 را مى زنند و فرزندش در شكمش كشته مى شود).
و بيرون آمدن اميرالمؤ منين (ع ) از خانه با چشمانى سرخ و سر برهنه كه جامه اش را براى فاطمه (س ) انداخت و او را به سينه اش چسباند و به فاطمه (س ) گفت : دختر رسول خدا (ص )! مى دانى كه خداوند پدرت را براى عالميان رسول رحمت فرستاد...
سپس گفت : اى پسر خطاب ! واى بر تو از امروزت ، و پس از آن ، و روزگارى كه در پى آن خواهد آمد، پيش از آن كه شمشيرم را بكشم و باقيمانده امت را از بين ببرم ، از خانه بيرون شو.(109)

101 فاطمه (س ) در پشت درب  

در كتاب سليم بن قيس : (به در خانه على (ع ) رسيد. فاطمه (س ) پشت در نشسته بود. عمر آمد و در را زد و ندا داد: پسر ابى طالب ! در را باز كن .
فاطمه (س ) گفت : عمر! با ما چه كار دارى ؟ چرا ما را به حال خودمان رها نمى كنى ؟
گفت : در را باز كن و الا آن را به رويتان آتش مى زنيم ... سپس در را آتش ‍ زد. عمر در را به داخل فشار داد. فاطمه (س ) به طرفش آمد و فرياد كشيد: پدر!...)(110)
عمر: (لگدى به در زدم . فاطمه (س ) شكمش را به در چسبانده بود و مانع آن مى شد... در را به داخل راندم و وارد شدم . فاطمه (س ) به گونه اى به طرفم آمد كه جلوى چشمانم را گرفت ...)(111)
عمر: (چون به جلوى در رسيدم ، فاطمه (س ) به محض ديدن آنها در را به رويشان بست و شك نداشت كه كسى بدون اجازه اش بر او وارد نخواهد شد. عمر لگدى به در كوبيد و آن را كه از چوب خرما بود شكست . سپس وارد شدند)(112)
زهرا (س ): (و آتش آوردند كه خانه و ما را آتش زنند. پس به پشت در تكيه دادم و آنان را به خداوند قسم ...)(113)
عمر: (فاطمه (س ) با دست هايش در را گرفته بود تا مرا از باز كردن آن باز دارد. پس دوباره تلاش كردم . اما نتوانستم . پس با تازيانه به دست هايش زدم . چنانكه دردش گرفت ... لگدى به در كوبيدم . فاطمه (س ) شكمش را به در چسبانده بود تا آن را نگه دارد... در را به داخل راندم و وارد شدم . فاطمه (س ) به گونه اى به طرفم آمد كه جلو چشمانم را گرفت . يك سيلى از روى روبند به گونه هايش زدم ، گوشواره اش كنده شد و به زمين افتاد. على (ع ) بيرون آمد. چون احساس كردم كه مى آيد، به سرعت به بيرون خانه دويدم و به خالد، و قنفذ، و همراهانشان گفتم : از خطر عظيمى نجات يافتم و عده كثيرى جمع كردم ، نه براى اينكه شمارشان از على (ع ) بيشتر شود، بلكه بدان جهت كه قلبم بدان تقويت شود، آمدم و على (ع ) را كه در محاصره بود، از خانه اش بيرون آوردم ...)(114)

102 شهيد شدن محسن زهرا (س ) 

عمر، و خالد بن وليد، قنفذ و عبدالرحمن بن ابى بكر بيرون رفتند، و راه خود را در پيش گرفتند. على (ع ) فرياد كشيد: اى فضّه ! بانويت ، همچون زنان قبيله ، او را تيماردار كه در اثر لگد، و اصابت در به شكمش ، درد زايمان او را در برگرفته است .
سپس محسن را سقط كرد.
اميرالمؤ منين (ع ) گفت : او به جدش رسول خدا (ص ) ملحق شد و به او شكايت خواهد كرد...
محسن مى آيد، خديجه دختر خويلد، و فاطمه دختر اسد مادر اميرالمؤ منين (ع ) او را مى آوردند، آنان فرياد مى كشند، و مادر فاطمه (س ) مى گويد: اين روز شماست كه وعده داده شديد.
مفضل به امام صادق (ع ) گفت : آقاى من ! درباره اين فرموده خداوند: (و اذا الموودة سئلت باءى ذنب قتلت )، چه مى گويد؟
امام فرمود: مفضل ! به خدا قسم ، مؤ وده ، محسن است . زيرا او از ماست و بس .
هر كه جز اين گفت ، او را تكذيب كنيد.
مفضل گفت : آقايم ! سپس چه ؟
امام فرمود: فاطمه (س ) دختر رسول خدا (ص ) به پا مى خيزد و مى گويد: خداوند! به وعده اى كه به من داده اى عمل كن درباره كسى كه به من ظلم و ستم كرد، و حق مرا غصب نمود، و مرا زد و...(115)

