ت بزند ارزش دوستى اش ساقط مى گردد. به هر حال در خورى و شايستگى دوست وقتى بهتر معلوم مى شود كه تا چه حد حاضر است در رفع نياز آدمى بكوشد، و نيز به وقت عصبانيت، چه مقدار حريم دوستى را رعايت مى نمايد و از بدگويى و رساندن ضرر و زيان به دوست خويش، پرهيز مى كند. اينك به گلستان هميشه سر سبز و كلام نورانى اميرالمومنين على عليه السلام سرى مى زنيم. 

آيينه حديث

آزمايش دوست: كفى بالصحبه اختبارا [ غرر الحكم، ج 2، ص 557، ح 27. ] براى رفيق گرفتن، همان آزمون كافى است.

لا تامن صديقك حتى تختبره و كن من عدوك على الشد الحذر [ همان، ص 810، ح 151. ] از دوستت ايمن مباش تا اين كه او را بيازمايى و بسيار با احتياط با دشمنت برخورد كن.

لزوم شناخت رفيق راه: سل من الرفيق قبل الطريق [ نهج البلاغه، نامه ى 31. ] پيش از آن كه درباره ى راه بپرسى، درباره ى رفيق راه بپرس.

اهميت آزمايش در رفاقت: من اتخذ اخا بعد حسن الاختبار دامت صحبته و تاكدت مودته [ غرر الحكم، ج 2، ص 695، ح 1260. ] كسى كه پس از آزمايش صحيح، كسى را به دوستى برگزيند، رفاقتش پايدار و دوستى اش استوار خواهد ماند.

آزمايش قبل از دوستى: قدم الاختبار واجد الاستظهار فى اختيار الاخوان و الا الجاك الاضطرار الى مقارنه الاشرار [ همان، ص 541، ح 98. ] در بر گزيدن دوستان و برادران، آزمايش را مقدم دار و در كار جستن پشتيبان بكوش، و گر نه، ناچارى، تو را مجبور مى كند كه با بدان و ناپاكان نزديكى و دوستى كنى.

نتيجه ى ناسنجيده دوست گرفتن: من اتخذ اخا من غير اختبار الجاه الاضطرار الى مرافقه الاشرار [ غرر الحكم، ج 2، ص 695، ح 1259. ] كسى كه ناسنجيده و بدون آزمايش با ديگران پيمان دوستى مى بندد، ناچار بايد به رفاقت اشرار و افراد فاسد تن در دهد.

عشق و محبت دروغين: من عشق شيئا اعملى بصره و امرض قلبه [ نهج البلاغه، خطبه ى 109. ] هر كس به چيزى بيهوده و بدون اهداف والاى الهى عشق ورزد، عشق و دوستى دروغين چشمان او را نابينا و قلبش را بيمار مى سازد.
اى بسا ابليس آدم روى هست 	  	پس به هر دستى نبايد داد دست .

آزمايش حساب شده: من عرف من اخيه وثيقه دين و سداد طريق فلا يسمعن فيه اقاويل الرجال [ نهج البلاغه، خطبه 141. ] كسى كه "در آزمايش حساب شده" از دوست خود، اطمينان و استقامت در دين و درستى راه و رسم زندگى مشاهده كند، ديگر نبايد به سخنان اين و آن توجه نمايد.

دوست خوب ميزان سنجش: الحازم من تخير لخلته، فان المرء يوزن بخليله [ غرر الحكم، ج 1، ص 89، ح 2048. ] دور انديش كسى است كه دوست نيك را بگزيند، زيرا كه مرد به دوستش سنجيده مى شود.
و اول بگو با كيان زيستى 	  	كه تا من بگويم كه تو كيستى .نشانه هاى دوست و راه هاى شناخت

آينه هم خوبى ها را نشان مى دهد و هم بدى ها را، دوست خوب نيز چنين است. آنيه خوبى و بدى را به همان مقدار كه هست نشان مى دهد، دوست خوب نيز چنين است. آينه خوبى و بدى ما را به خودمان نشان مى دهد، دوست خوب نيز چنين است. وقتى در آينه عيب خود را مى بينيم بدون ناراحتى آن را برطرف مى كنيم، اگر دوست ما عيبمان را گفت بى هيچ ملالى از او تشكر مى كنيم.

اگر جلو آينه قرار نگيريم عيب هاى خودمان را نمى بينيم. دوست خوب از دوستش مى خواهد كه عيب هايش را به او بگويد.

