سانيد.
(ابوبكر) گفت : برو به او بگو: (اميرالمؤ منين ابوبكر را جواب بده )! او هم آمد و آنچه گفته بود به حضرت خبر داد. على (ع ) فرمود: (سبحان اللّه ، به خدا قسم زمانى طولانى نگذشته است كه فراموش شود. به خدا قسم او مى داند كه اين نام (اميرالمؤ منين ) جز براى من صلاحيت ندارد. پيامبر (ص ) به او كه هفتمى در ميان هفت نفر بود امر كرد كه به عنوان اميرالمؤ منين بر من سلام كردند. او و رفيقش عمر از ميان هفت نفر سؤ ال كردند و گفتند: آيا حقى از جانب خدا و رسولش است ؟ پيامبر (ص ) به آن دو فرمود: آرى حق است ، حقى از جانب خدا و رسولش كه او اميرمؤ منان و آقاى مسلمانان و صاحب پرچم سفيد پيشينيان شناخته شده است . خداوند عزّوجلّ او را در روز قيامت بر كنار صراط مى نشاند و او دوستانش را به بهشت و دشمنانش را به جهنم وارد مى كند).
فرستاده ابوبكر رفت و آنچه حضرت فرموده بود به او خبر داد. سلمان مى گويد: آن روز را هم درباره او سكوت كردند.
شب هنگام كه شد على (ع ) حضرت زهرا (س ) را بر چهار پايى سوار كرد و دست دو پسرش امام حسن (ع ) و امام حسين (ع ) را گرفت ، و احدى از اصحاب پيامبر (ص ) را باقى نگذاشت ، مگر آن كه در منزلشان نزد آنان رفت ، و حق خود را براى آنان يادآورد شد و آنان را به يارى خويش فرا خواند. ولى هيچ كس جز ما چهار نفر او را اجابت نكرد. ما سرهايمان را تراشيديم و يارى خود را مبذل داشتيم ، و زبير در ياريش از همه ما شدت بيشترى داشت .(130)

114 حمله خانه على (ع ) 

وقتى على (ع ) خوار كردن مردم و ترك يارى او را، و متحد شدنشان با ابوبكر و اطاعت و تعظيمشان نسبت به او را ديد، خانه نشينى اختيار كرد.
عمر به ابوبكر گفت : چه مانعى وجود دارد كه سراغ على نمى فرستى تا بيعت كند؟ چرا كه همه جز او و اين چهار نفر بيعت كرده اند.
ابوبكر در ميان آن دو نرم خوتر و سازشكارتر و زرنگ تر و دورانديش تر بود، و ديگرى (عمر) تندخوتر و غليظتر و خشن تر بود. ابوبكر گفت : چه كسى را سراغ او بفرستيم ؟
عمر گفت : قنفذ را مى فرستيم . او مردى تندخو و غليظ و خشن و از آزادشدگان است .
ابوبكر، قنفذ را نزد اميرالمؤ منين (ع ) فرستاد و عده اى كمك نيز به همراهش قرار داد. او آمد تا در خانه حضرت و اجازه ورود خواست ، ولى حضرت به آنان اجازه نداد. اصحاب قنفذ به نزد ابوبكر و عمر برگشتند در حالى كه آنان در مسجد نشسته بودند و مردم اطراف آن دو بودند و گفتند: به ما اجازه داده نشد.
عمر گفت : برويد، اگر به شما اجازه داد وارد شويد و گرنه بدون اجازه وارد شويد.
آنها آمدند و اجازه خواستند. حضرت زهرا (س ) فرمود: (به شما اجازه نمى دهم كه وارد خانه من شويد). همراهان او برگشتند ولى خود قنفذ ملعون آنجا ماند. آنان (به ابوبكر و عمر) گفتند: فاطمه (س ) چنين گفت ، و ما از اين كه بدون اجازه وارد خانه اش شويم خوددارى كرديم . عمر عصبانى شد و گفت : ما را با زنان چه كار است ؟!
سپس به مردمى كه اطرافش بودند دستور داد تا هيزم بياوردند. آنان هيزم برداشتند و خود عمر نيز همراه آنان هيزم برداشت و آنها را اطراف خانه على (ع ) و فاطمه (س ) و فرزندانشان قرار دادند. سپس عمر ندا كرد به طورى كه على (ع ) و فاطمه (س ) بشنوند و گفت : (به خدا قسم اى على (ع ) بايد خارج شوى و با خليفه پيامبر بيعت كنى و گرنه خانه را با خودتان به آتش مى كشم )!
حضرت زهرا (س ) فرمود: اى عمر، ما را با تو چه كار است ؟
جواب داد: در را باز كن و گرنه خانه تان را به آتش مى كشيم !
فرمود: (اى عمر، از خدا نمى ترسى كه به خانه من وارد مى شوى ؟) ولى عمر ابا كرد از اين كه برگردد.(131)

