كه او گفتار رسول گرامى (ص ) را آنگاه كه من و خالد بن وليد را رهسپار يمن كرده بود، خطاب به (بريده اسلمى ) شنيده بود و به ياد داشت . آن روز پيامبر(ص ) به ما فرمود:
(اگر ميان شما جدايى افتاد پس هر كس آنچه به نظرش مى رسد و آن را صحيح مى داند عمل كند. و اگر با هم مجتمع بوديد پس آن چه عملى مى گويد برگزينيد و به راءى او عمل كنيد... او ولى شما و سرپرست شما پس از من خواهد بود.)
اين سخن پيامبر خدا (ص ) را هم ابوبكر و هم عمر شنيده بودند. اين هم بريده كه هم اكنون زنده است (مى توانيد از او بپرسيد).
اما او چنين نكرد بلكه همين كه نشانه هاى مرگ را در خود مشاهده كرد كسى را نزد عمر فرستاد و او را عهده دار ولايت و خلافت كرد.
... جاى بسى حيرت و شگفت است از كسى كه در زمان حيات خود، بارها فسخ بيعت را از مردم درخواست نموده و گفته است : (اقيلونى فلست بخيركم و علىّ فيكم ) حال چگونه است كه در واپسين دم زندگانى خود، خلافت را به رفيقش مى سپارد؟!(93)

89 اندوه على (ع ) 

از سخنان على (ع ) بعد از رحلت پيامبر(ص ) است : (و اجعفراه و لا جعفر لى اليوم و احمزتاه و لا حمزة لى اليوم : (آه ! جعفر و حمزه كجايند؟ امروز ديگر جعفر و حمزه ندارم ).
و نيز از گفتار آن حضرت در شوراى خلافت بعد از رسول خدا (ص ) است كه خطاب به اهل شورا فرمود: (شما را به خدا سوگند مى دهم آيا در ميان شما كسى وجود دارد كه برادرى مانند برادرم جعفر (ع ) داشته باشد، كه در بهشت به دو بال و پر آراسته شده و هر جا كه بخواهد به پرواز در مى آيد).
در پاسخ گفتند: (نه ، ما چنين برادرى نداريم ).
فرمود: (آيا در ميان شما كسى هست كه عمويى همانند عموى من حمزه (ع ) شير خدا و شير رسول خدا و سيد شهيدان داشته باشد؟).
آنها در پاسخ گفتند: خدا را گواه مى گيرم كه ما چنين عمويى نداريم .(94)
آرى حضرت حمزه (ع ) با ايثار و فداكارى هاى خود در فراز و نشيب هاى روند تكاملى اسلام ، به خصوص در جنگ احد، به چنين مقام ارجمندى از مرتبه و درجه رسيده كه على (ع ) دلاور مرد تاريخ ، به وجود او، افتخار مى كند. و همچنين افتخار به وجود سردار سلحشور حضرت جعفر طيّار (برادرش ) مى كند كه در جنگ موته به شهادت رسيد.(95)

90 شكايت از ياران  

ابان از سليم نقل مى كند كه گفت : در اطراف اميرالمؤ منين (ع ) نشسته بودم و گروهى از اصحاب نزد آن حضرت بودند. يك نفر عرض كرد: يا اميرالمؤ منين ، چه خوب است مردم را براى رفتن به جنگ ترغيب فرمايى .
حضرت برخاست و خطبه اى ايراد كرد و طىّ آن فرمود: من شما را براى رفتن به جنگ ترغيب نمودم ولى شما نرفتيد، و خيرخواهى شما را نمودم ولى شما نپذيرفتيد، و شما را فرا خواندم ولى گوش نكرديد. شما حاضران همچون غايب و زنده هاى همچون مرده و كرانى صاحب گوش هستيد. بر شما حكمت تلاوت مى كنم و شما را به موعظه اى شفا بخش و كفايت كننده نصيحت مى كنم و به جهاد با اهل ظلم و جور ترغيب مى نمايم ، ولى به آخر سخنم نرسيده شما را مى بينم كه در حلقه هاى پراكنده متفرق شده ايد و براى يكديگر شعر مى گوييد و ضرب المثل مى آوريد و از قيمت خرما و شير مى پرسيد.
دستتان بريده باد! از جنگ و آمادگى براى آن خستگى نشان داده ايد، و قلبهايتان را از ياد آن آسوده كرده ايد، و خود را با اباطيل و مطالب گمراه كننده و عذرهاى واهى مشغول كرده ايد.
واى بر شما! با آنان بجنگيد قبل از آن كه با شما بجنگند. به خدا قسم ، هرگز قومى در وسط خانه خود مورد حمله قرار نمى گيرند مگر آنكه ذليل مى شوند. قسم به خدا گمان ندارم شما گفته هايم را عملى كنيد تا دشمنانتان كار خود را بكنند، و من هم دوست داشتم كه آنان را مى ديدم و با بصيرت و يقينم خدا را ملاقات مى كردم و از چشيدن درد گرفتاريهاى به شما و از همنشينى با شما راحت مى شدم .
شما همچون گله شترى هستيد كه چوپان آن گم شده باشد. هر چه از يك طرف جمع آورى شوند از سوى ديگر پراكنده مى شوند.
اين طور كه من مى بينم به خدا قسم گويا شما را مى نگرم كه اگر جنگ شعله بگيرد و مرگ شدت يابد همچون شكافتن سر و همچون انفراج زن هنگام وضع حمل كه دست لمس كننده اى را مانع نمى شود، از اطراف على بن ابى طالب پراكنده مى شويد.(96)

