لقى ربه 
با خود انديشيدم كه آيا با دستى بريده (بى يار و ياور) حمله كنم ، يا آن كه در برابر اين تيرگى كور (و گمراه كنند0) شكيبا بمانم ، تيرگى كه بزرگسال در آن پير مى شود و خردسال مويش سپيد مى گردد و مومن در آن چندان رنج مى برد تا به ديدار پروردگارش بشتابد. (332)
337. نگرش على عليه السلام به روزگار
اعلموا! رحمكم الله ! اءنكم فى زمان القائل فيه بالحق قليل ... قتاهم عارم ، و شائبهم آثم ، و عالمهم منافق 
بدانيد، خدايتان رحمت كناد! كه شما در روزگارى به سر مى بريد كه حقگويان اندكند... جواناشان بدخورى و ناسازگارند و پيرانشان گنهكار و عالمانشان منافق (333)
338. دعاى على عليه السلام 
اللهم اجعل نفسى اول كريمة تنتزعها من كرائمى ، و اءول وديعة ترتجعها من ودائع نعمك عندى 
خدايا! نخستين چيز گرامى كه از من مى گيرى و نخستين امانت از نعمت هاى امانت داده است به من كه باز مى ستانى جان من باشد. (334)
339. توصيف روزگار
اءيها الناس ! انا قد اصبحنا فى دهر عنود، و زمن كنود يعد فيه المحسن مسئا و يزداد الظالم فيه عتوا، لا ننتفع بما علمنا، و لا نسال عما جهلنا
در توصيف روزگار خود مى فرمايد: اى مردم ! ما در روزگارى منحرف و زمانه اى ناسپاس به سر مى بريم . نيكوكار، بدكار به شمار مى آيد و ستمكار بيش از پيش بر طغيانش مى افزايد. از آن چه مى دانيم بهره مند نمى شويم و آن چه را نمى دانيم نمى پرسيم . (335)
340. علم غيب در روزگار بعدى 
سياءتى عليكم من بعى زمان ليس فيه شى ء اءخفى من الحق ، و لا اءظهر من الباطل .. و لا فى البلاد شى ء اءنكر من المعروف ، و لا اءعرف من المنكر! پس از من روزگارى بر شما فرا خواهد رسيد كه در آن زمان چيزى پنهان تر از حق و چيزى آشكارتر از باطل نيست ... و در شهرها چيزى ناپسندتر از كار نيك و پسنديده تر از كار زشت وجود ندارد. (336)
341. عظمت محبت على عليه السلام 
لو اءحبنى جبل لتهافت ..
اگر كوهى مرا دوست بدارد درهم فرو ريزد. (337)
342. آسانى مرگ دنيا در قياس با آخرت 
موتات الدنيا اءهون على من موتات الاخره 
مرگ هاى دنيا، براى من از مرگ هاى آخرت آسان تر است . (338)
343. نظر امام عليه السلام نسبت به دنيا
اءنا كاب الدنيا لوجهها، و قادرها بقدرها، و ناظرها بعينها 
من اين جهان را به دور انداخته ام و چهره اش را به خاك ماليده ام و آن را درست اندازه گيرى كرده ام و به حقيقت آن بينا هستم . (339)
344. توصيف آخر زمان از زبان امام على عليه السلام 
و ذلك زمان لا ينجو فيه الا كل مؤ من نومة ، اءن شهدا لم يعرف ، و اءن غاب لم يفتقد، اءولئك مصابيح الهدى ، و اعلام السرى ، ليسوا بالمساييح ، و لا المذاييع البذر، اءولئك يفتح الله لهم اءبواب رحمته ، و يكشف عنهم ضراء نقمته 
در آن زمان (آخر الزمان ) هيچ كس نجات پيدا نمى كند مگر مؤ من گمنام ، در ميان مردم است ولى او را نشناسند، و در ميان جمعيت كه نباشد كسى سراغ او را نگيرد، آنها چراغ هاى هدايت و نشانه هاى رستگارى اند، نه فتنه انگيزند و اهل فساد، و نه سخن چين اند،نه عيب جويى و آبروريزى مى كنند و نه بيهوده گويند. خدا درهاى رحمت خود را به روى آنان گشوده و از گزند خشم خود نگاهشان داشته است . (340)
345. مرد نمايان نامرد
من خطبته و هو يستنهض بها الناس حين ورد خبر غزو الانبار من قبل جيش معاوية فلم ينهضوا: يا اءشباه الرجال و لا رجال ! حلوم الاطفال ، و عقول ربات الحجال ، لوددت اءنى لم اءركم و لم اءعرفكم معرفُة - و الله جرت ندما، و اءعقبت سدما. قاتلكم الله ! لقد ملاتم قلبى قيحا، و شحنتم صدرى غيظا، و جرعتمونى نغب التهمام اءنفاسا، و اءفسد تم على راءيى بالعصيان و الخذلان 
خطبه اى است از آن حضرت عليه السلام هنگامى كه خبر هجوم لشكريان معاويه به انبار به او رسيد و مردم از اين خبر تحريك نشده بودند: اى نامردان مرد نما! روياهاى كودكان در دلتان عقول زنان حجله نشين در مغزتان اى كاش شما را نمى ديدم و نمى شناختم ! سوگند به خدا، اين شناخت پشيمانى بر من آورد و اندوه ها به دنبال داشت . خدا نابودتان كناد! قلبم را با خونابه پر كرديد و سينه ام را از خشم مالامال نموديد و غم هاى متوالى را جرعه پس از جرعه به من خورانديد و راءى و نظرم را با نافرمانى و تنها گذاشتن من مختل ساختيد. (341)
346. شگفتا از سخن دشمن 
عجبا لا بن النابغة ! يزعم لاهل الشام اءن فى دعابة و اءنى امروء تلعبابةُ: اءعافس و اءمارس ! لقد قال باطلا، و نطق آثما... 