115 على (ع ) به اجبار و اكراه بيعت كرد نه اختيار 

ابوبكر به دنبال على (ع ) فرستاد كه بيا و بيعت كن .
على (ع ) گفت : از خانه بيرون نمى آيم تا قرآن را جمع آورى كنم . بار ديگر به دنبالش فرستاد، على (ع ) گفت : بيرون نمى آيم تا از جمع قرآن فارغ شوم .
ابوبكر بار سوم پسر عمويش ، قنفذ را به دنبال على (ع ) فرستاد. فاطمه (س ) دختر رسول خدا (ص ) به پا خاست تا بين او و على (ع ) حايل شود. قنفذ او را زد و بدون على (ع ) بازگشت . ترسيد كه مبادا على (ع ) مردم را جمع كند. سپس دستور داد هيزم آوردند و در اطراف خانه على (ع ) قرار دادند. سپس عمر آتش آورد و خواست خانه را به روى على (ع )، و فاطمه (س ) و حسن (ع ) و حسين (ع ) آتش بزند.
على (ع ) كه اين كار را ديد، از خانه بيرون آمد و به اجبار و اكراه بيعت كرد نه از روى اختيار.)(132)

116 هجوم به در خانه على (ع ) 

علامه طبرسى صاحب كتاب احتجاج ، از عبداللّه بن عبدالرّحمان بن عوف نقل مى كند كه گفت : عمر بن خطّاب دامن خود را محكم بست و در مدينه گردش مى كرد و فرياد مى زد: مردم با ابوبكر بيعت كردند، بشتابيد براى بيعت كردن با ابوبكر، مردم ناگزير به سوى ابوبكر روانه شده و با او بيعت كردند، عمر اطلاع يافت كه گروهى در خانه هاى خود مخفى شده اند، همراه جماعت خود به آنها يورش برده و آنها را در مسجد حاضر مى كرد، و آنها بيعت مى كردند.
چند روزى از اين جريان گذشت ، آنگاه عمر همراه جماعت بسيار به در خانه حضرت على (ع ) آمد، و از آن حضرت خواست كه از خانه (براى بيعت با ابوبكر) بيرون بيايد.
حضرت على (ع ) امتناع ورزيد.
عمر، هيزم و آتش طلبيد و گفت :
و الذى نفس عمر بيده ليخرجنّ او لاحرقنه على ما فيه .
(سوگند به خداوندى كه جان در دست او است ، يا بايد على (ع ) از خانه بيرون آيد، يا خانه را با اهلش به آتش مى كشم )(133)
بعضى از حاضران به عمر گفتند: (در اين خانه ، حضرت فاطمه (س ) دختر رسول خدا (ص ) و همچنين فرزندان پيامبر (ص ) (حسن (ع ) و حسين (ع ) و آثار رسول خدا (ص ) هستند).
مردم به عمر اعتراض كردند، وقتى كه عمر زمينه را چنان ديد، به آنها گفت : (شما چه فكر مى كنيد؟ آيا تصور مى كنيد كه من چنين كارى انجام دهم ؟ قصد من ترساندن بود نه سوزاندن ).
امام على (ع ) پيام داد كه ممكن نيست من از خانه بيرون بيايم ، زيرا من مشغول جمع آورى و تنظيم قرآن هستم كه شما آن را به پشت سر خود افكنده ايد، و دلبستگى به دنيا شما را به خود سرگرم ساخت ، و من سوگند ياد كرده ام كه از خانه ام بيرون نيايم و عبا بر دوش نيفكنم تا قرآن را جمع و تنظيم كنم .
در اين هنگام فاطمه (س ) دختر رسول خدا (ص ) از خانه بيرون آمد و در كنار در خانه در برابر جمعيت ايستاد و فرمود:
(من قومى را نمى شناسم كه مثل شما بدمحضر (و بد برخورد) باشند، جنازه رسول خدا (ص ) را در دست ما رها كرديد، و امر خود را بين خود بريديد، (و مساءله رهبرى را نزد خودتان بدون مشورت با ما پايان داديد) پس با ما مشورت نكرديد، حق ما را ناديده گرفتيد، گويا اصلا به جريان (روز غدير) آگاهى نداريد، و سوگند به خدا، رسول خدا (ص ) در آن روز، دوستى و ولايت على (ع ) را از مردم عهد گرفت ، تا اميد شما را از دستيابى به مقام رهبرى قطع كند، ولى شما رشته هاى پيوند خود با پيامبرتان را بريديد.

117 نگاهى به چگونگى بيعت على (ع ) و حمايت فاطمه (س ) 

(فيلسوف محقق ، فيض كاشانى ) در كتاب علم اليقين از كتاب (التهاب نيران الاحزان ) درباره چگونگى هجوم به خانه على (ع ) چنين نقل مى كند:
عمر، جمعى از بردگان آزاد شده و منافقان ر