مان باشد و زشتخوى‏

كه بد خوبتر باشد از زشتروى‏956 «وجيه النّاس من تواضع مع رفعة و ذلّ مع منعة» آبرومند كسى است كه با بلندى قدر فروتنى كند و با بزرگى كوچكى نمايد

كسى را بود عزّت و احترام ،

كه باشد فروتن چو دارد مقام‏

كند پيشه افتادگى آن بلند

بپرهيزد از نخوت آن ارجمند

957 «وزر صدقة المنّان يغلب اجره» گناه صدقه شخص منّت گذار بر ثواب آن مى‏چربد

چو با صدقه منّت گذارى بكس ،

ترا اين چنين بذل و انفاق بس‏

گناهش ز اجرش بود بيشتر

مزن بر دل بينوا نيشتر

958 «وجدت المسالمة ما لم يكن وهن فى الإسلام انجع من القتال» آشتى را هنگامى كه موجب ضعف اسلام نشود بهتر از جنگ و ستيز يافتم

بود آشتى به ز جنگ و ستيز

نباشد مگر هيچ راه گريز،

رسد صدمه از او باسلام ما

بزشتى گرايد از آن نام ما

959 «وجهك ماء جامد يقطّره السّؤال فانظر عند من تقطّره» آبروى تو آب سختى است كه خواهش آن را روان ميكند و مى‏ريزد، پس بنگر كه آن را نزد چه كسى مى‏ريزى

بود آبروى تو چون آب سخت

چو جاريش سازى شوى تيره بخت‏

چو با مسئلت كردى آنرا روان،

بينديش نزد كه ريزى تو آن‏

960 «ورع ينجى خير من طمع يردى» پرهيزى كه انسان را نجات دهد بهتر از طمعى است

كه او را هلاك كند

چو باشد بپرهيز راه نجات ،

تبه گردد از حرص و آزت حيات،

به از آزمندى بود آن ورع‏

بخوارى فتد آزمند از طمع‏

961 «وال ظلوم غشوم خير من فتنة تدوم» حاكم ظالم بيدادگر بهتر از فتنه‏اى است كه دوام يابد

اگر فتنه را بيش باشد دوام،

 كند فتنه‏گر بهر شورش قيام،

بود حاكم ظالم زشتكار،

نكوتر از آن فتنه پايدار

962 «وقار المعلّم زينة العلم» وقار معلّم آرايش علم است

وقار معلّم بود زيب علم

جمالش بود بردبارىّ و حلم‏

معلّم كند كار پيغمبرى‏

بخدمت نباشد از او بهترى‏

963 «وقّروا كباركم يوقّركم صغاركم» بزرگانتان را گرامى داريد، تا كوچكترانتان شما را محترم دارند

بزرگان خود را گرامى شمار

ترا گر بود جان من اين شعار،

كنند از تو كوچكتران احترام‏

به نيكىّ و خوبى برند از تو نام‏

964 «وعد الكريم نقد و تعجيل» وعده جوانمرد نقد و فورى است

جوانمرد را وعده نقد است و زود

نبيند كس از او بجز لطف وجود

بعهد و به پيمان بود پاى بند

خيانت بنزدش بود ناپسند

965 «وعد اللّئيم تسويف و تعليل» وعده ناكس امروز و فردا كردن و بهانه جوئى است

لئيم ار دهد وعده دير است و سست

تعلّل بود نيّتش از نخست‏

ندارد ز پيمان شكستن ابا

نترسد ز پيغمبر و از خدا966 «وق عرضك بعرضك تكرم و تفضّل تخدم و احلم تقدّم» آبرويت را با مالت حفظ كن، تا گرامى شوى، ببخش تا مخدوم گردى و بردبارى كن تا ترا مقدّم دارند

بمال ار نگه داشتى آبرو،

گرامى شوى اى پسنديده خو

ز بذل و ز بخشش تو سرور شوى‏

بحلم، از همه خلق برتر شوى‏

967 «همّ الكافر لدنياه و سعيه لعاجلته و غايته شهوته» كافر غم دنيايش را مى‏خورد و براى آن مى‏كوشد و رسيدن بشهوتش نهايت آرزويش ميباشد

بود بنده‏اى گر خدا ناشناس ،

نباشد به نيكى مر او را سپاس‏

بود شهوتش، غايت آرزو

شود صرف دنياى دون همّ او

968 «هدى من سلّم مقادته الى اللّه و رسوله و ولىّ امره» هر كس زمام كار خود را بخداى پاك و فرستاده او و امام زمانش وا گذاشت هدايت يافت

چو كس بر خدا و رسول و امام ،

سپارد زمام امورش، تمام‏

ز فيض هدايت شود بهره‏مند

نبيند بدنيا و عقبى گزند

969 «هدى من اطاع ربّه و خاف ذنبه» كسى كه از پروردگارش فرمان برد و از گناهش ترسيد، هدايت يافت

