ی ص 19 و كتب دیگر. 
[4] . روضه الواعظین جلد 1 ص 103-احتجاج طبرسی جلد 1 ص 161-ارشاد مفید و كتب دیگر. 
[5] . فصول المهمه ابن صباغ ص 25-شواهد التنزیل جلد 1 ص 190-مناقب ابن مغازلی ص 16-27-شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید جلد 1 ص 362-ذخائر العقبی ص 67-ینابیع الموده ص 37-تفسیر كبیر فخر رازی و تفاسیر و كتب دیگر. 
[6] . فصول المهمه ص 28. 
[7] . وجوه قرآن ص 278. 
[8] . بحار الانوار جلد 37 ص 119 نقل از تفسیر قمی ص 277-ارشاد مفید و كتب دیگر. 
[9] . شواهد التنزیل جلد 1 ص 193-مناقب ابن مغازلی شافعی-الغدیر جلد 1 
[10] . بحار الانوار جلد 37 ص 156-شواهد التنزیل جلد 1 ص 157. 
[11] . برای توضیح بیشتر بجلد 5 تفسیر المیزان مراجعه شود. 
[12] . تذكره ابن جوزی چاپ قدیم باب دوم ص 20.
فضل الله كمپاني - علي كيست؟، ص 59
بخش سوم : آتش زدن بيت على (ع ) 
92 سقيفه  

على (ع ) هنوز از غسل و تكفين جسد مطهر پيغمبر اكرم (ص ) فارغ نشده بود كه كسى وارد شد و گفت : يا على عجله كن كه مسلمين در سقيفه بنى ساعده جمع شده و مشغول انتخاب خليفه هستند. على (ع ) فرمود: سبحان اللّه ! اين جماعت چگونه مسلمان مى باشند كه هنوز جنازه پيغمبر دفن نشده در فكر رياست و حبّ جاه هستند؟
هنوز على (ع ) سخن خود را تمام نكرده بود كه شخص ديگرى رسيد و گفت : امير خلافت خاتمه يافت ، ابتدا كار مهاجر و انصار به نزاع كشيد و بالاخره كار خلافت بر ابوبكر قرار گرفت و جز معدودى از طايفه خزرج تمام مردم با وى بيعت كردند.
على (ع ) فرمود: دليل انصار بر حقانيت خود چه بود؟
عرض كرد: چون نبوت در خاندان قريش بود آنها نيز مدعى بودند كه امامت هم بايد از آن انصار باشد ضمنا خدمات و فداكارى هاى خود را در مورد حمايت از پيغمبر و ساير مهاجرين حجّت مى دانستند.
على (ع ) فرمود: چرا مهاجرين نتوانستند جواب قانع كننده اى به انصار بدهند؟
عرض كرد: جواب قانع كننده انصار چگونه است ؟
على (ع ) فرمود: مگر انصار فراموش كردند كه پيغمبر (ص ) دفعات زياد مهاجرين را خطاب كرده و مى فرمود: كه انصار را عزيز بداريد و از بدن آنها در گذريد، اين فرمايش پيغمبر دليل اين است كه انصار را به مهاجرين سپرده است و اگر آنها شايسته خلافت بودند مورد وصيت قرار نمى گرفتند بلكه پيغمبر مهاجرين را به آنها توصيه مى فرمود.
آنگاه فرمود: سخن بسيار گفتند و خلاصه كلام آنها اين بود كه ما از شجره رسول خداييم و به كار خلافت از انصار نزديكتريم .
على (ع ) فرمود: چرا مهاجرين روى حرف خودشان ثابت نيستند اگر آنها از شجره رسول خدايند من ثمره آن شجره هستم ، چنانچه نزديكى به پيغمبر (ص ) دليل خلافت باشد كه من از هر جهت به پيغمبر از همه نزديك ترم .
علاوه بر آيات قرآن و اخبار و احاديث نبوى در مورد خلافت على (ع ) همين فرمايش خود او براى پاسخ دادن با استدلالات مهاجرين و انصار كه در سقيفه جمع شده بودند كافى به نظر مى رسد.(98)