91 ديروز اميرالمؤ منين بودم امروز ماءمور 

اميرالمؤ منين (ع ) با مشاهده آن حال فاجعه آميز (فريب خوردن لشكر با قرآن هاى روى نيزه ) برخاست و لشكريان خود را مخاطب ساخته فرمود:
(اى مردم پيوسته وضع من با شما طبق دلخواهم بود تا آنكه جنگ شما را ناتوان و درمانده كرد و سوگند به خدا كه جنگ شما را گرفت و رها كرد و دشمنتان را گرفت و رها نكرد و اين ضايعات (جنگى ) آنهارا بيشتر ناتوان و درمانده كرده جز آنكه من ديروز اميرالمؤ منين (ع ) (و دستور دهنده ) بودم و امروز ماءمور (و فرمانبردار) و نهى كننده بودم ، و اكنون نهى شده هستم ، و شما ماندن و بقا (در دنيا) را دوست داريد و من نمى توانم شما را به چيزى كه اكراه داريد مجبور سازم .)
و در نقل شيخ مفيد (ره ) اين گونه است كه چون قرآن ها بر سر نيزه كردند، امام (ع ) فرمود:
(واى بر شما! اين يك نيرنگ است ، اين مردم قرآن را نمى خواهند چون اهل قرآن نيستند، پس از خدا بترسيد و با همان بينشى كه داشته ايد جنگ با اينها را ادامه دهيد و اگر اين را نكنيد دچار پراكندگى خواهيد شد و پشيمان خواهيد گشت در وقتى كه پشيمانى براى شما سود ندهد).
و در حديث ديگرى است كه اميرالمؤ منين (ع ) هنگامى كه آن وضع را مشاهده كرد فرمود:
اى بندگان خدا من از هر كس به پذيرفتن كتاب خدا شايسته ترم ، ولى معاويه ، عمر و بن عاص ابن ابى معيط، حبيب بن مسلمه و ابن اءبى سرح اهل دين و قرآن نيستند، من اينها را بهتر از شما مى شناسم ، من با ايشان در كودكى مصاحبت كرده ام و در بزرگى هم مصاحب بوده ام ، در كودكى بدترين كودكان بودند و در بزرگى نيز بدترين مردان و به راستى اين سخن حقى است كه هدف باطل از آن دارند، به خدا سوگند اينها قرآن را بلند نكرده اند! اينها قرآن را مى شناسند ولى بدان عمل نمى كنند و آنها جز به منظور نيرنگ و فريب آن را بلند نكرده اند.!(97)نص بر امامت حضرت علی (ع)
ینادیهم یوم الغــدیر نبیـهم بخــم و اسـمع بالـنبی مـنادیــا 
فقال له قم یا علی و اننی رضیتك من بعدی اماما و هادیا (حسان بن ثابت) 
در سال دهم هجری پیغمبر اكرم صلی الله علیه و آله از مدینه حركت و بمنظور ادای مناسك حج عازم مكه گردید، تعداد مسلمین را كه در این سفر همراه پیغمبر بودند مختلف نوشته اند ولی مسلما عده زیادی بالغ بر چند هزار نفر در ركاب پیغمبر بوده و در انجام مراسم این حج كه به حجه الوداع مشهور است شركت داشتند. نبی اكرم صلی الله علیه و آله پس از انجام مراسم حج و مراجعت از مكه بسوی مدینه روز هجدهم ذیحجه در سرزمینی بنام غدیر خم توقف فرمودند زیرا امر مهمی از جانب خداوند بحضرتش وحی شده بود كه بایستی بعموم مردم آنرا ابلاغ نماید و آن ولایت و خلافت علی علیه السلام بود كه بنا بمفاد و مضمون آیه شریفه زیر رسول خدا مامور تبلیغ آن بود: 
یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله یعصمك من الناس. [1] 
ای پیغمب