 اگر بيعت نكنم ؟
گفت : در اين صورت ، به خدايى كه جز او معبودى نيست ، گردنت را مى زنيم .
على (ع ) رو به قبر پيغمبر (ص ) كرد و گفت : (يا ابن ان القوم استضعفونى و كادوا يقتلوننى ، پس بيعت كرد و به پا ساخت .(101)(102)

95 چگونگى بيعت بنى هاشم  

علامه طبرسى صاحب كتاب احتجاج ، و ابن قتيبه دينورى در كتاب الامامة و السيّاية و غير آنها نقل مى كنند:
هنگامى كه اميرالمؤ منان (ع ) از دفن جنازه رسول خدا (ص ) فارغ شد، در مسجد از فراق پيامبر(ص ) با چهره اى اندوه بار و شكسته ، نشست ، بنى هاشم به حضورش آمده و اجتماع كردند، زبيربن عوام نيز كنار آن حضرت بود، در گوشه ديگر مسجد، بنى اميه در اطراف عثمان اجتماع نموده بودند، و در گوشه ديگر بنوزهره در اطراف عبدالرحمان بن عوف ، حلقه زده بودند، به اين ترتيب مسلمين در چند گروه ، در مسجد، جمع شده بودند، در اين هنگام ابوبكر و عمر و ابوعبيده جراح وارد مسجد شدند، و گفتند: چرا شما را گروه گروه مى نگريم ؟ برخيزيد و با ابوبكر بيعت كنيد كه انصار و مردم با او بيعت كرده اند.
عثمان و عبدالرحمان بين عوف و طرفدارانشان برخاستند و با ابوبكر بيعت كردند، حضرت على (ع ) و بنى هاشم از مسجد بيرون آمده و در منزل على (ع ) اجتماع كردند، زبير نيز همراه آنها بود.
عمر همراه جماعتى از بيعت كنندگان با ابوبكر، كه در ميانشان (اسيد بن خضير و سلمة بن سلامه ) بودند، برخاستند و به خانه حضرت على (ع ) آمدند و ديدند بنى هاشم اجتماع نموده اند، به آنها گفتند: مردم با ابوبكر بيعت كرده اند، شما نيز بيعت كنيد.
زبير برخاست و شمشير به دست گرفت ، عمر گفت :
(بر اين كلب هجوم ببريد و شرّ او را از سر ما برداريد).
سلمة بن سلامه ، به سوى زبير شتافت و شمشير را از دست زبير گرفت ، و عمر شمشير را از دست سلمه گرفت و آن قدر بر زمين كوبيد تا شكست .(103)
آنگاه دور بنى هاشم را گرفتند و آنها را به مسجد نزد ابوبكر آوردند، و به آنها گفتند: مردم با ابوبكر بيعت كردند، شما نيز بيعت كنيد، سوگند به خدا اگر از بيعت سرپيچى كنيد، شما را با شمشير به محاكمه مى كشيم ، وقتى كه بنى هاشم خود را اين گونه در تنگنا ديدند، يك به يك به پيش آمدند و با ابوبكر بيعت كردند.(104)

96 على (ع ) و بيان ماجراى زهرا (س ) 

صدوق به سند خود از على (ع ) روايت كرده آن حضرت فرمود:
(روزى كه من و فاطمه (س )، و حسن (ع ) و حسين (ع ) نزد رسول خدا(ص ) بوديم . آن حضرت رو به ما كرد و گريست . گفتم : يا رسول اللّه ! گريه شما براى چيست ؟ فرمود: از كتك خوردن تو، و سيلى خوردن فاطمه (س ) گريه مى كنم ).(105)

