وذر برخاست و گفت : اى امتى كه بعد از پيامبرش متحير شده و به سرپيچى خويش خوار شده ايد، خداوند مى فرمايد: (ان الله اصطفى آدم و نوحا و ال ابراهيم و ال عمران على العالمين ، ذرية بعضها من بعض و اللّه سميع عليم )(161)، (خداوند آدم و نوح و آل ابراهيم و آل عمران را بر همه جهانيان برگزيد، نسلى كه از يكديگرند، و خداوند شنونده و داناست ). آل محمد فرزندان نوح و آل ابراهيم از ابراهيم و برگزيده و نسل اسماعيل و عترت محمد پيامبرند. آنان اهل بيت نبوت و جايگاه رسالت و محل رفت و آمد ملايكه اند. آنان همچون آسمان بلند و كوههاى پايدار و كعبه پوشيده و چشمه زلال و ستارگان هدايت كننده و درخت مبارك هستند كه نورش مى درخشد و روغن آن مبارك است .(162) محمد خاتم انبياء و آقاى فرزندان آدم است ، و على وصى اوصياء و امام متقين و رهبر سفيد پيشانيان معروف است ، و اوست صديق اكبر و فاروق اعظم و وصى محمد و وارث علم او و صاحب اختيارتر مردم نسبت به مؤ منين ، همان طور كه خداوند فرموده : (النبى اولى بالمؤ منين من انفسهم و ازواجه امهاتهم و اولو الارحام بعضهم اولى ببعض فى كتاب اللّه )(163)، (پيامبر نسبت به مؤ منين از خودشان صاحب اختيارتر است و همسران او مادران آنان اند و خويشاوندان در كتاب خدا بعضى بر بعضى اولويت دارند). هر كه را خدا مقدم داشته جلو بيندازيد و هر كه را خدا مؤ خر داشته عقب بزنيد، و ولايت و وراثت را براى كسى قرار دهيد كه خدا قرار داده است .(164)

138 وساطت على (ع ) 

اعتراض شديد اصحاب بزرگ و طرفداران امام على (ع ) به خلافت ابوبكر باعث شد كه ابوبكر بالاى منبر، خاموش شود و نتواند پاسخ بگويد، و پس ‍ از مدتى سكوت گفت :
و ليتكم و لست بخيركم و على فيكم اقيلونى اقيلونى .
(من زمام رهبرى شما را به دست گرفتم ، ولى تا على (ع ) هست من بهترين فرد شما نيستم ، مرا رها كنيد و به خودم واگذاريد).
عمر فرياد زد: (اى فرومايه از منبر پايين بيا، وقتى كه تو مى خواهى به احتجاج و استدلال اصحاب پاسخ بدهى چرا خود را در چنين مقامى قرار داده اى ؟...)
ابوبكر از منبر پايين آمد و به خانه خود رفت و سه روز از خانه بيرون نيامد.
در اين ميان با تلاش افراد، چهار نفر شمشير به دست اجتماع كرده و وارد خانه ابوبكر شدند و او را همراه عمر، به سوى مسجد آوردند، عمر سوگند ياد كرد كه اگر هر كدام از اصحاب على (ع ) مثل چند روز گذشته سخن بگويد، سرش را از بدنش جدا مى سازم .
در چنين جوّ خطرناكى دو نفر از ياران على (ع )، برخاستند و سخن گفتند، نخست خالد بن سعيد برخاست و مقدارى سخن گفت ، امام على (ع ) به او فرمود: (بنشين ، خداوند مقام تو را شناخت و از تو قدردانى كرد.)
سپس در اين هنگام سلمان برخاست و فرياد زد: اللّه اكبر اللّه اكبر، با اين دو گوشم از رسول خدا (ص ) شنيدم ، و اگر دروغ بگويم هر دو گوشم كر شود، كه فرمود:
(هنگامى فرا رسد كه در مسجد، برادرم و پسر عمويم على (ع ) با چند نفر از اصحاب نشسته باشند، ناگاه جماعتى از سگ هاى دوزخ به سوى او بيايند و او و اصحابش را بكشند).
(فلست اشك الا و انكم هم ): شكى ندارم كه شما قطعا همان سگ هاى دوزخ هستيد).
عمر تا اين سخن را شنيد به سوى سلمان حمله كرد، ولى هنوز به سلمان نرسيده بود، امام على (ع ) گريبان عمر را گرفت و او را به زمين كشانيد، سپس به عمر گفت : (اى فرزند صهّاك حبشيه ! اگر مقدارت و دستور الهى ، و پيمان با رسول خدا پيشى نگرفته بود، امروز به تو نشان مى دادم كه كدام يك از ما ضعيف تر هستيم و ياران كمتر داريم ).
سپس امام (ع ) اصحاب خود را ساكت كرد، و به آنها فرمود: متفرق گرديد، آنها رفتند...(165)

