اه نيست ! خدا پدرانشان را خير دهد آيا هيچ يك از آنها، با سابقه تر و پيشگام تر از من در ميدان ها بوده اند؟ آن روز كه من پاى به ميدان نبرد گذاشتم ، هنوز بيست سال نداشتم و هم اكنون بيش از شصت سال از عمرم گذشته است ، ولى آن كس كه فرمانش را اجرا نمى كنند، طرح و نقشه اى ندارد (هر اندازه فكر او بلند و نقشه او دقيق باشد هرگز به نتيجه نمى رسد!)(85)

82 حق على بر امت پيامبر 

اى مردم مرا بر شما و شما را بر من حقى است . اما حق شما بر من آن است كه خير خواهى خود را از شما دريغ ندارم و بيت المال را در راه شما صرف كنم ، و شما را تعليم دهم تا از جهل و نادانى نجات يابيد و شما را تربيت كنم و آداب بياموزم تا بدانيد.
و اما حق من بر شما اين است كه در بيعت خويش با من وفادار باشيد و در آشكار و نهان از خيرخواهى دريغ نورزيد، هر وقت شما را بخوانم اجابت نماييد و هرگاه فرمان دهم اطاعت كنيد.(86)

83 اميد شهادت  

به خدا اگر اميد شهادت به هنگام برخورد با دشمن نداشتم بر مركب خويش سوار مى شدم و از شما فاصله مى گرفتم و مادام كه نسيم ها به سوى شمال و جنوب در حركتند (هيچ گاه ) به سراغ شما نمى آمدم زيرا شما بسيار طعنه زن ، عيب جو، روى گردان از حق و پر مكر و حيله هستيد. تعداد فراوان شما با كمى اجتماع افكارتان سودى نمى بخشد، من شما را به راه روشنى واداشتم كه جز افراد ناپاك در آن هلاك نگردند. آن كس كه در اين راه استقامت كند به بهشت رود و هر كس بلغزد به آتش دوزخ گرفتار شود.(87)

شكايت از قريش  

(عبدالرحمان بن عوف ) مرا گفت : اى پسر ابوطالب ! تو به اين امر (خلافت ) بسيار دل بسته اى ؟ گفتم : دل بسته و شيفته آن نيستم بلكه ميراث رسول خدا (ص ) و حق را خواسته ام . ولاى امت وى در رتبه بعد از او براى من است و شما حريص تر از من هستيد كه ميان من و حقم حايل گشته ايد و با زور و شمشير آن را از من گرفته ايد.
بار خدايا! من از قريش به درگاه تو شكايت مى كنم ، آنها قطع رحم كردند و روزگارم را تباه ساختند و حق مرا انكار كردند، و مرا حقير شمردند و منزلت والاى مرا كوچك دانستند و در مخالفت با من اجتماع و اتفاق كردند. حق مرا كه همانند لباس بر تن بود به تاراج بردند و سپس گفتند: اگر خواهى با رنج و اندوه شكيبا باش و يا با حسرت و دريغ جان بسپار!
به خدا سوگند! آنها اگر مى توانستند، نسبت خويشاوندى مرا هم انكار مى كردند چنان كه پيوند سببى را قطع كردند اما راهى بر اين كار نيافتند.
حق من بر اين امت همانند مردى است كه از قومى بستانكار باشد (و او بايد تا رسيدن زمان طلب خود صبر كند) پس اگر آن قوم به وظيفه عمل كرده و حق او را ادا كنند آن را با تشكر و سپاس مى پذيرد و اگر در تسليم حق او تا موعود تاءخير انداختند، باز آن را مى گيرد بى آن كه سپاس ‍ گزارد. آرى مرد اگر رسيدن حقش به تاءخير افتد بر او عيبى نيست ، بلكه عيب بر كسى است كه حقى را به دست آورد كه از آن او نباشد. نكوهش ‍ بايد كسى شود كه آنچه حق او نيست بگيرد. رسول خدا (ص ) ضمن وصاياى خود به من فرمود:
(اى پسر ابوطالب ! ولايت امت من با تو است . پس اگر بر زمامدارى تو با عافيت و هم دلى تن دادند و ولايت را بر تو واگذاشتند، به تصدى و اداره آن قيام كن و اگر اختلاف كردند آنها را به حال خود واگذار، كه خداوند سبحان براى تو نيز راهى براى رهايى از مشكلات فراهم خواهد ساخت ).(88)