97 بيان فجايع از زبان عمر 

عمر بن خطاب ، نامه اى براى معاويه نوشت و در آن نامه (در رابطه با ماجراى بيعت و سوزاندن در خانه ) چنين آمده است . (... به خانه على (ع ) رفتم با مشورت قبلى كه در مورد اخراج او از خانه (باقوم ) كرده بودم ، فضّه (كنيز خانه على ) بيرون آمد، به او گفتم : به على بگو بيرون آيد و با ابوبكر بيعت كند، زيرا همه مسلمين با او بيعت كرده اند.
فضه گفت : اميرمؤ منان على (ع ) مشغول (جمع آورى قرآن ) است ، گفتم ؛ اين حرفها را كنار بگذار، به على (ع ) بگو بيرون بيايد، و گرنه ما وارد خانه مى شويم ، و او را به اجبار، بيرون مى آوريم . در اين هنگام فاطمه (س ) بيرون آمد و پشت در ايستاد و گفت : (اى گمراهان دروغگو، چه مى گوييد و از ما چه مى خواهيد؟!)
گفتم : اى فاطمه !، گفت : چه مى خواهى اى عمر!
گفتم : چرا پسر عمويت تو را براى جواب ، به اين جا فرستاده و خودش در پشت پرده حجاب نشسته است ؟!
فاطمه (س ) به من گفت :
طغيانك يا عمر! اخرجنى ، و الزمك الحجة و كلّ ضالّ غوّى .
(طغيان و تعدّى تو بود كه مرا از خانه بيرون آورد و حجت را بر تو تمام كرد و همچنين حجت را بر هر گمراه منحرف ، كامل نمود).
گفتم : اين حرفهاى بيهوده و زنانه را كنار بگذار و به على (ع ) بگو از خانه بيرون آيد.
گفت : (لا حب و لا كرامة ...) (دوستى و كرامت ، لايق تو نيست ، آيا مرا از حزب شيطان مى ترسانى اى عمر! بدان كه حزب شيطان ضعيف و ناتوان است ).
گفتم : اگر على (ع ) از خانه بيرون نيايد، هيزم فراوانى به اين جا بياورم ، و آتشى برافروزم و خانه و اهلش را بسوزانم ، و يا اين كه على (ع ) را براى بيعت به سوى مسجد مى كشانم ، آنگاه تازيانه (قنفذ را گرفتم و فاطمه را با آن زدم ، و به خالد بن وليد گفتم : تو و مردان ديگر هيزم بياوريد، و به فاطمه (س ) گفتم : خانه را به آتش مى كشم .
گفت : اى دشمن خدا و اى دشمن رسول خدا (ص ) و اى دشمن اميرمؤ منان ! و هماندم دو دستش را از در بيرون آورد كه مرا از ورود به خانه باز دارد، من او را دور نموده و با شدت در را فشار دادم ، و با تازيانه ام بر دست هاى او زدم ، تا در راه رها كند از شدت درد تازيانه ، ناله كرد و گريست ، گريه و ناله اش آنچنان جانسوز بود كه نزديك بود دلم نرم شود و از آن جا منصرف شوم و بر گردم ، به ياد كينه هاى على (ع ) و حرص او در ريختن خون بزرگان (مشرك ) قريش افتادم و... با پاى خودم لگد بر در زدم ، ولى او همچنان در را محكم نگه داشته بود كه باز نشود، وقتى كه لگد بر در زدم صداى ناله فاطمه (س ) را شنيدم ، كه گمان كردم اين ناله مدينه را زيرورو نمود، در آن حال ، فاطمه (س ) مى گفت :
يا ابتاه ! يا رسول الله هكذا كان يفعل بحبيبتك و ابنتك ، آه يا فضة فخذينى فقد و اللّه قتل ما فى احشايى من حمل :
(اى پدر جان ! اى رسول خدا با حبيبه و دختر تو چنين رفتار مى شود، آه ! اى فضه ! بيا و مرا درياب ، كه سوگند به خدا فرزندم كه در رحم من بود كشته شد)!
من دريافتم كه فاطمه (س ) بر اثر درد شديد مخاض ، به ديوار (پشت در) تكيه داده است ، در خانه را با شدّت فشار دادم ، در باز شد، وقتى كه وارد خانه شدم ، فاطمه (س ) با همان حال ، روبه روى من ايستاد، ولى شدت خشم من ، مرا به گونه اى كرده بود كه گويى پرده اى در برابر چشمم افتاده است ، چنان سيلى روى روپوش به صورت فاطمه (س ) زدم كه به زمين افتاد.(106)

98 نجات فاطمه زهرا (س ) توسط على (ع ) 

نصّى داريم ، كه مى گويد: على (ع ) براى نجات زهرا (س ) اقدام كرد ولى مهاجمان فرار نمودند و با او مقاله نكردند. نص مروى از عمر بيان مى كند كه عمر لگدى به در كوفت و موجب سقط جنين فاطمه (س ) شد؛ عمر وارد شد و از روى روبند به گونه اى زهرا (س ) زد. (على (ع ) بيرون آمد. وقتى احساس كردم كه مى آيد، به بيرون از خانه فرار نمودم . و به خالد و قنفذ، و همراهانشان گفتم : از خطرى عظيم نجات پيدا كردم ).(107)

99 بيرون آمدن على (ع ) از خانه  

در روايت ديگرى آمده كه عمر گفت : (جنايت بزرگى مرتكب شدم كه بر خود ايمن نيستم اين على (ع ) است كه از خانه بيرون زده ، و من و شما با هم تاب مقاومت در برابر او را نداريم . على (ع ) بيرون آمد. فاطمه (س ) دستانش را به سر برد تا آن را نمايان سازد و از آنچه بر او وارد شده به درگاه خداوند استغاثه كند...)(108)

100 سيلى زدن به فاطمه زهرا (س ) 

هجوم عمر، و قنفذ و خالد بن وليد و سيلى زدن عمر به گونه زهرا (س ) چنان كه گوشواره اش از زير مقنعه ديده شد، و فاطمه (س ) بلند مى گريست و مى گفت :
(وا ابتاه ، وا رسول اللّه (ص )، دخترت فاطمه (س ) تكذيب مى شود، ا