چو ترسان بود از گناهش كسى ،

برد طاعت حقّ تعالى بسى،

براه هدايت شود رهسپر

چه بر بنده از اين پسنديده‏تر

970 «يستدلّ على دين الرّجل بحسن تقواه و صدق ورعه» از حسن پرهيزكارى و صدق پارسائى انسان، بدين او پى برده مى‏شود

دليل است بر دين مرد اين دو چيز،

عيان است بر اهل فهم و تميز،

بود حسن تقوى و صدق ورع‏

ببر كندن چشم آز و طمع‏

971 «يستدلّ على العاقل باربع بالحزم و الاستظهار و قلّة الاغترار و تحصين الاسرار» از دور انديشى و پشتيبان گرفتن و كمتر مغرور شدن و راز نگه‏دارى انسان، بخردمنديش پى برده مى‏شود

نشان باشد از عقل و تدبير، حزم

بكارى چو گرديد عزم تو جزم‏

دگر راز دارىّ و ترك غرور

سوم پشت گرمى بوقت فتور

972 «يستدلّ على الادبار باربع سوء التّدبير و قبح التّبذير و قلّة الاعتبار و كثرة الاغترار» از چهار چيز به برگشت روزگار پى برده مى‏شود، سوء تدبير، اسراف، كمتر عبرت گرفتن و غرور زياد

بر ادبار باشد دليل اين چهار،

نياموختن عبرت از روزگار

دگر سوء تدبير و اسراف نيز

ز كف دادن از عجب و غفلت، تميز

973 «يستدلّ على عقل كلّ امرء بما يجرى على لسانه» از آنچه بر زبان هر كسى جارى مى‏گردد بخردش پى برده مى‏شود

شود آنچه جارى تو را بر زبان ،

 كنى هر چه از زشت و زيبا بيان،

دليل است بر عقل و بر راى تو

نسنجيده باشد اگر، واى تو

974 «يستدلّ على كرم الرّجل بحسن بشره و بذل برّه» گشاده روئى و نيكى كردن انسان دليل بر جوانمردى او است

دلالت كند بر كرم روى خوش

بود روى خوش آيت خوى خوش‏

دگر بذل احسان و نيكىّ و جود

چنين است پاكىّ اصل و وجود

975 «يستدلّ على اليقين بقصر الأمل و اخلاص العمل و الزّهد» كوتاهى آرزو و اخلاص در عمل و كناره‏گيرى از دنيا دليل بر يقين انسان است

حكايت كند اين سه چيز از يقين ،

ز ايمان و از استوارىّ دين‏

يكى نيّت پاك و قصد نكو

دگر زهد و كوتاهى آرزو976 «يستدلّ على مروّة الرّجل ببثّ المعروف و بذل الإحسان و ترك الامتنان» منتشر ساختن نيكى و احسان و دورى از منّت گذاشتن دليل بر جوانمردى است

بود اين سر از راد مردى نشان ،

 پراكندن نيكى اندر جهان،

ز منّت گذارى حذر داشتن،

دگر بذر جود و سخا كاشتن‏

977 «يستدلّ على اللّئيم بسوء الفعل و قبح الخلق و ذميم البخل» بد كردارى و زشتخوئى و بخل نكوهيده نشانه‏هاى شخص ناكس و پست است

دلالت كند بخل و كين بر لئيم

دگر زشتخوئى و خلق ذميم‏

دگر سوء رفتار و كردار بد

تو را عار مى‏بايد از كار بد

978 «يستدلّ على عقل الرّجل بالعفّة و القناعة» پاكدامنى و قناعت دليل بر عقل انسان است

ز پاكى چو يابد كسى زيب و فرّ،

بود از قناعت هم او بهره‏ور،

يقين دان نباشد بجز عاقل او

چو نادان ندارد چنين خلق و خو

979 «ينبغي لمن اراد صلاح نفسه و احراز دينه ان يجتنب مخالطة أبناء الدّنيا» كسى كه قصد اصلاح خود و حفظ دينش را دارد، بايد از آميزش با اهل دنيا بپرهيزد.

چو باشد ترا قصد تهذيب خويش ،

چو خواهى نگهدارى آئين و كيش،

سزد گر كنى گوشه‏اى اختيار

تو از اهل دنيا شوى بر كنار

980 «ينبغي لمن عرف سرعة رحلته ان يحسن التّاهّب لنقله» كسى كه ميداند بزودى از اين جهان رخت بر خواهد بست، بايد ساز و برگ رفتنش را بخوبى فراهم كند

چو كس باشد آگه ز تعجيل مرگ ،

سزد گر بود در پى ساز و برگ‏

بخوبى فراهم كند زاد ره‏

نگردد بروز جزا رو سيه‏

981 «ينبغي للعاقل أن يكتسب بماله المحمدة و يصون نفسه عن المسألة» خردمند بايد با مالش ستايش مردم را جلب كند و خود را از خواهش از آنان ب