0.مرحوم مظفر، از مفسران و دانشمندان برجسته اهل تسنن همچون ثعلبى، قندوزى و حاكم نقل مى‏كند كه همگى گفته‏اند: این آیه درباره على (ع) نازل شده است. 
[5] . به مآخذ زیر مراجعه كنید: شیخ صدوق، محمد بن على بن بابویه، الخصال، تصحیح: على اكبر غفارى، قم، منشورات جامعه المدرسین فى الحوزه العلمیه بقم، 1403 ه.ق، ج 2، ص 560.- طبرسى، احتجاج، نجف، مطبعه المرتضویه، 1350 ه.ق، ج 1، ص 75.
مهدي پيشوايي - سيره پيشوايان، ص 37986 «ينبغي لمن عرف دار الفناء ان يعمل لدار البقاء» كسى كه دنياى فانى را شناخت، شايسته است كه براى سراى باقى بكوشد

كسى كاو جهان را شناسد درست ،

نبازد بدو دل ز روز نخست‏

رود در پى توشه آخرت‏

كند فكر و انديشه عاقبت‏

987 «ينبغي ان يهان، مغتنم مودّة الحمقى» كسى كه دوستى ابلهان را غنيمت بشمارد، سزاوار خوارى است

چو با ابلهان كس شود همنشين ،

تو او را بچشم بزرگى مبين‏

سزد گر شود خوار و درمانده او

ز نزد همه دوستان رانده او

988 «يحتاج الاسلام الى الايمان يحتاج الأيمان الى الايقان، يحتاج العلم الى العمل» اسلام بايمان و ايمان بيقين و علم بعمل نياز دارد

بعلم و بدانش، عمل بايدت

بايمان، برادر يقين شايدت‏

بايمان، نياز است اسلام را

تو بردار جان من اين گام را

989 «يحتاج الإيمان الى الأخلاص» ايمان به نيّت و عمل پاك و خالص نيازمند است

ز اخلاص، ايمان پذيرد كمال

بود نيّت پاك، دين را جمال‏

باكسير اخلاص، قلب وجود،

طلا گردد اندر ركوع و سجود

990 «يطلبك رزقك اشدّ من طلبك له فأجمل فى طلبه» روزى تو بيش از آنكه تو آن را مى‏جوئى، جوياى تو است، پس در طلبش افراط مكن

مكن بيش در كسب روزى تلاش

 كمى اندر اين راه آهسته باش‏

بود از تو روزى شتابنده‏تر

رسد رزق مقسوم بى دردسر

991 «يسير الطّمع يفسد كثير الورع» اندكى آزمندى بسيارى از پارسائى را از بين مى‏برد

كند عاقبت اندكى حرص و آز،

در زشتكارى بروى تو باز

سرود زهد بسيار از آن بباد

تو را هيچگه آزمندى مباد

992 «يسير العطاء خير من التّعلّل بالاعتذار» چيز كمى بخشيدن بهتر از بهانه جوئى و عذر آوردن و ندادن است

عطاى تو گر اندك است اى كريم،

نباشد از اين ره ترا ترس و بيم‏

ز پوزش نكوتر بود بذل كم‏

مران سائلى را چو دارى درم‏

993 «يستثمر العفو بالإقرار اكثر ممّا يستثمر بالاعتذار» نتيجه گذشت از گناه با اقرار بهتر از نتيجه عفو با پوزش خواهى است.

ترا گر ندامت بود از گناه،

چو خواهى كه با پوزش آئى براه،

ز پوزش بود بهتر اقرار تو

گناه دگر باشد، انكار تو

994 «يمتحن المؤمن بالبلاء كما يمتحن بالنّار الخلاص» همانطورى كه زر خالص با آتش امتحان مى‏شود، مؤمن هم بوسيله گرفتارى آزمايش مى‏گردد.

شود مؤمن اندر بلا امتحان

بدانسان كه گردد طلا امتحان‏

چه خوش باشد، ار چون زر پر عيار،

نگردد در اين امتحان خوار و زار

995 «يتفاضل النّاس بالعلوم و العقول لا بالأموال و الأصول» مردم بوسيله دانش و خرد بر هم برترى مى‏يابند نه بواسطه دارائى و اصل و نسب

بزرگى بعقل است و علم است و راى

 گرامى‏تر است آنكه بد پارساى‏

چه نازى بمال و باصل و نسب،

ترا نيست گر مايه‏اى از ادب‏


996 «يجرى القضاء بالمقادير على خلاف الاختيار و التّدبير» خواست خدا بوسيله مقدّرات بر خلاف اختيار و چاره انديشى انسان جارى مى‏گردد

نباشد گريز از قضا و قدر

فراوان رسد بنده را، بيخبر

نگردى بتدبير از آن رها

گناه است خشم از رضاى خدا

997 «يفسد الطّمع الورع و الفجور التّقوى» آزمندى پارسائى و گنهكارى پرهيزكارى را از بين مى‏برد