در زمينه ى نشانه هاى دوست و راه هاى شناخت آن، رهنودها و سفارش هاى فراوانى در قرآن و كلام معصومين عليهم السلام وجود دارد. خداوند در قرآن مى فرمايد: با كسانى شكيبايى "و انس و دوستى" داشته باش كه صبح و شام به ياد خداوند هستند. [ كهف "18" آيه 28. ]

رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: با كسى دوست شويد كه ديدار او شما را به ياد خدا اندازد، مايه ى افزونى دانش شما گردد و عمل او شما را به ياد آخرت بيندازد. [ امالى طوسى، ج 1. ]

امام صادق عليه السلام به كسى كه از حقوق مسلمان بر ديگرى سوال كرده بود فرمود:

هفت حق است كه واجب است و اگر يكى از اين حقوق از دست برود و رعايت نگردد، انسان نافرمانى خدا را نموده است.

راوى عرض كرد: قربانت گكردم آن حقوق چيست؟

حضرت فرمود: من دوست تو هستم، مى ترسم آن حقوق را زير پا بگذارى و حفظ نكنى، بدانى و عمل نكنى.

عرض كرد: به خدا پناه مى برم.

حضرت فرمود: كمترين حقى كه مسلمان نسبت به تو دارد اين است كه براى او دوست بدارى آنچه براى خودت دوست دارى و بد بدانى آنچه را براى خود بد مى دانى. حق دوم اين است كه مواظب باشى او را عصبانى نكنى و سعى كنى او را خشنود سازى و دستورش را اطات نمايى. حق سوم اين كه با بدن و مال و زبان و دست و پا به او كمك نمايى. حق چهارم آن كه راهنما و آيينه اش باشى. حق پنجم اين است كه تو سير نباشى و او گرسنه باشد، سيراب نباشى و او تشنه باشد، پوشيده نباشى و او عريان باشد. حق ششم آن است كه اگر تو خادم دارى اما دوست تو ندارد، بايد خدمتگزارت را بفرستى لباس هاى او را بشويد، برايش غذا تهيه كند و رختخوابش را پهن نمايد. حق هفتم اين است كه سوگندش را بپذيرى، دعوتش را قبول كنى و هر گاه بيمار شد به عيادتش بروى. به تشييع جنازه اش حاضر شوى و هر گاه فهيمدى حاجتى دارد قبل از اين كه بگويد آن را انجام دهى و وى را ناگزير نكنى كه انجام آن كار را از تو درخواست كند.

وقتى اين حقوق را رعايت كردى و دوستى شما برقرار گرديده است. [ اصول كافى، ج 2، ص 169. ] 

آيينه حديث

شناخت دوست: فى الضيق يتبين حسن مواساه الرفيق [ غرر الحكم، ج 2، ص 512، ح 31. ] خوش رفتارى به گاه تنگى و سختى پديدار مى گردد.

راه شناسايى: فى الضيق و الشده يظهر حسن الموده [ همان، ص 514، ح 69. ] در تنگى و سختى، خوبى محبت و دوستى پديدار مى گردد.

دوست آن باشد كه گيرد دست دوست
در پريشان حالى و درماندگى .

عند كثره الافضال و شده الاحتمال الخلاله [ غرر الحكم، ج 2، ص 490، ح 19. ] دوستى به هنگام بسيارى بخشش ها و سختى تحمل ها و بردبارى ها "از دوست" محقق مى گررد.

عند نزول الشدائد يخرب حفاظ الاخوان [ همان، ص 489، ح 6. ] به هنگام فرود آمدن سختى ها بنيان نگهدارى برادران، ويران مى شود "و هر كسى دنبال كار خودش رفته به دوستش نمى پردازد".

دوستى و غمخوارى: من اهتم بك فهو صديقك [ همان، ص 645، ح 606. ] دوست تو كسى است كه غمخوار تو باشد.

دوست واقعى: من احبك نهاك [ همان، ص 613، ح 76. ] دوستدار تو، تو را از بدى باز مى دارد.

آن كس كه تو را به راستى دوست بود
از هر روش زشت تو را دور كند.

بهترين دوست: من ابان لك عن عيوبك فهو ودودك [ غرر الحكم، ج 2، ص 641، ح 555. ] هر كس عيب هاى تو را بر تو آشكار سازد، دوست تو همان است.

دوست وفادار: لا ينتقل الودود الوفى عن حفاظه و ان اقصى، [ همان، ص 850، ح 389. ]

دوست وفادار، روى از دوستى نگرداند اگر چه رانده و دور كرده شود.

دوست صميمى: من بصرك عيبك و حفظك فى غيبك فهو الصديق فاحفظه [ غرر الحكم، ج 2، ص 679، ح 1084. ] هر كس عيب تو را بر تو بنماياند و در پنهان آبرويت را حفظ كند، دوست صميمى تو است، از وى نگهدارى كن.
دوست دارم كه دوست عيب مرا 	  	همچو آيينه پيش رو گويد
نه كه چون شانه با هزار زبان 	  	پشت سر رفته مو به مو گويد.

رفيق شفيق: من دعاك الى الدار الباقيه و اعانك على العمل لها 