 آنچه كه ما مى پوشيم يا آشكار مى كنيم آگاه هستى ، و چيزى در زمين و آسمان بر تو پوشيده نيست ، مرا مسلمان بميران ! و مرا به صالحان ملحق كن ).
سپس فرمود: آگاه باشيد، سوگند به كعبه و رساننده به خانه كعبه ، (و طبق نسخه اى فرمود:) و قسم به مزدلفه (عرفات ) و سوگند به شتران تند رونده كه حاجيان را براى رمى جمره در منى حركت مى دهند) اگر عهد و وصيت پيامبر (ص ) نبود، قطعا مخالفان را در كانال هلاكت مى افكندم ، و رگبارهاى صاعقه هاى مرگ را به سوى آنها مى فرستادم ، و آنها به زودى معنى سخنم را خواهند دريافت )(168)

142 غربت على (ع ) 

بعد از جنايت بين در و ديوار قنفذ ملعون با همراهانش بدون اجازه به خانه على هجوم آوردند. على (ع ) سراغ شمشيرش رفت ، ولى آنان زودتر به طرف شمشير آن حضرت رفتند، و با عده زيادشان بر سر او ريختند. عده اى شمشيرها را بدست گرفتند و بر آن حضرت حمله ور شدند و او را گرفتند و بر گردن وى طنابى (سياه ) انداختند. و بنا بر نقلى دست على (ع ) را نيز با طناب بستند.(169)
هنگامى كه على (ع ) را دست و گردن بسته به سوى مسجد براى اخذ بيعت مى بردند، حضرت زهرا (س )، جلوى در خانه بين مردم و اميرالمؤ منين مانع شد. قنفذ ملعون با تازيانه به آن حضرت زد.
به طورى كه وقتى از دنيا رفت بر دو بازويش از زدن تازيانه اثر مثل دستبند بر جاى مانده بود، سپس على (ع ) را بردند و به شدت او را مى كشيدند.
سلمان گويد: قنفذ كه خدا او را لعنت كند فاطمه (س ) را با تازيانه زد آن هنگام كه خود را بين او و شوهرش قرار داد، و عمر پيغام فرستاد كه اگر بين تو و او مانع شد او را بزن ! قنفذ او را به سمت چهارچوب در خانه اش ‍ كشانيد و در را فشار داد، به طورى كه استخوانى از پهلويش شكست و جنينى سقط كرد، و همچنان در بستر بود تا در اثر همان شهيد شد).(170)

143 عتاب پيامبر (ص ) به ابوبكر 

چون ابوبكر از اميرالمؤ منين (ع ) غصب خلافت كرد، حضرت به او گفت كه : آيا رسول خدا تو را امر نكرد كه مرا اطاعت كنى ؟ آن ملعون گفت : نه و اگر مرا امر مى كرد مى كردم ، حضرت فرمود: الحال اگر پيغمبر را ببينى و تو را امر كند به اطاعت من آيا خواهى كرد؟ گفت : آرى ، حضرت فرمود: با من بيا به سوى مسجد قبا.
چون به مسجد قبا رسيدند، ابوبكر ديد كه حضرت رسول (ص ) ايستاده است و نماز مى كند. چون از نماز فارغ شد، اميرالمؤ منين (ع ) گفت : يا رسول اللّه ابوبكر انكار مى كند كه تو را امر به اطاعت من كرده اى ، حضرت رسول (ص ) به ابوبكر گفت : من مكرر تو را امر كرده ام به اطاعت او برو و او را اطاعت كن . آن ملعون بسيار ترسيد و برگشت و در راه عمر را ديد، عمر گفت : چه مى شود تو را؟ ابوبكر گفت : حضرت رسول (ص ) با من چنين گفت ، عمر گفت : هلاك شوند امتى كه چون تو احمقى را والى خود كرده اند، مگر نمى دانى كه اين ها از سحر بنى هاشم است .(171)(172)

144 اولين بيعت كننده با ابوبكر 

على (ع ) فرمود: اى سلمان ، آيا مى دانى اول كسى كه با ابوبكر بر منبر پيامبر (ص ) بيعت كرد كه بود؟ عرض كردم : نه ، ولى او را در سقيفه بنى ساعد ديدم هنگامى كه انصار محكوم شدند، و اولين كسانى كه با او بيعت كردند مغيرة بين شعبه و سپس بشير بن سعيد و بعد ابوجراح و بعد عمر بن الخطاب و سپس سالم مولى ابى حذيفه و معاذبن جبل بودند.
فرمود: درباره اينان از تو سئوال نكردم ، آيا دانستى هنگامى كه ابوبكر از منبر بالا رفت اول كسى كه با او بيعت كرد كه بود؟
عرض كردم : نه ، ولى پيرمرد سالخورده اى كه بر عصايش تكيه كرده بود ديدم كه بين دو چشمانش جاى سجده اى بود كه پينه آن بسيار بريده شده بود! او به عنوان اولين نفر از منبر بالا رفت و تعظيمى كرد و در حالى كه مى گريست ، گفت : (سپاس خداى را كه مرا نميراند تا تو را در اين مكان ديدم ! دستت را (براى بيعت ) باز كن ).
ابوبكر هم دستش را دراز كرد و با او بيعت كرد. سپس گفت : (روزى است مثل روز آدم )! و از منبر پايين آمد و از مسجد خارج شد.
على (ع ) فرمود: اى سلمان ، مى دانى او كه بود؟
عرض كردم : نه ولى گفتارش مرا ناراحت كرد، گويى مرگ پيامبر (ص ) را با شماتت و مسخره ياد مى كرد.
فرمود: او ابليس بود. خدا او را لعنت كند.(173)