85 نهراسيدن از مرگ  

هنگامى كه در جنگ صفين ، آب به تصرف امام (ع ) در آمد و از لشكر معاويه برايى استفاده از آب ممانعتى به عمل نيامد، مدتى جنگ متوقف شد، لذا عده اى شايع كردند كه علت عدم صدور فرمان جنگ اين است كه آن حضرت از كشته شدن مى هراسد و گروهى گفتند كه شايد در وجوب جنگيدن با لشكريان شام شك و ترديد دارد. امام (ع ) در پاسخ آنان چنين فرمودند:(89)
اما اين كه مى گوييد مسامحه در جنگ به خاطر ترس از مرگ است (درست نيست ) به خدا سوگند هيچ باك ندارم ، از اين كه به سوى مرگ بروم يا مرگ به سراغ من آيد. و اگر تصور مى كنيد در مبارزه شاميان ترديد داشته باشيم ؟ به خدا سوگند هر روزى كه جنگ را تاءخير مى اندازم به خاطر آن است كه آروز دارم عده اى از آنها به جمعيت ما بپيوندند و هدايت شوند، و در لابه لاى تاريك هاى پرتوى از نور هدايت مرا ببينند و به سوى من آيند، و اين براى من از كشتار آنان در حال گمراهى محبوب تر است ، اگر چه در صورت كشته شدن نيز بار گناه را خود بر گردن دارند.(90)

86 كينه قريش  

هر كينه اى كه قريش از رسول خدا (ص ) بر دل داشت (و جراءت اظهار و يا فرصت ابراز آن را نيافت ) پس از رحلت آن حضرت ، همه را بر من آشكار ساخت و تا توانست بر من ستم كرد...
قريش چه از جان من مى خواهد؟ اگر خونى از آنها ريخته ام به امر خدا و فرمان رسولش بوده است . آيا پاداش كسى كه در اطاعت خدا و رسول او (ص ) بوده است ، بايد چنين داده شود؟!
... قريش ، دنيا را به نام ما خورد و بر گرده ما سوار شد!
شگفتا از اسمى بدان پايه از حرمت و عظمت و مسمّايى بدين حدّ از خوارى و خفّت !.(91)

87 بى علاقگى به ولايت و فرمانروايى  

به خدا سوگند! من نه به خلافت رغبتى داشتم و نه به ولايت و زمامدارى بر شما علاقه اى . ولى شما مرا به پذيرفتن آن دعوت كرديد و آن را به من تحميل نموديد. آنگاه كه حكومت و زمامدارى به من رسيد، به كتاب خدا نظر انداختم و به دستورى كه داده و ما را در حكم كردن بدان امر فرموده بود متابعت كردم . به سنت و روش پيامبر(ص ) توجه نموده به آن اقتدا نمودم ، و نيازى به حكم و راءى شما و ديگران پيدا نكردم . هنوز حكمى پيش نيامده كه آن را ندانم و نياز به مشورت شما و برادران مسلمان خود پيدا كنم . اگر چنين پيشامدى مى شد از شما و ديگران روى گردان نبودم !.(92)

88 شكوه هاى امام از ابوبكر و عمر 

كسى كه پس از پيامبر خدا (ص ) زمام امور را بر كف گرفت ، هر روز كه مرا مى ديد زبان به معذرت خواهى مى گشود و از من عذرخواهى مى كرد و مسؤ ليت غصب حق من و شكستن بيعت را به گردن ديگرى مى انداخت و از من حلاليت مى طلبيد.
من پيش خود مى گفتم : دوران چند روزه رياست او كه سپرى گشت ، (خود به خود) حقى كه خداوند براى من قرار داده است به سهولت به من باز خواهد گشت ، بى آن كه در اسلام نوپا، اسلامى كه به عهد جاهليت نزديك است (و خطر ارتداد آن را تهديد مى كند) رخنه و شكاف ايجاد گردد و بى آن كه من بستر نزاع را گسترده باشم و اين و آن را به منازعه كشانده باشم تا در نتيجه يكى به حمايت از من و ديگرى به مخالفت با من پردازد و گفتگوها از دايره سخن به ميدان كشيده شود، به ويژه آن كه شمارى از خاصّان ياران پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم كه من آنها را به خوبى و ديانت مى شناختم آشكارا و نهان پشتيبانى كرده بودند و به من پيشنهاد حمايت داده بودند تا برخيزم و حق خود را باز ستانم . اما هر بار من آنها را به صبر و آرامش فرا مى خواندم و اميد بازگشت حق خويش را بدون جنگ و خونريزى به آنها نويد مى دادم ...
... تا اين كه عمر او به سر آمد. اگر روابط مخصوص او با عمر نبود و از پيش با هم تبانى نكرده بودند گمان نمى كنم كه ابوبكر آن را از من دريغ مى داشت ، چه اين 