واهم ، پس اگر راهنمايى و هدايت من براى او، گناهى براى من به حساب مى آيد (پاسخ من اين است كه ) چه بسا سرزنش شده اى كه مرتكب گناه و خطايى نگرديده است . (347)
352. رستگارى در دورى از دنيا
اءليك عنى يا دنيا، فحبكك على غاربك ... هيهات ! من وطى ء دحضك زلق ، و من ركب لججك غرق ، و من ازور عن حبائلك وفق ، والسالم منك لا يبالى اءن ضاق به مناخه ، و الدنيا عنده كيوم حان انسلاخه . اعزبى عنى ! فوالله لا اءذل لك فتستذ لينى ، و لا اءسلس لك فتقود دينى 
اى دنيا! از من دور شود كه ريسمانت را برپشتت افكندم (رهايت كردم ). من از چنگال هاى تو رهيده ام و از دام هاى تو گريخته ام و از افتادن در لغزشگاه هاى تو دورى كرده ام ... افسوس ! هر كس به لغزشگاه تو قدم گذاشت لغزيد هر كس در ژرفگاه هاى تو وارد شد غرق گشت ، آن كه از دام هاى تو رهيد رستگار شد و كسى كه از دست تو به سلامت ماند، چه باك كه در دنيا به سختى گذراند؛ زيرا دنيا در نظر او به منزله روزى است كه زوالش نزديك است . از من دور شود! كه به خدا سوگند، من رام تو نگردم كه خوارم سازى و سر به فرمان تو ننهم كه مرا هرجا خواهى بكشانى . (348)
353. امام هدايتگر
اءنما مثلى بينكم كمثل السراج فى الظلمة ، يستضى ء به من ولجها
مثل من در ميان شما مثل چراغى است در تاريكى كه هر كس به سوى نور او شتابد از او نور و روشنى جويد. (349)
354. اميد به دنيا
ساءل معاوية ضرار بن ضمرة الشيبانى عن اءميرالمؤ منين عليه السلام : فقال : اشهد لقد راءيته فى بعض مواقفه و قد اءرخى الليل سدوله و هو قائم فى محرابه قابض على لحيته ، يتململ تململ السليم و يبكى بكاء الحزين و يقول : يا دنيا يا دنيا، اءليك عنى ! اءبى تعرضت ؟اءم الى تشوقت ؟لا حان حينك هيهات ! غرى غيرى ، لا حاجة لى فيك ، قد طلقتك ثلاثا لا رجعة فيها! فعيشك قصير، و خطرك يسير، و اءملك حقير. آه من قلة الزاد، و طول الطريق ، و بعد السفر، و عظيم المورد 
معاويه از ضرار بن ضمره شيبانى درباره اميرالمؤ منين عليه السلام پرسيد، ضرار گفت : گواهى مى دهم كه در شبى تاريك او را ديدم كه در محرابش ‍ ايستاده و محاسنش را گرفته است و مثل مارگزيده به خود مى پيچد و مانند مصيبت زده گريه مى كند و مى فرمايد: اى دنيا! از من دور شود، آيا خود را به من عرضه مى كنى ! يا آرزومند منى ؟مباد آن روز كه مرا بفريبى ، هيهات ! ديگرى را بفريب ، مرا به تو نيازى نيست ، من تو را سه طلاقه كرده ام كه رجوعى در آن نيست ، زندگى در تو كوتاه است و اهميت تو اندك و اميد به تو حقير. آه از كمى توشه و درازى راه و دورى سفر و عظمت آن جا كه وارد مى شويم . (350)
355. بى ارزش دنيا
و لله لدنيا كم هذه اءهون فى عينى من عراق خنزير فى يد مجذوم
به خدا سوگند، كه دنيا شما در نظر من از استخوان يك خوك در دست فردى جذامى بى ارزش تر است . (351)
356. توجه به زندگى به جاى آخرت 
اءف لكم ! لقد سئمت عتابكم ! اءرضيتم بالحياة الدنيا من الاخرة عوضا؟و بالذل من العز خلفا! اذا دعوتكم الى جهاد عدو كم دارت اءعينكم ، كانكم من الموت فى غمرةُ، و من الذهول فى سكرة . يرتج عليكم حوارى فتعمهون و كاءن قلوبكم ماءلسُة فاءنتم لا تعقلون 
اف بر شما! خسته شدم بس كه سرزنشتان كردم ! آيا به جاى آخرت به زندگى دنيا دل خوش كرده ايد؟و به جاى عزت به خوارى تن داده ايد! هر گاه شما را به پيكار با دشمنتان فرا مى خوانم ، چشمانتان چنان در كاسه مى گردد كه گويى در چنگال مرگ گرفتار آمده ايد و در غفلت به سر مى بريد. باب گفتگوى من با شما بسته شده و شما سرگردانيد، گويى دل هايتان آميخته به جنون شده و از اين رو تعقل نمى ورزيد. (352)فتنه خوارج 
