّا بسوء ظنّه و سوء خلقه» بخدا سوگند خداوند پاك مؤمنى را عذاب نمى‏كند مگر بعلّت بد گمانى و كج خلقى وى.

بود دور از مؤمن پارساى ،

بروز قيامت عذاب خداى‏

مگر بد گ