شگفتا از پسر نابغه (عمر بن عاص )! براى اهل شام ادعا مى كند كه من داراى روحيه شوخ و مردى لهوگرا هستم ! كشتى گيرى هستم كوشا كه كار من به زمين زدن مردان و تلاش بر آن است . اين نابكار باطل گفته و سخن معصيت كارانه به زبان آورده است . (342)
347. مقام اهل بيت عليه السلام 
نظرت فاذا ليس لى رافد، و لا ذاب و لا مساعد، الا اءهل بيتى فضنت بهم عن المنية فاءعضيت على القذى 
نگريستم و ديدم (براى گرفتن حق خويش ) يار و ياورى و مدافع و همكارى جز اهل بيت خويش ندارم كه راضى به مرگ آنان نبودم و به ناچار چشمى را كه خس و خاشاك در آن رفته بر هم نهادم . (343)
348. شناخت مقام على عليه السلام 
ءاءقنع من نفسى باءن يقال : هذا اءمير المومنين ، و لا اءشار كهم فى مكاره الدهر، اءو اءكون اءسوة لهم فى جشوبة العيش ! فما خلقت ليشغلنى اءكل الطيبات ، كالبهيمة المربوطة ؛ همها علفها، اءو المرسلُة شغلها تقممها تكترش ‍ من اءعلافها، و تلهو عما يراد بها، اءو اءترك سدى اءو اءهمل عابثا 
آيا من درباره خود به اين امر قانع باشم كه مردم به من اميرالمومنين بگويند، اما در سختى هاى روزگار با آنان شريك نباشم ، يا در زندگى خشن و دشوار اسوه و مقتداى ايشان نگردم ؟من براى اين آفريده نشده ام كه خوردن غذاهاى پاكيزه مرا سرگرم سازد و در اين باره همچون چارپايى باشم كه افسار او را در كنارى بسته باشند و همه توجه و علاقه او به علوفه و خوراك خود باشد، يا همانند حيوانى رها و آزاد باشم كه كار او به هم زدن زباله ها و يافتن چيزى از ميان آن ها و پر كردن شكم خود از آن است و از قصدى كه براى او دارند (كه سرش را ببرند و گوشتش را بخورند) غافل است و نيز آفريده نشده ام كه بيهوده رها شوم و مهمل و بيكار بمانم . (344)
349. احوال آدمى در دنيا
قيل له : كيف نجدك يا اءميرالمومنين ؟فقال عليه السلام : كيف يكون حال من يفنى ببقائه ، و يسقم بصحته ، و يؤ تى من ماءمنه ! 
به اميرالمؤ منين عليه السلام گفته شد: حال تو را چگونه مى يابيم ؟
آن حضرت عليه السلام پاسخ داد: چگونه است حال كسى كه هر چه در دنيا باقى بماند و عمل كند، به فنا و نيستى نزديك مى گردد و با سلامتى خود به سوى بيمارى مى رود و در پناهگاه امن خود مرگ به او مى رسد. (345)
350. اطاعت با شناخت 
عليكم بطاعة من لا تعذرون بجهالته 
بر شما باد اطاعت كسى كه از شناختن او معذور نيستيد. (346)
351. سرزنش على عليه السلام 
ما كنت لا عتذر من اءنى كنت اءنقم عليه اءحداثا؛ فان كان الذنب اءليه ارشادى و هدايتى له ؛ فرب ملوم لا ذنب له 
من چنين نبودم كه بابت عيب هايى كه بر عثمان به خاطر بدعت هايى كه در دين وارد كرده بود مى گرفتم عذر ب