145 فاطمه (س ) در خواب علماء 

حضرت آيت اللّه سيد مرتضى فيروز آبادى ، يكى از استوانه هاى علم در حوزه علميه نجف بود و قبل از انقلاب به دست عوامل بيگانه از حوزه علميه نجف اخراج شد و در حوزه علميه قم درس خارج مى فرمود.
در كشكول زاهدى مى گويد: من بارها از خود آيت اللّه فيروز آبادى شنيدم كه مى فرمود: زمانى كه در نجف اشرف بودم ، يك شب در عالم رؤ يا ديدم در منزل شخصى خود مجلسى برپاست و در آن مجلس ، حضرت فاطمه (س ) با چادر نشسته است . عده اى از مؤ منين به صف ايستاده ، يكى يكى جلو آمده ، عرض ادب مى كنند و مى روند. چون همه رفتند، حضرت چادر را كنار زد. از اين عمل بى بى متوجه شدم كه چون من به آن حضرت محرمم ، لذا اين عمل را انجام داد. چه جمالى ! در عالم خواب گفتم : صورتش شبيه به صورت پيامبر (ص ) است .
سپس جلوتر رفته و عرض كردم : مادر! آيا اين كه قريب به هزار و چهارصد سال است خطباء مى گويند، شوهرت على (ع ) را با سر بى عمامه و دوش بى ردا و ريسمان به گردن به مسجد بردند، صحت دارد؟
بى بى فرمود: (استحقروا اباالحسن بعد رسول اللّه ؛ على را بعد از رسول خدا (ص ) تحقير كردند!) من به فارسى گفتم و حضرت عربى جواب مى داد.
عرض كردم : مادر! قريب هزار و چهارصد سال است مورخين نوشته اند و خطبا گفته اند كه آن نانجيب به بازوى شما تازيانه زد و سياه شد، (و فى عضدها كمثل الدّملج ).
فرمود: بلى .
آنگاه دست راست را از آستين بيرون آورد، ديدم هنوز بازوى مادرم سياه و كبود است .(174)

146 بيعت با على (ع ) 

وقتى مردم براى بيعت با اميرالمؤ منين (ع ) آماده شدند، حضرت درباره عدم تمايل خويش به خلافت چنين فرمود:
(اى مردم ! مرا بگذاريد و ديگرى را براى خلافت انتخاب كنيد، زيرا آشكارا مى بينم كه اگر خلافت را قبول كنم ، بلاهاى گوناگونى را مى بينم كه از دل ، توان شكيبايى ببرد و عقل ها از آن بلرزد و جهان را تاريكى فتنه ، چنان فرو گيرد كه شاه راه حقيقت شناخته نشود. اى مردم ! بدانيد اگر من آرزوى شما را برآورم و به خلافت تن دهم بر گردن شما سوار خواهم شد و آنچه بخواهم انجام مى دهم ، و سخن هيچ كس را نخواهم شنيد. و از حرف ديگران باكى ندارم . اگر مرا به حال خود بگذاريد و ديگرى را تعيين كنيد من از شما او را در پذيرفتن فرمان بيشتر اطاعت كنم . اى مردم ! اگر شما را وزير باشم نيكوتر است تا شما را امير شوم ).
مالك اشتر عرض كرد: (به خدا سوگند اگر اين كار را قبول نكنى ، ديگرى مقصدى امر خلافت مى شود و تو در دفعه چهارم نيز از حق خويش محروم خواهى ماند). و سپس گفت : (دست خود را به من ده تا با تو بيعت كنم ). حضرت همان عذرها را آورد ولى مالك قبول نكرد و عرض كرد: (امروز ميان مسلمانان ، كسى به پايه فضل و دانش و سابقه تو در اسلام نمى رسد و به علاوه چون خبر كشته شدن عثمان در شهرها منتشر شده و خبر بيعت با ديگرى انتشار نيافته ، هر فرماندارى به گردنكشى و طغيان بر مى خيزد و پرچم مخالفت را بر مى افر