103 حرمت زهرا (س ) را شكستند 

اميرالمؤ منين على (ع ) در سخنى به عمر گفت :
(... و اين آتشى است كه شما در خانه ام برافروخته ايد تا من ، فاطمه (س ) دختر رسول خدا (ص )، فرزندانم حسن (ع ) و حسين (ع ) و زينب (س ) و ام كلثوم را بسوزانيد.)(116)
نامه معاويه به على (ع ) و پاسخ آن حضرت به او دلالت دارد كه رفتار خشونت آميزى بر ضد على (ع ) به كار گرفته و او را به زور براى بيعت ، آوردند.
معاويه گفت : على (ع ) در بيعت با خلفا تاءخير كرد. پس او را همچون شتر مهار شده براى بيعت مى راندند تا به اكراه بيعت كرد.(117)
معاويه به على (ع ) گفت : تو به ابوبكر حسادت كردى و بر او رشك بردى ، و در صدد تباهى او بر آمدى ، و در خانه ات نشستى ، و گروهى از مردم را اغوا كردى تا در بيعت با ابوبكر تاءخير كردند... هيچ يك از خلفا نبود مگر اين كه تو به واسطه رشك و حسد بر او ستم كردى ، و در بيعت با او تاءخير نمودى ، تا اين كه تو را همچون شتر بينى مهار كرده ، مى راندند تا به زور بيعت كردى .(118)
على (ع ) در پاسخ او نوشت : (و گفتى مرا چون شتر مهار كرده مى راندند تا بيعت كنم . به خدا كه خواستى نكوهش كنى ، ستودى ، و رسوا سازى ولى خود را رسوا نمودى . مسلمان را چه نقصان كه مظلوم باشد و در دين خود بى گمان ؟...)(119)
اين روايت دلالت دارد كه آنان وارد خانه على (ع ) شدند و او را به زور بيرون آوردند. اين بيانگر آن است كه حرمت زهرا (س ) را كه به تصريح روايات ، با تمام توان جلوى آنان ايستاد، رعايت نكردند، البته اين روايت تصريح نكرده كه آنان متعرض شخص زهرا (س ) شده باشند.

104 علت سكوت على (ع ) 

على (ع ) نخواست شمشير بردارد و حق خويش را به زور تصاحب كند، كسانى كه در تاريخ زندگى آن حضرت پژوهش كرده اند، در مى يابند كه امام به دو دليل دست به شمشير نبرد:
نخست ، آن كه آن حضرت در ياران خود آمادگى لازم براى چنين كارى نمى يافت . زيرا آنان چنين اقدامى را نوعى ماجرا جويى تلقى مى كردند.
دوم ، آن كه آن حضرت بيم آن را داشت كه كسانى كه هنوز پرتو ايمان در دلهايشان نفوذ نكرده بود از اسلام روى گردان شوند و به راه ارتداد كام نهند.
على (ع ) خود در مناسبت هاى مختلف به همين دو عامل اشاره كرده است . آن جا كه مى فرمايد: پس به رسول خدا (ص ) عرض كردم اگر خلافت را از من بگيرند، بايد چه كنم ؟
فرمود: (اگر يارانى يافتى به سوى آنان بشتاب و با ايشان جهاد كن و گرنه اقدامى مكن و خونت را پاس دار تا در حالى كه مظلوم واقع شده اى ، به من ملحق گردى ).(120)

105 از شما به خداى سميع و بصير شكايت مى كنم  

نمى دانى چرا در را آتش زدند، آنان مى خواستند آن نور را خاموش كنند. نمى دانى سينه فاطمه (س ) چيست و ميخ چه و پهلوى شكسته زهرا (س ) را چه حال ؟ نمى دانى سقط جنين است ؟ و سرخى چشم او از چه ؟ و گوشواره شكسته را چه حال ؟! در برابر ديدگان على (ع )، آن بلند طبع غيرتمند، وارد خانه شدند، در حالى كه فاطمه (س ) لباس خانه بر تن داشت . و به ستم شير خدا را در محاصره گرفتند و او را هم چون شتر مهار شده ، كشان كشان بردند و زهراى بتول به دنبالش روان ، و پايش به لباسش ‍ كه بر روى زمين كشيده مى شد گير مى كرد و چنان ناله مى كرد كه دل را كباب مى كرد، و سنگ را آب . فاطمه (س ) از آنان مى خواست كه پسر عمويم على (ع ) را رها كنيد و الا از شما به خداى سميع و بصير شكايت مى كنم . نه تنها حرمتش را نگه نداشتند بلكه او را ترساندند و على را همچون اسير، ريسمان به گردن بردند... على (ع ) مى ديد و مى شنيد و شمشيرش را تيز و آماده و بازويش قوى و توانا،