ه اى در قرآن نيست مگر اينكه رسول خدا (ص ) آن را براى من قرائت كرد و به من املاء نمود و تاءويل (معنى باطنى آن آيات ) را به من تعليم نمود.
سپس على (ع ) فرمود: اين اعلام براى آن است كه فردا نگوييد، ما از اين موضوع غافل بوديم ، آنگاه فرمود: (تا در روز قيامت نگوييد كه من شما را به يارى خودم دعوت ننموده ام ، و حق را به ياد شما نياوردم ، و شما را به كتاب خدا از آغاز تا انجام آن اطلاع ندادم .)
عمر گفت : (دعوت شما به قرآنى كه جمع نموده اى ما را با وجود قرآنى كه داريم بى نياز نگرداند) (ما خودمان قرآن داريم ، و با وجود آن ، ديگر قرآن شما ما را بى نياز نمى كند).
و در روايت ديگر آمده ، عمر گفت : (قرآن را بگذار و خودت دنبال كار خود رو!).(149)

128 مسلمان شدن يهودى  

وقتى حضرت امير (ع ) كشان كشان براى بيعت با ابوبكر به مسجد مى بردند، يك مرد يهودى كه آن وضع و حال را ديد بى اختيار لب به تهليل و شهادت گشوده و مسلمان شد و چون علت آن را پرسيدند، گفت : من اين شخص را مى شناسم و اين همان كسى است كه وقتى در ميدانهاى جنگ ظاهر مى شد دل رزمجويان را ذوب كرده و لرزه بر اندامشان مى افكند و همان كسى است كه قلعه هاى مستحكم خيبر را گشود و در آهنين آن را كه به وسيله چندين نفر باز و بسته مى شد با يك تكان از جايگاهش كند و به زمين انداخت اما حالا كه در برابر جنجال يك مشت آشوبگر سكوت كرده است ؛ بى حكمت نيست و سكوت او براى حفظ دين اوست و اگر اين حقيقت نداشت او در برابر اين اهانت ها صبر و تحمل نمى كرد اين است كه حق بودن اسلام بر من ثابت شد و مسلمان شدم .
باز چه مظلوميتى بزرگتر از اين كه از لشكريان بى وفاى خود بارها نقض ‍ عهد مى ديد و آنها را نصيحت مى كرد اما به قول سعدى (دم گرمش در آهن سرد آنها مؤ ثر واقع نمى شد) و چنان كه گفته شد آرزوى مرگ مى كرد تا از ديدار كوفى هاى سست عنصر و لاقيد رهايى يابد.
على (ع ) پس از رحلت پيغمبر (ص ) به طور دايم در شكنجه روحى بود و جز صبر و تحمل چاره اى نداشت ، به نقل ابى الحديد آن حضرت صداى كسى را شنيد كه ناله مى كرد و مى گفت : من مظلوم شده ام . فرمود: هلم فلنصرخ معا فانى مازلت مظلوما. يعنى بيا با هم ناله كنيم كه من هميشه مظلوم بوده ام .(150)

129 گرفتن گريبان على (ع ) براى بيعت  

در كتاب اختصاص و بصائر الدرجات و ساير كتب به سندهاى معتبر از حضرت صادق (ع ) روايت كرده اند كه :
چون گريبان على (ع ) را گرفتند و براى بيعت ابوبكر به سوى مسجد كشيدند، على (ع ) در برابر قبر رسول خدا (ص ) ايستاد و گفت آن چه هارون در جواب موسى گفت : (ابن ام ان القوم استضعفونى و كادوا يقتلونى ) يعنى : اى برادر من و اى فرزند مادر من ! به درستى كه قوم مرا ضعيف گردانيديد و نزديك شد كه مرا بكشند.
پس دستى از قبر رسول خدا (ص ) بيرون آمد به سوى ابوبكر كه همه شناختند كه آن جناب است ، و به صدايى كه همه دانستند صداى آن حضرت است گفت : (اكفرت بالذى خلقك من تراب ثم نطفة سويك رجلا) (151) يعنى : آيا كافر شدى به آن خداوندى كه تو را خلق كرده است از خاك ، پس از نطفه ، پس تو را مردى گردانيده است .
و به روايتى ديگر: دستى از قبر ظاهر شد، و بر آن دست نوشته بود: (اءكفرت يا عمر بالذى خلقك من تراب ثم من نطفة ثم سويك رجلا).(152)

130 بيعت نكردن على (ع )  