357. احتجاج امام در موضوع حكمين 
قد كنت نهيتكم عن هذه الحكومة فاءبيتم على اءباء (المخالفين ) المنابذين ، حتى صرفت راءيى اءلى هوا كم ، و اءنتم معاشر اءخفاء الهام سفهاء الاحلام ؛ و لم آت - لا اءبالكم - بجرا، و لا اءردت لكم ضرا 
من شما را از اين حكميت باز داشتم ؛ اما شما چون دشمن (يا مخالف ) از پذيرش اين دستور من سر باز زديد تا جايى كه راءى خود را در كار هواى شما كردم كه گروهى سبكسر و نابخرد هستيد. من براى شما - اى ناكسان - شر و بدى نياوردم و زيان و ضررى برايتان نخواستم . (353)
358. پيشگويى عاقبت خوارج 
لما قتل الخوارج فقيل له : يا امير المومنين ! هلك القوم باءجمعهم : كلا و الله اءنهم نطف فى اءصلاب الرجال ، و قرارات النساء، كلما نجم منهم قرن قطع ، حتى يكون آخرهم لصوصا سلابين 
خوارج كه كشته شدند به اميرمؤ منان عرض شد: اى اميرالمؤ منين ! اين جماعت همه نابود شدند. حضرت فرمود: هرگز به خدا قسم ! كه آن ها نطفه هايى در پشت مردان و زهدان هاى زنان هستند، هرگاه شاخى از آنان برويد قطع گردد تا اين كه سرانجام از آنان عده اى راهزن و دزد برجاى ماند. (354)
359. در آوردن چشم فتنه 
اءيها الناس ! فاءنى فقاءت عين الفتنة ، و لم يكن ليجترى عليها اءحد غيرى بعد اءن ماج غيهبها، و اشتد كلبها 
اى مردم ! من چشم فتنه را در آوردم و در زمانى كه تاريكى آن موج مى زد و هارى و سختى آن اوج گرفته بود كسى جز من جراءت دفع آن را نداشت . (355)
360. سپاهى شريك جرم قتل 
فو الله لو لم يصيبوا من المسلمين الا رجلا و احدا معتمدين لقتله ، بلا جرم جره لحل لى قتل ذلك الجيش كه ؛ اذ حضروه فلم ينكروا، و لم يدفعوا عنه 
در روايتى از امام على عليه السلام درباره اصحاب جمل آمده است : به خدا سوگند، اگر حتى يك نفر از مسلمانان را بدون جرم و گناهى به عمد مى كشتند، كشتن همه آن سپاه بر من روا بود؛ زيرا آن لشكر حضور داشته اند و كشتن آن بى گناه را زشت نشمرده و از وى دفاع نكرده اند. (356)
361. حكمين نادان 
فاءجمع راءى ملئكم على اءن اختاروا رجلين ، فاءخذنا عليهما اءن يجعجعا عند القرآن ، و لا يجاوزاه ، و تكون اءلسنتهما معه و قلوبها تبعه . فتاها عنه ، و تركا الحق و هما يبصرانه 
آن گاه راى بزرگان شما بر اين شد كه دو مرد را انتخاب كنند و ما از آنان پيمان گرفتيم كه مطابق قرآن عمل كنند و از آن فراتر نروند و زبانشان با قرآن باشد و دل هايشان پيرو آن ؛ امام از قرآن دست كشيدند و حق را فرو گذاشتند در حالى كه آن را مى ديدند. (357)
362. نهى از كشتن خوارج 
لا تقاتلوا الخوارج بعدى ؛ فليس من طلب الحق فاءخطاه ، كمن طلب الباطل فاءدركه 
بعد از من با خوارج نجنگيد (خوارج را نكشيد)؛ زيرا كسى كه طالب حق باشد و به آن نرسد، همچون كسى نيست كه جوياى باطل باشد و به آن دست يابد. (358)
363. قاسطين ، ناكثين ، مارقين 
لما نهضت بالامر نكثت طائفة ، و مرقب اءخرى ، و قسط آخرون ، كانهم لم يسمعا الله سبحانه يقول : (تلك الدار الاخرة نجعلها للذين لا يريدون علوا فى الارض و لا فسادا و العاقبُة للمتقين ، بلى و الله ! القد سمعوها و وعودها، ولكنهم حليت الدنيا فى اءعينهم و راقهم زبرجها 
آن گاه كه خلافت را به دست گرفتم گروهى پيمان شكستند و دسته اى از دين بيرون شدند و گروهى راه ستم را در پيش گرفتند. گوى نشنيدند كه خداى سبحان مى فرمايد: آن سراى آخرت را براى كسانى قرار مى دهيم كه خواهان سركش و فساد نباشند و پايان نيك از آن پرهيزگاران اس