139 سخنان اميرالمؤ منين (ع ) بعد از بيعت  

على (ع ) به عمر فرمود: اى پسر صهّاك ، ما را در خلافت حقّى نيست ، ولى براى تو و فرزند زن مگس خوار هست ؟!
عمر گفت : اى اباالحسن ، اكنون كه بيعت كردى خوددارى نما، چرا كه عموم مردم به رفيق من رضايت دادند و به تو رضايت ندادند، پس گناه من چيست ؟
على (ع ) فرمود: ولى خداوند عزوجل و رسولش جز به من راضى نشدند. پس تو و رفيقت و آنان كه تابع شما شدند و شما را كمك كردند را به نارضايتى خداوند و عذاب و خوارى او بشارت باد. واى بر تو اى پسر خطاب ! اگر بدانى كه چه جنايتى بر خود روا داشته اى . اگر بدانى از چه خارج شده و به چه داخل شده اى و چه جنايتى بر خود و رفيقت نموده اى !
ابوبكر گفت : اى عمر، حال كه با ما بيعت كرده و از شرّ او و حمله ناگهانى و فسادش در كارمان در امان شديم بگذار هر چه مى خواهد بگويد.
على (ع ) فرمود: جز يك مطلب چيزى نمى گويم . شما را به خدا يادآور مى شوم اى چهار نفر كه منظور حضرت سلمان و ابوذر و زبير و مقداد بود من از پيامبر (ص ) شنيدم كه مى فرمود: صندوقى از آتش وجود دارد كه در آن دوازده نفرند، شش نفر از اولين و شش نفر از آخرين . (آن صندوق ) در چاهى در قعر جهنم در صندوق قفل شده ديگرى است . بر در آن چاه صخره اى است كه هرگاه خداوند بخواهد جهنم را شعله ور نمايد آن صخره را از در آن چاه بر مى دارد و جهنم از شعله و حرارت آن چاه شعله ور مى شود.
على (ع ) فرمود: شما شاهد بوديد كه از پيامبر (ص ) درباره آنان و (اولين ) سئوال كردم ، فرمود: اما (اولين ) عبارتند از: فرزند آدم كه برادرش (هابيل ) را كشت ، و فرعون فرعونها، و آن كسى كه با ابراهيم (ع ) درباره خداوند به منازعه پرداخت و دو نفر از بنى اسرائيل كه كتابشان را تحريف كردند و سنتشان را تغيير دادند، يكى از آنان كسى بود كه يهوديان را يهودى نمود و ديگرى نصارى را نصرانى كرد. و ابليس ششمى آنان است . و اما بر سر آن با هم عهد بسته اند و بر عداوت با تو اى برادرم هم پيمان شده اند، و بعد از من عليه تو متحد مى شوند. اين و اين ، كه پيامبر (ص ) آنان را براى ما نام برد و بر شمرد.
سلمان مى گويد: ما گفتيم : راست گفتى ، ما شهادت مى دهيم كه اين مطلب را از پيامبر (ص ) شنيديم .(166)

140 على (ع ) به سان كعبه  

محمود بن لبيد مى گويد: به حضرت زهرا (س ) عرض كردم : اى بانوى من ! چه شد كه على (ع ) نسبت به حق خود سكوت كرد و اقدامى ننمود؟
فرمود: اى ابوعمر، همانا رسول خدا (ص ) فرمود: امام (على ) چون كعبه است ، به سوى او مى روند و او به سوى كسى نمى رود.(167)

141 امتحان از ياران ، و عدم قبولى آنها 

رواى مذكر مى گويد: وقتى كه على (ع ) آن روز را به پايان رساند، سيصد و شصت مرد، با آن حضرت بيعت كردند كه تا پاى مرگ از او حمايت كنند، على (ع ) (خواست آنها را امتحان كند كه آيا راست مى گويند، به آنها) فرمود: برويد، فردا با سرهاى تراشيده در محل (احجار الزيت ) (يكى از محله هاى داخل مدينه ) نزد من بياييد.
آنها رفتند، على خودش سرش را تراشيد و فرداى آن روز فرا رسيد، آن حضرت به آن محل رفت و در انتظار آن 360 مرد نشست ، ولى تنها پنج نفر با سرهاى تراشيده آمدند!!، نخست ابوذر آمد، بعد مقداد سپس حذيفة بن يمان ، و پس از او عمّار ياسر، آمدند و در آخر، سلمان آمد، امام على (ع ) دستهايش را به سوى آسمان بلند نمود و عرض كرد:
(خدايا! اين قوم ، مرا تضعيف كردند، چنان كه بنى اسرائيل ، هارون (برادر موسى ) را تضعيف نمودند، خدايا تو ب