93 فضيلت على (ع ) از زبان ابوسفيان  

در روايت آمده وقتى كه كار خلافت ابوبكر به پايان رسيد و مردم با او بيعت كردند مردى ، حضور على (ع ) كه به تدفين رسول خدا مشغول بود رسيده عرض كرد: مردم با ابوبكر بيعت كردند و انصار بر اثر اختلاف فيمابين به خوارى مبتلا شدند و آزاد شدگان براى آن كه مبادا شما از كار پيغمبر فارغ شويد و امر خلافت را به عهده بگيريد پيش دستى نموده و عقد بيعت را با او استوار كردند.
على (ع ) بيلى كه در دست داشت به زمين گذارده و دست خود را بر آن استوار نموده فرمود: بسم اللّه الرحمن الرحيم احسب النّاس ان يتركوا ان يقولوا آمنّا و هم لايفتنون و لقد فتنّا الّذين من قبلهم فليعلمنّ اللّه الّذين صدقوا و ليعلمنّ الكاذبين ام حسب الّذين يعملون السّيئات ان يسبقونا ساء ما يحكمون . (99) آيا مردم مى پندارند به مجردى كه گفتند ايمان آورديم ديگر به فساد مبتلا نمى گردند! با آن كه مردم پيش از آنها را به فتنه و آزمايش مبتلا نموديم ، خدا مردم راستگو و دروغگو را مى شناسد و از احوالشان باخبر است آيا مردم بدكار خيال كردند بر ما پيشى گرفته اند با آن كه حكومت نابجايى نموده اند.
در هنگامى كه على (ع ) و عباس به كارهاى شخصى پيغمبر (ص ) مشغول بودند ابوسفيان در خانه پيغمبر (ص ) آمد و اين اشعار را مى خواند:
اى بنى هاشم دست طمع مردم و به خصوص قبيله تيم كه ابوبكر از آنان است و عدى كه عمر از آن قبيله است به روى خود مگشاييد زيرا امر خلافت در ميان شما و متوجه به شما و جز على ديگرى شايسته آن نيست . اى ابوالحسن كف با احتياط خود را به پايه سرير خلافت استوار ساز زيرا تو شايسته آن هستى .
سپس با صداى بلند، بنى هاشم و بنى عبدمناف را مخاطب ساخته گفت : آيا خشنوديد بچه شتر رذل پسر رذل (يعنى ابوبكر) بر شما خلافت نمايد و مقام شما را غصب كند، سوگند به خدا اگر اراده كنيد حق خود را بگيريد مى توانيد در اندك وقتى لشكريان و مردانى گرد آوريد و غاصبان را نابود سازيد. اميرالمؤ منين (ع ) در پاسخ او فرمود: برگرد اى ابوسفيان سوگند به خدا از آن چه مى گويى قصد خدا را ندارى و براى خدا سخن نمى گويى تو همواره با اسلام و اسلاميان به حيله گرى رفتار مى كنى ما اكنون به كارهاى شخصى پيغمبر (ص ) پرداخته و وقت توجه كردن به اين گونه حرف هاكه تو مى گويى نداريم و هر فردى ماءموريتى دارد و بايد كار خود را انجام دهد.
ابوسفيان به مسجد وارد شده ديد بنى اميه اجتماع كرده اند ابوسفيان آنان را براى موضوع خلافت تحريص كرد آنها به سخن او توجهى ننمودند.(100)

94 چه زود بر رسول خدا (ص ) دروغ بستيد 

هنگامى كه رسول خدا (ص ) رحلت كرد و با ابوبكر به خلافت بيعت كردند، على (ع ) از بيعت با او خوددارى كرد. عمر به ابوبكر گفت : آيا كسى در پى اين مرد متخلف نمى فرستى تا بيايد بيعت كند؟
ابوبكر گفت : قنفذ! به نزد على (ع ) برو و بگو: خليفه رسول اللّه (ص ) مى گويد: بيا بيعت كن . على (ع ) صدايش را بلند كرد و گفت : سبحان اللّه ! چه زود بر رسول خدا (ص ) دروغ بستيد.
گفت : قنفذ برگشت و جريان را به او باز گفت :
پس عمر گفت : آيا كسى به نزد اين مرد متخلف نمى فرستى كه بيايد بيعت كند؟
ابوبكر به قنفذ گفت : به نزد على (ع ) برو و بگو: اميرالمؤ منين (ع ) مى گويد: بيا بيعت كن .
قنفذ رفت و دقّ الباب كرد.
على (ع ) گفت : كيست ؟
گفت : من هستم ، قنفذ.
گفت : چه مى خواهى ؟
گفت : اميرالمؤ منين مى گويد: بيا بيعت كن .
على (ع ) صدايش را بلند كرد و گفت : سبحان اللّه ! چيزى ادعا كرده كه ادعا كرده كه حق او نيست . قنفذ برگشت و به ابوبكر خبر داد.
ابوبكر بعد از شنيدن اين سخن گريه كرد.
عمر به پا خاست و گفت : بياييد باهم به نزد اين مرد برويم . پس گروهى به خانه على (ع ) رفتند و در زدند. على (ع ) چون صدايشان را شنيد، سخن نگفت : زنى به سخن آمد و گفت : اينان كه هستند؟
گفتند: به على (ع ) بگو: بيرون بيايد و بيعت كند.
فاطمه (س ) صدايش را بلند كرد و گفت : يا رسول اللّه (ص )! پس از تو، از ابوبكر و عمر چه ديديم ! هنگامى كه صدايش را شنيدند، بسيارى از همراهان عمر گريستند، سپس بازگشتند.
عمر با عده اى ماند و على را بيرون آوردند و به نزد ابوبكر بردند و او را در مقابل ابوبكر نشاندند. ابوبكر گفت : بيعت كن .
گفت :