شود فاسد از آزمندى ورع 

 ميفكن تو خود را بدام طمع‏

بود آفت زهد و تقوى، گناه‏

مكن نامه خويشتن را سياه‏

998 «يبلغ الصّادق بصدقه ما لا يبلغه الكاذب باحتياله» راستگو با صداقت خودش بهمان چيزى مى‏رسد كه دروغگو با حيله‏اش بدان دست نمى‏يابد

بدانجا كه كاذب نخواهد رسيد،

 بتدبير و تزوير و مكر شديد،

بدان مى‏رسد صادق از راستى‏

چه حاجت بكذب و كم و كاستى‏

999 «ينبى‏ء عن عقل كلّ امرء لسانه و يدلّ على فضله بيانه» زبان هر كس از خرد او خبر مى‏دهد و بيانش دليل بر ميزان دانشش ميباشد

زبانت ز عقلت حكايت كند

 بيانت ز فضلت روايت كند

تو را نيست گر عقل و فضل و ادب،

ز گفتار بيهوده بربند لب‏

1000 «وفور الأموال بانتقاص الأعراض لؤم» زيادى دارائى با كاستن از آبرو نا كسى است

چو كس را فراوان شود سيم و زر،

شود مكنت و ثروتش بيشتر،

به نقصان گرايد گرش آبرو،

بسى ناكس است آن نكوهيده خو

1001 «نصف العاقل احتمال و نصفه تغافل» نيمى از خردمند بردبارى و نيم ديگرش تغافل (خود را به بيخبرى زدن) است

خردمند را شيوه باشد دو كار

 ورا هست اين هر دو دائم شعار

تغافل كند نيم و نيم دگر،

بصبر و تحمّل برد او بسر

1002 «يمتحن الرّجل بفعله لا بقوله» انسان بكردارش آزمايش مى‏شود نه بگفتارش

شود آزمايش بكردار، مرد

 شناسا شود پهلوان در نبرد

عمل گر نباشد، ز گفتن چه سود

چو آتش فروزى، غرض نيست دود

پايان كتاب و عرض سپاس

بدرگاه يزدان يكتا، سپاس

 سپاسى فزونتر ز حدّ قياس‏

«سپاسى ز دامان گل پاكتر

ز آواى بلبل طربناكتر»

كه توفيق حق مر مرا شد رفيق

كه گامى زنم چند در اين طريق‏

گزينم گل تازه زين بوستان‏

برم ارمغان در بر دوستان‏

معطّر كنم ز آن مشام خرد

 زنم سكّه‏اى نو، بنام خرد

ادب را دهم زيب و فرّ با هنر

شود رغبت انگيزتر، اين اثر

دگرگون كنم راه و رسم كهن 

روان گويم از قول مولى، سخن‏

بتاريخ بهمن مه شصت و چار،

گزيدم ز گفتار او من، هزار

مرا عزم گرديد آن گاه جزم

كه اين گفته‏ها را در آرم بنظم‏

به شش ماه آماده شد نظم و نثر

بزد سر بافلاك، اين طرفه قصر

چو مهر آمد و سال شد شصت و پنج

رسيدم پس رنج، آنگه بگنج‏

نوشتش بخطّ خود «اميدوار»

كه پشت و پناهش بود كردگار

هم «عبد الرّضا» ى هنرمند من،

همان خوب و فرزانه فرزند من،

نوشت آنچه سرفصل و ديباچه بود

در اين كار سعى فراوان نمود

سپس «صالحى» نسخ آنرا نوشت

خدايش دهد جاى اندر بهشت‏

«هدائى» بخواند اين كتاب شريف

در اين فنّ نباشد مر او را حريف‏

بتحريض من او بسى جهد كرد

دهد اجر، يزدان بدين پاك مرد

«ذبيح كلانتر» بشهر اراك،

كه چون من بود اهل اين آب و خاك‏

فراهم نمودى از آن نسخه‏ها

دهد اجر و پاداش نيكش خدا

چو شد اين كتاب مقدّس تمام،

برفتم سوى «هنجنى» با سلام‏

كه در چاپ آن او كند ياورى‏

نمايد در اين باره، هم داورى‏

بود اوستاد سخن، «هنجنى»

 بدور است «دكتر» ز كبر و منى‏

هم او «دفتر نشر» را برگزيد

بر اين هر دو از من سپاسى مزيد

عمو زاده من، «بنى هاشمى»

 كه باشد در ايثار او حاتمى،

به تهران در اين ره پى كار بود

چو بخت من، او نيز بيدار بود

مرا ياورى كرد لطف على

كه گفتم سخنها، بدين سان جلى‏

الهى بحقّ امامان پاك،

به «خير النّساء» اختر تابناك،

بحقّ محمّد، گرامى رسول

ز «مجدى» كن اين كار و خدمت قبول‏

بخدمتگزاران دين و وطن،

بدين راد مردان و ياران من،

بهر كس كه سهمى در اين كار داشت،

بهر كس كه