در روايات ثابت آمده كه چون على (ع ) را نزد ابوبكر آوردند، گفت : بيعت كن ، على (ع ) فرمود: اگر بيعت نكنم چه مى شود؟ گفت دستور مى دهم كه تو را بكشند. على (ع ) خداوند را گواه گرفت كه چگونه در ضعف قرار گرفته است و در ترس كشته شدن ، با غاصب خلافت بيعت كرد. يارانش نيز به اكراه و ترس از حاضران ، با ابوبكر بيعت كردند. اگر على (ع ) را ضعيف شمردند، بايد دانست كه پيش از او، امت موسى هارون را ضعيف شمردند و درصدد برآمدند كه على (ع ) را بكشند، پيش ‍ از او، قوم موسى مى خواستند هارون را بكشند. اينان نيز در عمل همان راه امت موسى را در برخورد با او صياد در پيش گرفتند و همانگونه كه پيامبر (ص ) مرسل فرمود، قدم در جاى پاى آنان گذاشتند...(153)

131 اتمام حجت اميرالمؤ منين (ع ) با فضايلش  

وقتى على (ع ) را به نزد ابوبكر رسانيدند عمر به صورت اهانت آميزى گفت : (بيعت كن و اين اباطيل را رها كن )!
على (ع ) فرمود: اگر انجام ندهم شما چه خواهيد كرد؟
گفتند: تو را با ذلت و خوارى مى كشيم ! فرمود: در اين صورت بنده خدا و برادر پيامبرش را كشته ايد!
ابوبكر گفت : بنده خدا بودن درست است ولى به برادر پيامبر بودن اقرار نمى كنيم !
فرمود: آيا انكار مى كنيد كه پيامبر (ص ) بين من و خودش برادرى برقرار داد؟
گفتند: (آرى )! و حضرت اين مطلب را سه مرتبه برايشان تكرار كرد.
سپس حضرت رو به آنان كرد و فرمود: اى گروه مسلمانان ، و اى مهاجرين و انصار، شما را به خدا قسم مى دهم كه آيا در روز غدير خم از پيامبر (ص ) شنيديد كه آن مطالب را مى فرمود، و در جنگ تبوك آن مطالب را مى فرمود؟
سپس على (ع ) آنچه پيامبر (ص ) علنى براى عموم درباره او فرموده بود چيزى باقى نگذاشت مگر آن كه براى آنان يادآور شد. (و مردم درباره همه آنها اقرار كردند و) گفتند: بلى ، به خدا قسم .
وقتى ابوبكر ترسيد مردم على (ع ) را يارى كنند و مانع او شوند پيش ‍ دستى كرد و (خطاب به حضرت ) گفت : آنچه گفتى حق است كه با گوش ‍ خود شنيده ايم و فهميده ايم و قلب هايمان آن را در خود جاى داده است ، و لكن بعد از آن من از پيامبر (ص ) شنيدم كه مى گفت : (ما اهل بيتى هستيم كه خداوند ما را انتخاب كرده و ما را بزرگوار داشته و آخرت را براى ما ترجيح داده است . و خداوند براى ما اهل بيت نبوت و خلافت را جمع نخواهد كرد). (154)

132 سخنان اميرالمؤ منين (ع ) هنگام ورود به مسجد  

سلمان مى گويد: على (ع ) را نزد ابوبكر رسانيدند در حالى كه مى فرمود: به خدا قسم ، اگر شمشيرم در دستم قرار مى گرفت مى دانستيد كه هرگز به اين كار دست پيدا نمى كرديد. به خدا قسم خود را در جهاد با شما سرزنش ‍ نمى كنم ، و اگر چهل نفر برايم ممكن مى شد جمعيت شما را متفرق مى ساختم ، ولى خدا لعنت كند اقوامى را كه با من بيعت كردند و سپس مرا خوار نمودند.
ابوبكر تا چشمش به على (ع ) افتاد فرياد زد: (مرا رها كنيد)!
على (ع ) فرمود: اى ابوبكر، چه زود جاى پيامبر (ص ) را ظالمانه غصب كردى ! تو به چه حقى و با داشتن چه مقامى مردم را به بيعت خويش ‍ دعوت مى نمايى ؟ آيا ديروز به امر خدا و پيامبر (ص ) با من بيعت نكردى ؟(155)

133 كيفيت بيعت اجبارى اميرالمؤ منين (ع )  

عمر به على (ع ) گفت : برخيز اى فرزند ابى طالب و بيعت كن ! حضرت فرمود: اگر انجام ندهم چه خواهيد كرد؟
گفت : به خدا قسم در اين صورت گردنت را مى زنيم !
اميرالمؤ منين (ع ) سه مرتبه حجت را بر آنان تمام كرد، و سپس بدون آن كه كف دستش را باز كند دستش را دراز كرد. ابوبكر هم روى دست او زد و به همين مقدار قانع شد.
على (ع ) قبل از آن كه بيعت كند در حالى كه طناب برگردنش بود، خطاب به پيامبر (ص ) صدا زد: (اى پسر مادرم ، اين قوم مرا خوار كردند و نزديك بود مرا بكشند).(156)

134 افشاى اسرار صحيفه ملعونه  

على (ع ) به ابوبكر فرمود: آيا كسى پيامبر (ص ) هست كه با تو در اين مطلب كه از 